شیخ پلید

عنوان روزنامه ی شهرم پرازشراست

شیخ پلید در قدح خون شناور است

شیخی که دیو بر قدمش سجده می کند

در خرقه ی "ابوذر" و ذاتش ابوزراست

پرواز را صلیب تجاهل اسیر کرد

زنجیر بسته پای ظریف کبوتر است

بر داغ ماسه های کویرعطش ،دریغ

در شط خون قناری بی بال و بی پر است

زخمی است شانه های پراز درد شهر من

امروزمان فریب و زدیروز بدتر است

ظالم شکسته قامت مظلوم بی پناه

سالار جنگ بر سراین ملک سرور است

اما"زریر"حکم همان حرف"کاظمی" است

«حتی بدون بال ،کبوتر،کبوتر است»

.........................

 

تو پر از شور جنونی که غزلزا شده ای

و مرا چلچله ی باور فردا شده ای

شانه برزلف غزل میکشی از پنجه ی ماه

واژه در واژه بدل گوهر معنا شده ای

زنده شد روح دل از بوی شقایق باران!

فرصت سبز غزل جلوه ی دریا شده ای

کارچشم توهمان معجزه ی عشق وجنون

و به این زخم دلم روح مسیحا شده ای

نفست مست که با عطر بهاران آید

کوچه در کوچه گل سرخ شکوفا شده ای

باز کرده دل من پنجره ای رو بخدا

دیدمت جلوه کنان

وه!

چه فریبا شده ای

رازسر بسته ای عشقست "زریرا"که کنون

زاهد و معتکف درگه بودا شده ای

......................

 

مشکل تدبیر

آمد جنون ومشکل تدبیرحل نشد

این دل نوشته...

آه....

.... برایم غزل نشد

آهوی شوخ چشم نگاهت چه بی صدا

از من رمید وسهم دلم در بغل نشد

آدینه ها ز چشم جنون خون گریستم

بیهوده رنج عشق که ضرب المثل نشد

بردم بسوی "خواجه ی شیراز" زخم دل

درمان به جان "حضرت شیخ اجل" نشد

شعرم دگربه دل ننشیند که دل نماند

از بسکه وعده داد حریف وعمل نشد

خون است خون تمام دلم دیده شاهد است

آتش به جان رسید و مهیا امل نشد

جز تلخیت نگشت نصیبی ز دوستان

کامت"زریر" لایق شهد وعسل نشد

.....................

 

لحظه های سبز

یادش بخیر سال جوانی خروش من

یادش بخیرجلوه گری ها درانجمن

یاران بی شمار که همراز می شدند

مانند پر بهانه ی پرواز می شدند

شبهای سرد وفصل زمستان و بی دلی

بهمن هجوم برف به آن سقف کاهگلی

آرامش زمین سبک بال و کوهسار

"یکدست جام باده و یکدست زلف یار"

شب تا سحرحکایت مجنون سرود شور

شهنامه خوانی وشدن ازشوق پرغرور

مادر کلان و چادرزیبای گل گلی

آن پسته های شورو یا نقل کابُلی

********

آن یار نازنین و همان شور انتظار

پنهان ز دیده ها وپر از عطر نوبهار

آن دستمال سبزبسربستنش دریغ

آن چشم های تشنه ی بوسیدنش دریغ

وقت قرار سرزده پهلوی شرشره

آن لحظه های سبز پرازترس ودلهره

گفتم که میروم ،"بخدا می سپارمت"

آهسته گفتی ام...

که زجان

" دوست دارمت"

********

از پیش من چو نقش حبابی برآب رفت

آن سالهای شوروجنون با شتاب رفت

درشهر روی آئینه پنهان زسنگ بود

دیگر کجا خبر زخروش تفنگ بود؟!

افسوس این زمان پرازاندوه تیره ایم

حالا به چنگ گرگ ببین پست وخیره ایم

******

ا ز بام آرزوبه زمین اوفتاده ایم

برخط سرنوشت سروجان نهاده ایم

یک کهکشان تحسرواندوه درمنست

آهنگ خنده های دلم گریه کردنست

بنگر"زریر" موی سپیداست برسرت

یک مشت شعرغمزده شد نقش دفترت

........................

 

شهاب غمزده

بارد جنون زابرغریبانه یکنواخت

طوفان زندگانی دیوانه یکنواخت

درازدحام شهروتقاطع وکوچه ها

سرعت به خط وسیرپلیدانه یکنواخت

هرجا که جغد هست به معنای غربت است

آغوش غم و گوشه ی ویرانه یکنواخت

دلگیرمی شوم ز سکوت شب و کویر

بغض است در گلوی غم خانه یکنواخت

ما در زمانه کشتن خورشید دیده ایم!؟

خاکستری است قصه ای پروانه یکنواخت

فانوس دل به سینه ی ایام میکشد

خط شهاب غمزده جانانه یکنواخت

ناقوس دلخراش کلیسای شهر ما!

آهنگ ماتم است غریبانه یکنواخت

بس کن "زریر" مستی خود را عیان مکن

میسوزد عاقبت همه میخانه یکنواخت