پیراهنت

این برگ های زرد که پیراهنت نشد

نه..شد ولی عزیز رفیق تنت نشد

با این قدر ستم که غمت داد بر دلم

حتی برای ثانیه ای دشمنت نشد

آخر چه کار کرد که مثل گذشته ها

آرامشی که حاصل ازین دیدنت نشد

بستی دوباره عهد که ابراز می کنی

مثل هزار بار دگر گفتنت نشد

خوش باش و بگذران همه شب های عمر را

این مرگ نیز...آه که بر گردنت نشد

...................

نگاه کردن و خندیدن تو احسان بود

فقط صدای تو از جنس آبشاران بود

چه کرد زنده گی من چقدر مجبورم

به عشق سوختۀ من پرنده حیران بود

نفس نفس نکشیدم همان زمان که جهان

ز زلف های پریش خودش پریشان بود

دو روز پیش که دیدم بسان هر شنبه

همان نگاه همان صبح آن خیابان بود

ببین که لحظه به لحظه چه ساختی از من

که باز قلب اسیرم دچار حرمان بود

..................

حالا كه با سرودن آهنگ چشم تو

کم کم  به دور مي شوم از چنگ چشم تو

ديگر به موي برهم و اين ابروان تيز

جان ميدهم به دوستي جنگ چشم تو

حالا به جاي شوخي و آزار و غصه ات

كم،كم به دور مي شوم از رنگ چشم تو 

دلگيرم از جدايي و دلگير از شَكم

مي ميرم از تلاطم دلتنگ چشم تو

مهسا چقدر منتظرم كرده اي و باز

اين دل چقدر منتظر رنگ چشم تو

.......................

 

شاید که ماه گم شده از آسمان تو

دلگیر رنگ های دل کهکشان تو

دنیا دلی نداشت برای گریستن

دنیا دلش گرفته عزیزم بسان تو

هر چه که بود گیج تر از زنده گی خویش

چون دست های خسته و نا مهربان تو

دیگر چرا زچشم تو صد بار رد شوم

بیهوده بود رد شدنم از جهان تو

تنها برای یک نگه ات هم نگفته ای

لعنت به زنده گی یی دل بی زبان تو

..........................

 

تا آنکه غصه های دلت را بلد شوم

در گیر حال زنده گی پوچ و بد شوم

دنیا پناه نیست دگر خوب و زشت هم

شاید که باز در غم دنیا لگد شوم

در گیر روز و هفته و در گیر ماه و سال

پامال زنده گی خودم تا ابد شوم

شاید به یاد آینه ای پر غم دلم

دلتنگی زمین و زمان بی عدد شوم

امروز عصر بیستم بهمن که باز هم

از مردمان چشم تو آهسته رد شوم

........................

دل خراب خودم را به سنگ می شکنم

کجا دگر؟ تو کجا؟ می کشانی اهرمنم

تو آن درخت گمی در هوای بیدردی

و برگ، برگ تو حل شد به روی پیرهنم

و دل گرفته تر از ماه میشود امشب

به زنده گی و قفس تنگ می شود کفنم

تمام گشت دگر باز گریه های دلم

به غصه های دل تو فقط بهانه منم

خیال ها همه مردند و لحظه ها رفتند

که چشم خستۀ آیینه را صدا بزنم

...................

 

...زنده گی

دیگر چه بی هجوم و چی سرد است زنده گی

بی تو فقط سیاهی و درد است زنده گی

بی تو میان فاصله و درد و بی کسی

دلگیر و گیچ و خسته و زرد است زنده گی 

تنها اگر که میروم از قصۀ خودم

این قصه های کهنۀ مرد است زنده گی

آخر دوباره باز غزل میشود ! خدا

تکرار یک  روایت فرد است زنده گی

شاید که رفته، رفته به بن بست میرسیم

چیزی نمانده ، ثانیه گرد است زنده گی

......................

 

...آه می میرد

شده! زعطر نفس سیر آه می میرد

وچشم خستۀ شبگیر آه می میرد

وماه می کشد امشب به چار سوی خودش

نه آن دو چشم که تصویرآه  می میرد

وبار، بار به روی غبار پنجره ها

برای عشق چه تعبیر آه می میرد

پرنده و قفس و باز شهر زندانی

شکسته بود و قفس گیر آه می میرد

دگر برای خدا اذیتم نکن دگر

به حال زنده گی در گیرآه  می میرد

.....................

شکست شیشۀ چشم تو ماۀ آینه را

به جای چشم توبینم نگاۀ آینه را

دلم گرفته تر از آسمان مغموم است

گرفته است گناۀ تو راۀ آینه را

صدای مضطرب شب که نیست درگوشم

ولی چه رنگ گرفتست آۀ آینه را 

چوسرشکسته ترین نقش را درآن بینم

که نیست جا به حضورت پناۀ آینه را 

روزگارسردرگمُ

دلم گرفته ازاین روزگار سردرگمُ

از این زمانه از این اعتبار سردر گم

کنون به گوش درختان که میرسد آری

چقدرخسته ام ازاین بهار سردرگمُ

به روی شاخۀ ازغم پرنده نیست دیگر

که نیست درپی صد انتظارسردرگمُ

نشسته است به زیردوصددرخت سپید

ومن به گوشۀ ازمرگبارسردرگمُ 

نفس کشیدن آدم چقدر دشوار است

ازین زمانه و از اختیارسردرگمُ

.....................