خوشۀِ نا خوشی
 

سهمی که به میهنم رسیده
دانی چه قدر ازو بعیده
درهر قدمی به پایِ مرزش
خارِِ خطر خسان خلیده
بمبی به هوایِ انفجاری
از دوربه سویِ او دویده
ازپهلویِ کوچه اش به کرَّات
زخم از سرِ هرزبان شنیده
در مزرع قلبِ بیقرارش
صدخوشۀِ نا خوشی دمیده
در بحرِ نگاه بیکرانش
سونامیِ درد و غم وزیده
دردا که به دَورِ چشمِ هوشش
از اولِّ شب الی سپیده
یا مادرکی شکسته قامت
استاده و پُشتِ اوخمیده
یا کودکِ بی غذایِ بی کو
کو مادرِ خویش را ندیده
یا دخترکی میانِ آتش
از دستِ جفای شُو خزیده
یا آنکه زنی به نوجوانی
بر دارِ جفا شده کشید ه
یا پیرِ غریبِ ناتوانی
افتادۀِ دست و پابریده
یک عمر زجورِ جهل وظلمت
هر لحظۀِ زهرِ غم چشیده
یازخمیِ جنگِ رنگ و نیرنگ
یا وارِث یک سری شهیده
این رشته سرِ دراز دارد
ترسم که غزل شود قصیده
اما سخنی نگفته باقیست
پایانِ شبِ سیه سپیده

................

از ما به ا بر و باد و بهاران سلام با د

بر  قوم  و  بر قبيله‌ي باران سلام باد

 بر شبنم  و  شكوفه و  بر شاهد نشاط

 بر سر دبير   خيل  هزاران  سلام باد

 نو روز  را  بهينه  سخنگوي نو بهار

 بر  این  سفير  سلسله داران سلام باد

 بر همسر   نسيم  سحر سرو سر فراز

 بر آن    بلند   قامت  دوران  سلام با د

 بر هر كه دل زدور زمستان بريده است

  بر هر كه   شد   مريد بهاران سلام باد

......................
نشسته ام وبرایم بهانه می گیرم
دلِ شکسته ای خودرانشانه می گیرم
میان خانه ای تنگِ دلم نمی آیی
چرابه جاده ای قلبِ تو جا نه می گیرم
اگر به محفلِ احساس من قدم بنهی
به دستِ عاطفه هایم چغانه می گیرم
هزار بوسه زلبهایِ همزبانی تو
عزیزِ همنفسم دانه دانه میگیرم
به بین چه گونه میانِ صدایِ شیرینت
جدار حنجره را جاودانه می گیرم
زمان حریفِ نگاهم نمی شودهرگز
چه داد ها که زچشم زمانه می گیرم
قسم به مطلعِ بارانیِ غزلهایم
برایِ دیدنِ نازت بهانه میگیرم
.............

رمز عبور
دراوجِ دیده قله ی شوری نمانده است
جایی برایِ پایِ غروری نمانده است
درتنگنای ظلمتِ آیینه هایِ کور
هنگامه ی درخشش نوری نمانده است
میدان تهی زباور پیروزی صفاست
مردی زدودمانِ غیوری نمانده است
شدبسته گوشِ شهرِ شباهنگ مشغله
شعرمرا مسیر مروری نمانده است
درکُنجِ انزوایِ قفسهای بی صدا
آوازبالِ مرغِ جسوری نمانده است
سربازِ روزگار ظهورِ حماسه را
درمرز دیده رمز عبوری نمانده است
شرگشته همنشین مشاعر به شهردل
بگذر زخیرمن که شعوری نمانده است
بوی صفا زسفره ی مادست شست ورفت
برپُختِ نانِ خنده تنوری نمانده است
کن تازه آبِ کهنه ی قلیانِ شیره را
درکُلکُلِ چلیمِ توشوری نمانده است
درروزگارِ غیبتِ احساس ازچه رو
فکری برایِ دورِظهوری نمانده است
آمدبهاروخنگِ خزان خیره می رسد
برغنچه ها توانِ حضوری نمانده است
........
شنبه
1388/12/8

.......

به در مانگاه  نازت   بی جهت بسترشدم بانو

شکار شعله های    اشعه   لیزر شدم بانو

مکرر در مکرر داده ام سر- شعر شوقت را

نوار  هر زه گویی را پیاپی سر شدم بانو

بروی  نعش فکرم  تیر بار آرزوها  را

مسلسل در مسلسل پشت هم جرجرشدم بانو

برای دیدن یک غنچه از لبهای احساست

سر راهت  نشستم مثل گل پرپر شدم بانو

 به من ثابت شد از سیاره چشمان پر شورت

که  جا بند  جدال جلوه محشر شدم بانو

مرا خیس عرق کردی زدیدارگل افروزت

تما شاکن که ازسر تابه ناخن تر شدم بانو