|
از دست تو یک خمچه گل افتید به دامن
خندیدی و بارید غزل های مطنطن
خندیدی و بارید زلبخند توای عشق
یک باغ صنوبر به سر و دست و بر تن
لبریز تو ام خانه کبوتر شده امشب
با یاد تو و عشق تو زیباست پریدن
انگور شمالی است که افتیده چنین مست
یا موج که در شانه ی زیبای تو ای زن
جاری شده آیینه فرود آمده مهتاب
در پیرهن آبی ات ای دوست یقینن
یک خواب حل مرا بکن امشام در عشق ات
ای ماه من ای ماه من ای ماه به دامن
...................
به روح آواره گان که با من هم سرنوشت اند...
مثل خاکستر سیگار به دور ات انداخت
زندگی از لب یک چشمه به گور ات انداخت
زندگی بال و پرت کند بدون حرفی
بعد در چاه پر از وهم به زور ات انداخت
نیست در رود دگر جای تو ماهی! بس کن
آب دیدی که چسان دردل تور ات انداخت
از سر شاخه ات ای برگ مهاجر دیشب
دست تقدیر گرفت و به تنور ات انداخت
چقدر زنده به گوری چقدر تنهایی
زندگی از لب یک چشمه به گور ات انداخت
..............................
آرزوهایش سترون ، لحظه هایش لاوبالی
می چکد ازپنجه هایش خون غربت روی قالی
سینه اش لبریز غم ها پلک هایش رو به بالا
چشم هایش قوغ ، آتش ، دست هایش سرد ، خالی
دل شکسته ، پر شکسته- کفتر امید هایش
می تپد دنبال چیزی هر نفس در این حوالی
-----------------------------
آسمان خوست* ! امشب یک کرت او را نظر کن
مثل ماهی های عاشق می تپد مابین جالی
می تپد جان می کند اما تو با لبخند تلخی
میروی از پیش رویش با خیال بی خیالی
*-کنایه از آنهای که دیگران هیچ می انگارند.
............................
دوباره زخم دمیده است روی شانه ی بید
دو پلک مانده که برهم خورد ترانه ی بید
سرود پر زده از شاخه های عاشق او
نمانده هیچ پرنده در آشیانه ی بید
هزار زخم زبان را چشیده برگ و بر اش
پر است از گپ ناکس فضای لانه ی بید
نسشته است به ماتم تمام جنگل عشق
گرفته است تبر دار تا نشانه ی بید
زمانه هرچه غم و غصه ...را که داشت گذاشت
زمانه هرچه غم اش را بروی شانه ی بید
.....................
خنده کن پر پر شدم تا برگ و بالم جم * شود
غم سر غم می رسد لبخند زن تا کم شود
خنده کن تا سیب سرخ آرزو ها بشگفد
زخم های سینه ام را یک کمی مرهم شود
باز کن آغوش گرمت را که یک دم هم نفس
چای سبز آرزویم با حضورت ، دم شود
ای درخت عشق ای امید من سرزنده باش
عاشقت تصمیم دارد بعد از این آدم شود
زندگی بسیار نامرد است دارد می رود
لحظه ی لبخند زن تا کوه غم ها کم شود
....................
باد سرد سرگردان تا هوای هامون کرد
ماهیان عاشق را دسته دسته بیرون کرد
تاقه تاقه ماهی ها از فراق می مردند
اشک تلخ چشما شان جوچه را چو جیحون کرد
روزگاری سبز بود، موج مست دریایی
با سر پر از وحشت چشمه را پر از خون کرد
چشمه ، چشمه ماهی ها در کنار هم بودند
تور سرنوشت اما ، قصه را دگرگون کرد
ماهی تپیدن داشت تا به آب پیوندد
موج تند ماهی را قصه خوان گردون کرد
ساده، ساده جان دادند – تاقه تاقه ماهی ها
باد سرد سرگردان تا هوای هامون کرد
|