|
در برف
ميخواستم بخوابم و در خواب گم شوم
در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم
هنگام آب بازيِ دستت كنار حوض
انگشتر تو گردم و در آب گم شوم
تو «كيستي...؟» صدا كني و من شتابناك
از پشتِ در به محض دقالباب گم شوم
بگذار مثل بوتل خالي قُقُل... قُقُل
قُل... قُل... قلوُپ! داخل گنداب گم شوم
]
↑
ميخواستم بخوانمت اي راگ رازناك
آنقدر «تان» زنم كه در «آلاب» گم شوم[
بگذار در كنار تو برفي شود هوا
در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم
...............
ماه گفتم ات ...
جز صفر چیست حاصل تفریق ما بگو
جز این اگر محاسبه کردی بیا بگو
شام است و نان هر شبه بی چاشنی عشق
تنها چه سان فرو برم این لقمه را بگو
در قاب خاطرم چه مجسم نشسته ای
از چشم من نهان شده یی در کجا بگو
تنها نشسته یی که فراموش مان کنی؟
می پرسمت دوباره چرا؟ هان! چرا؟ بگو
جز اینکه ماه گفتم و میگویمت هنوز
در پیشگاه آیینه جرم مرا بگو
دلتنگم از تسلسل شب های زود رس
یک قصه از بلندی آن روز ها بگو
من از کسی گلایه ندارم بجز خودم
از من هرآن گلایه که داری بیا بگو
ستاره
خوابیده شب قریه در آغوش ستاره
تابوت خیابان شده گلبوش ستاره
رازی که به هر شبپره افشا نتوانم
وقت است کنم زمزمه در گوش ستاره
ارچند که سنگین تر از آوار خموشی ست
باری که شب انداخته بر دوش ستاره
هربته بر آورده هزاران گل لبخند
دامان بیابان شده گلجوش ستاره
ماییم و گرفتاریء غمهای زمینی
از دور نظر کردن خاموش ستاره
از عشق من آیا بدلش تاب و تبی هست
یا قصهء ما گشته فراموش ستاره؟
دوبوسهء دیگر
به سمت رود مرا امـتداد بخشیدی
حباب زنده گیم را به باد بخشیدی
مرا به کس چه، که برخود هم اعتماد نبود
تو بودی آنکه بمن اعـتماد بخشیدی
دل ملول مرا از سموم صد ها گند
فقط به بوی خودت اعـتیاد بخشیدی
لبم به بوسه یی از گونه هات قانع بود
مرا دوبوسهء دیـگر زیاد بخشیدی
به سمت دشت کشانـدی دوباره پایم را
به شکل لاله دلم را نماد بخشیدی
شبیه رفتن یک رود سوی اقیانوس
مرا به سمت خودت امتداد بخشیدی
................
در انتظار مرد مسافر کسی نبود
در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود
در فرصت پیاده شدن در فرود گاه
تنها تر از مسافر آخر کسی نبود
می گفت : باید آیتی از آفتاب خواند
اما به هیچ داعیه حاضر کسی نبود
با دست خود اشاره به همزاد خویش کرد
دیدم به جز توهم شاعر کسی نبود
بودند چهره ها همه خوش ظاهراً ولی
در بین شان تسلی خاطر کسی نبود
افسوس! درک واژه ءهجرت چه مشکل است
گویی در این زمانه مهاجر کسی نبود
هنگام دور گشتن یک سایه در افق
در جاده ها به جز دوسه، عابر کسی نبود
.....................
هاله یی از نور
با هر قدم که از نظرم دور می شوی
پنهان میان هاله یی از نور می شوی
گاهی شبیه گل به نظر جلوه می کنی
گاهی شبیه خوشة انگور می شوی
از هر گلی که خواست دلت شیره می مکی
از شکل زن به هیئت زنبور می شوی
این کوه شک که بین من و خود کشیده ای
یک روز می پذیری و ... مجبور می شوی
مجبور می شوی که به آیینه رو کنی
از حسن خود در آینه مغرور می شوی
حس می کنم که هر چه قدم پیش می نهم
با هر قدم تو از نظرم دور می شوی
جانم!
با شکل و آن شمایل خوش ریخت روزگار
بسیار گل به گردنم آویخت روز گار
نی تاج کاغذین به سرم زد نه دست مهر
تا بود خاک غم به سرم ریخت روزگار
بر فرقم آسیا شد و بی وقفه چرخ خورد
غربال گونه خاک مرا بیخت روزگار
تندیسة اگر نه از آهن و آهک است
با روح من چه شد که نیامیخت روزگار؟
جانم! به غیر وسوسه چیزی دگر نبود
تنها حسی که در تو بر انگیخت روز گار
|