Home    Archive   Contact    Communication
 
 
 
 

 

 

 

شب‌هاي چاردَه‌پال

 

از اسد بودا

«۱»

امروز، همه جا تعطيل است. در اتاقم ميخ‌كوب شده‌ـام. بهتر بود گشت‌ـ‌وـ‌گذاري در خيابان اميرآباد داشته باشم، اما ديگر اين خيابان برايم «نفرت‌آور» است و سرما نفس‌گير و سوزان. پياده‌روي چنگي به دل نمي‌زند. به «سارا» تلفن مي‌زنم، امروز حال سارا خوب به نظر مي‌رسد. ديشب مهمان الهه شعر بوده و پس از مدت‌ها شعر تازه‌اي سروده است. شعرش را برايم مي‌خواند، اين‌بار شعري كاملا شخصي سروده، شايد ناشي از تجربه‌هاي جديد‌اش در كلان‌شهر تهران باشد، از گم‌شدن‌ها و سرگرداني‌ها در خيابانِ ولي‌عصر، از انتظار در ايست‌گاه ماشين‌هايي كه در ميان كهن‌سال‌ترين درختانِ تهران ناپديد مي‌شوند و ايستگاه آخر آن‌ها «جزيرة‌سيرين» است، آن‌جا كه «الهگان افسون‌گر» و البته «تبعيدشدگان شهرستاني» حسِ وحشتِ گم‌شدگي شان را آواز مي‌خوانند. گذر از كنار اين جزيره، افتادن در دام اغواهايي بي‌پايان است. هنگام گذر از آن بايد گوش‌ها را بست و گرنه در گردابِ ‌سرگرداني‌هاي ابدي گرفتار خواهی شد. مسلما صداهايي كه از اين جزيرة شنيده مي‌شوند، غمگين‌ هستند، در پشتِ اين صداهاي افسون‌كننده دختراني با«گيسوهاي از نوازش سوخته» وجود دارند كه صداي شان از تباهي و تيرگي شهر تهران خبر مي‌آورند.

«۲»

وقتي گفت:«شعري تازه‌ي سروده‌ام، مي‌خواهم برايت بخوانم» به ياد اولين شعرش افتادم كه آن را در كاغذ‌هايي با حاشيه‌هاي گل‌دار نوشته بود، شعري كه تا حد زيادي‌اجتماعي بود، و البته خودش آن‌را «اجتماعي‌سازي تجربة شخصي» مي‌داند. شعري كه به تازگي سروده به معناي واقعي كلمه شخصي است به گونة كه در آن حتي نام خيابان و شماره پلاك وجود دارد. ابتداي شعرش اروتيك بود، تداعي‌گر يك تصوير نقاشي، حس كردم تابلوي نقاشي را توصيف مي‌كند؛ بازوان دختري در آغوش مردي گم مي‌شوند، دست‌هاي خشنِ موهاي پريشان او را نوازش مي‌كند. دختري شوق گم شدن دارد، شوق آرامش، اما همه چيز يك‌رويا است، يك توهم پوچ و بي‌معناي كه در تخيل مي‌گذرد. شعري كه با تجربياتِ شخصي شروع شده بود اندك اندك ما را به دنياي فروغ ‌مي‌برد، به آن‌جا كه شكست و پوچي تنها حقيقت است و «باران و باد» نام ما را «از رخسارسنگ» مي‌شويند، به آن‌جا كه «فارغ از افسانه‌هاي نام و ننگ» گورهاي ما تا ابد «گمنام» خواهند ماند. شعر، به پايان رسيد، اما احساس‌ گفتن و شنيدن تا خاطراتِ شهر «پاريس» ادامه يافت، تا خانه‌هايي روستايي گمشده‌ در ميان علف‌ها و تا بندري با كشتي‌هايي فرسوده و بي‌كاركه جايي است براي مست‌شدن و نيست‌شدن ، جايي براي نوشيدنِ شراب و قهوه و تجربة كيفِ نيستي در دودِ سيگارِ برگِ انقلابي‌هاي آمريكاي لاتين، سركشيدن شرابِ سكرانگيز نيستي در خمارخانه برگ‌هاي حشيش. يك بندر قديمي كه توريست‌ها در آن نيستي را در مستي تجربه مي‌كنند، در دود، در خنده‌هاي بلند، در صداي پيانو، در رگبار تيمپو و خشونتِ گيتار، در تجربه‌هاي تلخ شبانة پل‌ورلن. همه‌چيز در آن بندر متفاوت است. آن‌جا جزيرة فراموشي است، خاطره‌ها در خشونتِ دست‌هاي عاشقان كه به همديگر «گل‌هاي رنج» بودلر تقديم مي‌كنند، فراموش مي‌شوند. «مادام آرنو»، تابلوهاي خانه‌اش را به حراج گذاشته، ديوارهستي «فريدريك» در كشاكشِ آرزوها و رؤياهايي متناقضِ عصر جديد از هم فرو پاشيده است. «رودلفِ» متجاوز لباسِ تازه به تن كرده. «مادام بواري» مي‌رقصد. «گي‌دوبور» مرگِ سينما را جشن گرفته و روي پرچمِ كشور فرانسه با خط درشت نوشته: «سينما، مرده است» در اين بندر انسان به اصالتِ طبيعي مي‌گردد. قانونش بي‌قانوني است. تنها يك قانون وجود دارد: «پيروي از اصل ‌لذت.»

«۳»

چندي است كه هميشه به ياد فروغ‌ـ‌ام. چشمانِ ياغي و طاغي و عاصي او در هرجا مرا دنبال مي‌كند. ديشب قرار بود طبق معمول لحظه‌اي به موسيقي غم‌انگيز «ابديت و يك‌روز» آهنگ‌ساز معروف يوناني «الني‌كاريندرو» گوش بدهم. شب‌هاي تنهايي و دلتنگي موسيقي او مرا به دنياي ديگر مي‌برد، به جنون و ديوانگي و سفر به دنياي درون، به جهان باستان، به قله‌هاي بلند «قفقاز» كه پرومتئوس در آن زنداني است، به جهان سرگرداني‌هاي اوليس، به جزيزة وسوسه‌انگيز «پريان دريايي» هومر، به سر زمين نيلوفرخوران كه مي‌توان در آن «توحشِ‌فراموشي» را تجربه كرد، شايد به «تجربه‌ي نابِ آفتابي‌شدن» در قله‌اي «البرز»، به «عهدِ اَلست» و «نخستين اعترافِ» كه با آن پرده‌هاي تيرة دنياي تنهايي كنار زده شد و سردي و يخ‌زدگي دوران پيش‌ از آتش براي ابد پايان فت. اكنون، منم ايستاده «رو به آفتاب / و او رو بر منِ خراب» و آتشي كه هدية پرومتئوس شهيد است در جانم شورِ شعر او را تكرار مي‌كند. اين تجربه بود كه مرا به دنياي الني‌كاريندورو نزديك كرد، زيرا مي‌توانم در نت‌هاي موسيقي او روزهاي از دست‌رفته‌ام را به تجربه «ابدي» بدل كنم. درست به اين دليل كه موسيقي كاريندرو تداعي‌گر لحظه‌هايي از دست‌رفته است و در آن شادترين روزهايي زندگي‌‌ِ انزواي كوهستان را به ياد مي‌آورم، تپه‌ي پوشيده از علف‌هاي وحشيِ «ترس‌ـوـ‌لرز» بودن با «رگينا» را، به كاريندرو وابسته شده ام و به موسيقي او كه تداعي‌گر خاطره‌ها است و مرا به آغوش پر مهر و «آتشينِ» رگينا مي‌برد، به «آخرين لحظة تلخ ديدار» تا همچون ابراهيم «شهسوار‌ايمان» در افقِ چشمانِ اشك‌بار «سارا» در صحراي مينا قساوت‌را تجربه كنم.

«۴»

مدتي است كه زندگي‌ام با منطق «اتفاق» رقم مي‌خورد، شايد هميشه اين‌گونه بوده است؛ شايد چرخ‌زندگي در همه جا بر محور اتفاق مي‌چرخد؟ نمي‌دانم. به سراغ «الني» رفتم، اما اتفاقي چشمم به كتابِ «گزيدة شعرها»‌ـ‌يي فروغ‌ فرخزاد افتاد. اول خواستم فقط فهرستِ شعرها را نگاه كنم؛ آيا مي‌شود به فهرست بسنده كرد؟ نه، فهرست هرگز كافي نيست، بهتر است يكي از شعرهايي فروغ را بخوانم و بعد سوار بر كشتيِ خيالي «الني» در امواج درياهايي يونان بادبان بر افرازم و خودم را بر دكلِ كشتي ببندم تا افسونِ فروغ در من كارگر نباشد، اما چگونه مي‌توان از افسونِ شعر ‌فروغ نجات يافت؟ هيچ‌راهي وجود ندارد. به هرحال كتاب را باز كردم و شروع كردم به خواندن. امشب الني، اين پرستويِ پر شكشته‌اي موسيقيِ فيلم‌هاي بي‌پناهي و آوارگي، چنگي به دل نمي‌زند. امشب از مرز آوارگي عبور كرده‌ام، به نيستي قدم نهاده‌ام، به «شكوه ياس» كه تنها در فروغ وجود دارد، زيرا او بيش از همه از «مرگ» و «پوچي» مي‌گويد، از «زمستان‌غبارآلود»، «خزانِ‌خالي از فرياد»، روزهايِ «پوچي هم‌چو روزان دگر»، «سايه‌اي از امروزها» و «ديروزها» و ما را اين‌گونه «ناشكيبا در پي‌خويش» به اعماق لذتِ نيستي مي‌كشاند. با وجود آن‌كه شعر فارسي، سرشار از رياكاري است، رياكاري زميني يا آسماني، فروغ ”اندوه‌پرست” كه دلش «به اندازه‌ي يك عشق است»، بي‌‌هيچ‌ رياكاري با صراحت تمام زندگي‌را در افروختنِ سيگاري خلاصه مي‌كند؛ او مبشر آياتِ ويراني عصرجديد است و با آيه‌هاي زميني خويش ما را به پوچي و و عصيان دعوت مي‌كند. فروغ، از ديو و ددِ زمانه‌اش دل‌زده و ملول است و بي‌پناه و تنها، در «سايه‌ها» قدم مي‌زند، اما اين پنهان‌شدن در سايه‌ها نه به خاطر رياكاري، بلكه «هراس» از تنهابودگيِ انسان جديد است كه سهم او از زندگي «گردشِ حزن‌آلودي در باغ خاطره‌ها»يي دست‌نيافتني است، جان دادن در «اندوه صدايي كه» مي‌گويد: «دست‌هايت را دوست مي‌دارم» فروغ، اوج‌تخيلِ سياه و سياهيِ‌‌تخيل است و اين سياهي بيش از آن‌كه تخيل محض باشد، انعكاسِ سياهي عصر ما است، انعكاس تجربة زيسته‌اي كه هيچ دريچة روشني وجود ندارد كه از آن به «ازدحامِ كوچه‌اي خوش‌بخت» بنگريم. او شفاف و صريريح و روشن است، حتي از تصوير او كه در پشتِ جلد كتاب نقش‌بسته، مي‌توان اين صراحت را فهميد و در نگاهي او كه مي‌رمد، مي‌رهد، مي‌خندد و مي‌سرايد، مي‌توان تا كوه طور عصيان اوج گرفت.

«۵»

سرم را از پنجره بيرون نموده و به آسمان نگاه مي‌كنم، احتمالا شب چهاردهم است؛ ماه كامل به نظر مي‌رسد. ماه، مي‌درخشد، همچون برق‌ چشمانِ فروغ، ماه رخشان است، همچون رخسارِتابان «بودا»، دايره ماه كامل شده و اين، يعني اوج‌ روشني، يعني آشكارگي، يعني آگاه‌شدن از رنج‌زندگي، يعني «بوداشدگي». دوران كودكي‌ به يادم مي‌آيد، «شب‌هاي چاردَه‌پال» كه دخترانِ دهكده‌ام هنگام كامل‌شدن قرص ماه فال مي‌گرفتند؛ مراسم شب‌چارده‌پال در برابر چشمانم مجسم مي‌شود، سنت قديمي كه شب‌هاي چهاردهم برگزار مي‌شد. چارده‌پال در حقيقت، مراسم فال و پيش‌بيني بود. مردمان دهكدة ما روشنفكر نبودند، نمي‌دانستند با دانش مي‌شود آينده‌را پيش‌بيني كرد. آن‌ها آينده را در متن روشنِ ماه شب‌هاي چهارده مي‌ديدند. هميشه وقتي كامل‌شدن قرص ماه دور هم جمع مي‌شدند تا آيندة شان را پيش‌بني كنند. ماه، آينية اكنون و گذشته و آينده بود. حقيقت‌ در متنِ روشن ماه تلاوت و تقدير هر يك از اهالي دهكده در اين شب پيش‌گويي مي‌شد. آن‌ها به هيچ چيزي جز روشنيِ ماه اعتماد نداشتند. شب‌هاي چارده‌پال، هر كسي مي‌توانست فال بگيرد، اما هيچ‌كسي جز «دوشيزگان» حق نداشت «دوبيتي» بخواند. دختران دهكده لباس‌هاي تازه به تن مي‌كردند، لباس‌هاي گل‌دار، چارقدهاي سفيد به روشني ماه شب چهارده. شب‌هاي چارده‌پال دختران‌دهكده شبيه ماه آسمان بودند. همة آن‌ها بلد بودند دوبيتي بخوانند، اما دوبيتي‌هايي «سارا» را هيچ‌گاه نمي‌شود فراموش كرد، مخصوصا دوبيتيِ «عجب رسم است و رسم آدمي زاد/ كه دور افتاده‌ را كي مي‌كند ياد/ كه دور افتاده او مانند مرده/ كه خاكِ مرده‌را كي مي‌برد باد» كه در آن مرگِ برادرش را پيش‌بيني كرده بود. يادم مي‌آيد وقتي سارا فهيمد كه فال اين دوبيتي به نام خود او درآمده، اشك دور چشمانش حلقه زد و خطوطِ كم‌رنگ چشمانِ بادامي او كه نشانة غيبتِ يك تاريخ بود مرگِ برادر گمشده‌اش را تفسير مي‌كرد، آن شب غم‌انگيزتر از هر شبي ديگري دو بيتي مي‌خواند. چندماه بعد خبر مرگ برادرش را شنيد كه در مرز «پاكستان» و «ايران» از تشنگي مرده و همراهان او جسدش را با دست در ميان شن‌هاي تفتان دفن كرده‌اند. شايد وقتي سارا اين دوبيتي را مي‌گفت برادرش زنده بود، و شايد هم مرده بود، بي‌آنكه آشنايي برخاك دور افتادة او گذر كند و يا بادي برخيزد و خاك‌ او را به سرزمين آشنايي ببرد.

«۶»

 

سارا، نه تنها زيباترين دختر دهكده بود، بلكه خوش‌آواز ترين نيز بود. مادربزرگ‌ها مي‌گفتند وقتي تولد سارا «پريان» چنگ مي‌نواخته‌اند، به همين دليل او خوش‌آواز است. سارا از همان كوچكي، هر روز صبح تا شب در كنار خرابه‌هاي قلعة كه سال‌ها پيش لشكريان عبدالرحمن آن را آتش زده بود، آواز مي‌خواند. مسافران صداي او را مي‌شناختند. آوازه‌ي سارا در همه جا پيچيد و مردم منطقه «حيدربيك» همگي او را مي‌شناختند. تمامي دختران آن منطقه، صداي او را تقليد مي‌كرد. او دوبيتي‌هايش را با آهنگِ حزين رود هريرود مي‌نواخت كه شب‌ها ناله كنان در بستر صخره‌هاي سخت و جسور مي‌غلتيد و در ميان درختان دوردست به سياهي مي‌پيوست. هريرود، تنها ساز دوبيتي‌هاي سارا نبود، اشك‌هاي شبانه او نيز بود. صدايش مانند «الهگان» جزيره سيرين وسوسه‌انگيز بود و رهگذران را افسون مي‌كرد. مادرم مي‌گفت:«صداي سارا، صداي روحِ دوشيزگان است كه در ميان قلعه در آتش سوختند، آن‌ها سوختند و خاكستر شدند، اما صداي شان هميشه باقي خواهد بود. اين صدا، صداي سارا نيست، صداي تمامي دختران است كه در آن قلعه در شعله‌هاي آتش جان داده‌اند، جسم آن‌ها سوختند اما روح آن‌ها در جسم سارا تناسخ كرده. صداي سارا از آن‌رو غم‌انگيز ترين صدا است كه از آن ناله و جيغِ دختران به آتش سوخته به گوش مي‌رسد. اين صدا در حقيقت دودي است كه اجسادِ سوختة دختران بلند مي‌شود» گاهي هم مي‌گفت:«سارا، فقط يك روح است، روح دوشيزگانِ سوخته در آتش، صداي جسم نمي‌تواند اين قدر غم‌انگيز باشد. به خاطر سوختن دختران اين قلعه در آتش، دهكده را ”سوخته“ مي‌گويد و سارا جز روح محزون دختران چيزي ديگري نيست، در اين قلعه دخترانِ زيادي در آتش سوختند، آخرين دختركه سوخت نامش ”سارا” بود. سارا پيش از مرگش چندين تن از لشكريان عبدالرحمن را كشت. او در يكي از شب‌هاي چارده‌پال اين جنگ را پيش‌بيني كرده بود، به همين دليل برايش كماني ساخته بود تا در اين جنگ از قلعه دفاع كند. او تقديرش را مي‌دانست. در متن ‌روشن ماه ديده بود كه چگونه پيكرش آتش مي‌گيرد. در اين جنگ تمام مردان قلعه كشته شد. سارا در باروي قلعه ايستاد بود و با كمانش از قلعه دفاع مي‌كرد. لشكر به دروازه قلعه رسيده بود. دروزاه در آتش مي‌سوخت. يكي از لشكريان مي‌خواست وارد قلعه شود، سارا تير را در چله كمان گذاشت و چشمانش را كور كرد. آن مرد كه كور شد يكي از «ملايان قندهار» بود. درست در همين لحظ بود كه  تيرِ تفنگ بر قلب سارا اصابت كرد. سارا از برج در ميان شعله‌هاي آتش افتاد و بي‌آنكه بنالد، آخرين دوبيتي‌اش را خواند و در آتش سوخت. اما سارا تمام نمي‌شود. پس از هرچندگاهي از خاكسترِ او ساراي تازة مي‌رويد. سارا گفته بود كه ملاي قندهار دو باره مي‌آيد. دختران را مي‌سوزاند و قلعه‌ها را آتش مي‌زند. سارا همه چيز را گفته بود، سارا ماه چارده‌پال بود، آيينه‌ي كه همه حقيقت‌ها در آن ديده مي‌شد!»مادرم اشك مي‌ريخت. صدايش، صداي حقيقت بود، حس كردم سارا است كه با من سخن مي‌گويد. حس كردم، او مي‌سوزد، مي‌رويد، مي‌گويد، مي‌خواند و فال مي‌گيرد. نمي‌دانم سارا جسم بود يا روح؟ اما نمي‌توانستم باور كنم سارا «واقعيت» ندارد، سارا واقعي‌تر از واقعيت بود، زيرا صداي او يادآور ناله‌هاي تلخ دخترانِ بود كه توسطِ لشكريانِ عبدالرحمن در آن قلعه سوختند و خاكستر شدند. اكنون، در شب‌هاي چارده‌پال سارا غم‌هاي آن‌ها را آواز مي‌خواند، شايد هم سارا يكي از آن‌ها بود و شب‌هاي چارده‌پال شب‌هاي حقيقت. شب‌هايي كه صداي دوشيزگانِ شهيد در حنجرة روشن دو بيتي مي‌خواند و ما مي‌توانستيم در اين شب‌ها صداي قربانيان را بشنويم. چه چيز مي‌تواند حقيقي‌تر از صداي قربانيان باشد؟

«۷»

در مراسمِ چارده‌پال اهالي دهكده ظرف بزرگي را پر آب نموده و در وسط مي‌گذاشتند. همگي در فاصله نيم‌متر دور ظرفِ آب، چهارده حلقه كامل تشكيل داده و انعكاس تصوير ماه را در ظرف آب به تماشا مي‌نشستند. اولين حلقه دور ظرف، حلقه دوشيزگان بود. مردمان دهكده بر اين باور بودند كه دوشيزگان مظهر پاكي و معصوميت‌اند. از آن‌جا كه حقيقت همان «عصمت» و «پاكي» است، تنها دوشيزگان حواريون پاكِ حقيقت‌اند. به جز آن‌ها به هيچ‌كس نمي‌شود اعتماد كرد. ديگران بارها حقيقت را به صليب كشيده‌اند. سارا، در مركز مي‌نشست، سارا مركز حقيقت و نقطه مركزي اين چهارده حلقه بود. سارا با دستان ظريف و كوچكش ظرف را از آب چشمه قديمي كه بر اساس افسانه‌ها «دخترانِ‌شهيد» كه در ميان آتش سوختند از آن آب مي‌برده‌اند، پر مي‌كرد. با ظاهرشدن تصوير ماه در ظرف آب، فالِ شب‌هاي چارده‌پال با دوبيتي سارا آغاز مي‌شد. پس از او دختران دهكده يكي يكي به نوبت دوبيتي مي‌‌خواندند تا مردم فال بگيرند. من تنها كسي بودم كه فال نمي‌گرفتم. هميشه از آينده هراس داشتم. حس مي‌كردم روزهاي سياهي در راه است كه بهتر است ندانم. در اين دو بيتي‌ها تقدير آدم‌ها پيش‌بني مي‌شد. آخرين دو بيتي را نيز سارا مي‌خواند، سارا آغاز و پايان بود، اصلا سارا آغاز و پاياني نداشت، سارا بي‌نهايت بود. در سارا همه چيز كامل مي‌شد، مثل قرصِ كامل ماه. همه‌چيز به حقيقت مي‌پيوست. اين صدا، صداي سارا نبود، صداي دختران بود كه لشكريان عبدالرحمن آن‌ها را در آتش سوزاندند. سارا، مرد و به دخترانِ شهيد پيوست. سارا حقيقت بود كه به صليب كشيده شد. با مرگ او تمام افسانه‌ها پايان يافت. ديگر هيچ‌كس آواز دخترانِ شهيد را نسرود، ديگر هيچ‌گاه آواز حقيقت شنيده نشد.

«۸»

نمي‌دانم چرا امشب به ياد سارا افتادم، به ياد شب‌هاي چارده‌پال كه تقدير اهالي دهكده با دوبيتي‌هاي سارا رقم مي‌خورد. به ياد شب‌هاي كه حقيقت همان صداي سارا بود. به ياد شب‌هاي كه براي رسيدن به حقيقت ناگزير بوديم از چهارده حلقه‌ي بسته و تو در تو گذر كنيم. كاش فال مي‌گرفتم، كاش سارا امشب تهران مي‌بود تا مراسم چارده‌پال برگزار مي‌كرديم و از فروغ فرخزاد دعوت مي‌كرديم براي ما شعر سپيد بخواند. سارا نيست، ساراسوخت، سارا خاكسترشد، سارا صدا شد، سارا سكوت صدساله شد. به عكس فروغ فرخزاد خيره مي‌شوم، فروغ مي‌درخشد، فروغ مي‌خندد، فروغ مي‌گريد، فروغ مي‌رقصد و با شعر و خنده و رقص و گريه‌اش «جذام‌هاي ناـ‌حقيقت» را حقيقت مي‌بخشد و تقدير آن‌ها را رقم مي‌زند. صداي سارا در فروغ جان مي‌گيرد. فروغ، ساراي تهران است. من سال‌ها پيش او را در سارا ديده‌ام كه براي مردم دهكده فال مي‌گرفت. او در شب‌هاي چارده‌پال اين شهر، مردنِ پرندة غمگين ايمان را پيش‌بيني كرده بود، مرگ خورشيد را و اينكه روزي عاشقان نيمه‌شب «گل‌هاي رنج» بودلر بر گور او به ارمغان خواهند آورد. فروغ سال‌ها پيش در آتش سارا سوخت، صدا شد، شعر شد، جنون و عصيان و ديوانگي. امشب مي‌خواهم تصوير ماه چهارده را در «صراحيِ سياه ديدگان» فروغ بنگرم كه زندگي ديوانه‌وارش تجربة تلخ حقيقت در «جهان بي‌تفاوتي فكرها و حرف‌ها و صداها» بود. ماه كامل شده، نيمه شب است، صداي دوبيتي سارا به گوش مي‌رسد. كتابِ شعر فروغ را باز مي‌كنم و براي خود فال مي‌گيرم. فروغ تقديرم را اين‌گونه روايت مي‌كند:

آخرين‌يار

آخرين‌بار

آخرين لحظة تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گوش كردم

خش خش برگ‌هاي خزان را.

فروغ، از آخرين يار مي‌گويد، از آخرين لحظة تلخِ‌ديدار و از جهان سر به سر پوچ. كتاب‌را مي‌بندم. سارا همان فروغ است و فروغ همان سارا. فروغ همچون ماه چارده‌پال در شب‌هاي سياه شهر تهران مي‌درخشد. تصوير ماه در آب منعكس مي‌شود. براي رسيدن به حقيقيت بايد از چهارده حلقه بسته گذر كرد. ويرانه‌ها قد بر مي‌افرازند، جيغ و داد دختران ازميان آتش به گوش مي‌رسد. باد مي‌نالد، خش خش برگ‌هاي خزان نيست، صداي سارا است، صداي فروغ و ناله‌هاي دختران در حالِ سوختن. سارا، در ميان آتش مي‌افتد، مي‌سوزد و پيش از مردن آخرين دوبيتي‌اش را مي‌خواند.