|
نگاهت
تا نگاهت را ترانه می سرودم
عاشقانه عاشقانه می سرودم
در حضور صبح لبخندت همیشه
روشنی را صادقانه می سرودم
از طلسم عطر مویت می گرفتم
شام خود را شاعرانه می سرودم
لطف شرم دیده هایت می ربودم
سادگی را بی کرانه می سرودم
روی تندیس حیا شرم و عرق را
قطره قطره دانه دانه می سرودم
ای که بعد از تو زمین را، زندگی را
بی تبسم بی بهانه می سرودم
لهجه ی مغموم باران می شنیدم
آسمان را غمگنانه می سرودم
خالیی جای تو مانده بی ترنم
یاد سبزت را ترانه می سرودم
.....................
ولی اینگونه نی
*
بوده ام تنها، ولی اینگونه نی
خسته از دنیا، ولی اینگونه نی
در سوال تشنگی می کافتم
چشمه ی معنا، ولی اینگونه نی
با عطش در جستجو ها می شدم
محو و ناپیدا، ولی اینگونه نی
پخته می گردید غم در سینه ام
با خودم یکجا، ولی اینگونه نی
خالی و پر می شدم از خون دل
چون می و مینا، ولی اینگونه نی
چارسو بیگانه بود از نسترن
از اقاقی ها، ولی اینگونه نی
خلوتم بوی قدم هایی نداشت
تا تب رویا، ولی اینگونه نی
آسمان هم بی سخاوت می چکید
روی کشت ما، ولی اینگونه نی
شیشه شیشه می شکستم بار بار
در خودم تنها، ولی اینگونه نی
.......................
زندگی
*
زندگی بسیار نامرد است، می دانی؟
گرم هایش عاقبت سرد است، می دانی؟
بگذرد از روز هایم گنگ و نا مفهوم
حیله کار و دزد و شبگرد است، می دانی؟
این طراوت هم لباس حیله ی عمر است
سبز ها را بخت شان زرد است، می دانی؟
زندگی سرمایه ی بی رنگ اندوهیست
گنج ها ویرانه ی درد است، می دانی؟
نا رسان در آرزوی اوج ، مستحکم
پخته ها از شاخه دلسرد است، می دانی؟
زندگی با هدیه ی شیرین مرگ از دور
بر سر آدم چه آورد است، می دانی؟
.....................
امتداد شکیبایی
تنها تر از حقیقت تنهاییم بمان
بار سکوت خستهء صحراییم بمان
در صبر من تمام غمت خانه می کند
یک دشت امتداد شکیباییم بمان
در عشق من دروغ وفایت حقیقت است
من آرزوی مبهم رویاییم بمان
در موج موج مهر دلم سوزش وفاست
جاری ترین ترنم دریاییم بمان
بیتو نفس به سینهء من ره نمی برد
هر لحظه یی به خاطره می آییم بمان
......................
دعای مادر
بوی بهشت می دهد دست دعای مادرم
سجده پس از خدا برم بر کف پای مادرم
آتش پاک عشق را دامن شوق می زند
در دل خام - سوز من حمد و ثنای مادر
ابروی بردباری ام خم نشود به عمر خود
بر سر من اگر زند درد و بلای مادرم
گر طلبد زمن گهی، سر به اشاره حاضرم
جان به دو دست آروم بهر زضای مادرم
گرد و غبار حادثه نیست به راه عمر من
آب زده تمام شب اشک صفای مادرم
مرغ اذان! مخوان که او تا به سحر نخفته است
من کنم این سحر ادا فرض قضای مادرم
ارزش اشک یک شب اش به ز هزار جان من
پس تو بگو ز چه کنم هدیه برای مادرم
این من هرزه قاصر فرض ادای خدمتم
پس چه جواب می دهم پیش خدای مادرم
........................
تو ...
*
تو با تـنـفس ِ اندوه ِ باغ همرازی
و با جنون ِ جگر های داغ همرازی
دمی که شیشه ندارد به کیسه اش قطره
تو با تبسم ِ سوگ ِ ایاغ همرازی
تو با تبار ِ پرستو ترانه می خوانی
به فصل ِ سوگ ِ سپید ِ کلاغ همرازی
در ازدحام ِ درخشان ِ قصر و سرمستی
تو با صفای شب ِ بی چراغ همرازی
و آن دمی که زمین در تب ِ خزان سوزد
تو با تـنـفس ِ اندوه ِ باغ همرازی
.......................
رابطه ها
به باغ سوخته دست بهار می لرزد
سرود مرثیه های هزار می لرزد
بهار آمده، اما پدر نیاورده
یتیم و بیوهء شب زنده دار می لرزد
ز بس درخت، رسن پوشِ دار مردان بود
شکوفه ها به لب شاخسار می لرزد
طراوت از چه ز تبعید بر نمی گردد ؟
هنوز قامت این سوگوار می لرزد
پی کمین نماز، ابن ملجم است مگر
که خشم در بدن ذوالفقار می لرزد
به دیگ فقر غریبان گرسنگی جوشد
ز یاد قامت سرما بهار می لرزد
کی استقامت جاوید را معاوضه کرد ؟
که سنگ ها به دل کوهسار می لرزد
هنوز جاده ز خونفرش مرد رنگین است
وجب وجب به خدا لاله زار می لرزد
چه مضحک است زدن سنگ اختیار به سر
که ریش ِ رابطه ها خنده دار می لرزد
هنوز پرچم حق بر مزار مردان هست
وطنفروش چه بیگانه وار می لرزد
|