سه شعر از هدیه ارمغان از مزار شریف
1
تا
آنکه غصه های دلت را بلد شوم
در گیر
حال زنده گی پوچ و بد شوم
دنیا
پناه نیست دگر خوب و زشت هم
شاید
که باز در غم دنیا لگد شوم
در گیر
روز و هفته و در گیر ماه و سال
پامال
زنده گی خودم تا ابد شوم
شاید
به یاد آینه ای پر غم دلم
دلتنگی
زمین و زمان بی عدد شوم
امروز
عصر بیستم بهمن که باز هم
از
مردمان چشم تو آهسته رد شوم
2
دل
خراب خودم را به سنگ می شکنم
کجا
دگر؟ تو کجا؟ می کشانی اهرمنم
تو آن
درخت گمی در هوای بیدردی
و برگ،
برگ تو حل شد به روی پیرهنم
و دل
گرفته تر از ماه میشود امشب
به
زنده گی و قفس تنگ می شود کفنم
تمام
گشت دگر باز گریه های دلم
به غصه
های دل تو فقط بهانه منم
خیال
ها همه مردند و لحظه ها رفتند
که چشم
خستۀ آیینه را صدا بزنم
3
زنده
گی
دیگر
چه بی هجوم و چی سرد است زنده گی
بی تو
فقط سیاهی و درد است زنده گی
بی تو
میان فاصله و درد و بی کسی
دلگیر
و گیچ و خسته و زرد است زنده گی
تنها
اگر که میروم از قصۀ خودم
این
قصه های کهنۀ مرد است زنده گی
آخر
دوباره باز غزل میشود ! خدا
تکرار
یک روایت فرد است زنده گی
شاید
که رفته، رفته به بن بست میرسیم
چیزی
نمانده ، ثانیه گرد است زنده گی
4
شکست
شیشۀ چشم تو ماۀ آینه را
به جای
چشم توبینم نگاۀ آینه را
دلم
گرفته تر از آسمان مغموم است
گرفته
است گناۀ تو راۀ آینه را
صدای
مضطرب شب که نیست درگوشم
ولی چه
رنگ گرفتست آۀ آینه را
چوسرشکسته ترین نقش را درآن بینم
که
نیست جا به حضورت پناۀ آینه را