سید فریدون ابراهیمی
پاره پاره ز تو خلق میشوم
میمیرم و دوباره ز تو خلق میشوم
محو تو پاره پاره ز تو خلق میشوم
یک لحظه در شبانه ترین درد گم شوم
یک لحظه هم ستاره ز تو خلق میشوم
پاییز!
آه!
ریخته ام
برگ
برگ
برگ
حرفی بگو بهاره ز تو خلق میشوم
یخ بسته ام، کبود شده جان سپرده ام
آتش فشان، شراره ز تو خلق میشوم
بدرنگ و بدخو و بدفرجام مرده ام
دوباره ماهپاره ز تو خلق میشوم
11 جنوری 2009
کابل
چف
تا بوسه یی ازش طلبم اف کند صنم
با فحش و ناسزا طرفم تف کند صنم
مضمون کند مرا و بخندد، به ریشخند
... و یک پیاله چای تعارف کند صنم
از شرم آب آب شوم زیر پا شوم
آنگاه باز گشته تاسف کند صنم
گاهی به طعنه نیش زند بر دل و گهی
الحمد خواندو به دلم چف کند صنم
یک دفعه تیز تیز رود دور... بعد هم
گامی عقب نهاده توقف کند صنم
□□□
این طالع منست که طغیان نموده است
من خاک خاک گشته ام و پف کند صنم
10 آگست 2008
پیشاور
یک دو سه حرف
همیشه در کله ام موج میزند سخنت
و بعد یک دو سه حرفی که بسته شد دهنت
اشاره کردی و گفتی که میروی به سفر
بدون اینکه نظر افگنی به یاس منت
ز یاد کی رود آن روز، آن محافل و آن:
به ناز چرخ زدن، رقص کردنت، اتنت
که نقش بسته به دل لحظه لحظهء دیدار
و آن به زیر زبان گفتن تنن تننت
□□□
از این خزان زده گی ها چنان سفرکردی...
که هیچ برگ پیامی نداد از آمدنت.
6 سپتمبر 2008
پیشاور