کشتزارغزل
خانه و دفتر و دیوان من است این غزلم
ناله واشک و سرود وسخن است این غزلم

کشتزاریست که روئیده دران هستیی من
اعتبار دل و جان و وطن است این غزلم

با غزل زندگی تعبیر شود در نفسم
یادگار دم شاد و حَزَن است این غزلم

جویباریکه ازان تازه شده باغچه ام
خون جاری ِ رگ نسترن است این غزلم

حسن معنی و محبت همه بنشسته دران
عطر خوشبوی گل یاسمن است این غزلم

روزگاری که نه بینی تو مرا همسخن ات
ناله ی سینه ی مرغ چمن است این غزلم

واژه ام یاد مرا در نگه اش زنده کند
به خدا روشنی ِ جان و تن است این غزلم

آن گلویی که کند ناله ی من کشت به دل
رودبار طرب مرد و زن است این غزلم

با زبانی که سروده دل غمدیده ی من
چون بلور سخن نا شکن است این غزلم

باغ سبزیست تفرجگه ای احساس جوان
در زمستان محبت چپن است این غزلم

مادرا!
بر فراز نگه ات، چشمه ی خورشید نهان
ماه بشکسته هوس در قدمت سجده کنان

کهکشان خیمه زده بهر تماشای حضور
زحل و زهره به دیدار تو رقصیده روان

ای تو کندوی عسل آمده از شهر خدا
به حلاوت دهیی آدم ازین باغ جهان

واژه ی قدسی ِ مهری و غزلواره ای جان
که به هر آیینه چشمی و به هر دیده زبان

تو حلول دل و احساس و شعور و نفسی
عنصر الفت پاکی تو بدین گوهر جان

هر سپیده، دم تو سلسله آمیز شود
بانگ و لالایی را در نفس طفل زمان

ای تو الهه ی شعر و سخن و مهر و ادب
حرف اول ز تو در گوش دلم داد اذان

گر تمام بدنم حنجره گردد به بیان
نتوانم حق و احسان تو آرم به زبان

مادرا! ای به فدای تو همه هستیِ من
با دعای سحر از چهره ی من گرد فشان
(می ۲۰۰۹)


تابش معنی
صیقل آیینه زاریست به هر واژۀ تو
نگه ی داغ شراریست به هر واژۀ تو

مثنوی تا به غزل یا که قصیده ست دران
حرف ها سبحه ی تاریست به هر واژۀ تو

کوه ها با همگی سنگ و درختان بلوط
رود با زمزمه جاریست به هر واژۀ تو

حرمت ده و کرامات همه شهرنشین
آیه ی روشن یاریست به هر واژۀ تو

ره نما میشوی با گویش هر سوره بدل
پرتو سلسله داریست به هر واژۀ تو

ناله ی تازه ی درجاری ِ دریای زمان
زخم هر بید و چناریست به هر واژۀ تو

عطر الفاظ گل نسترن و یاس و گلاب
جذبه ی چشم خماریست به هر واژۀ تو

در بهاریکه چمن با لب گل خنده کند
لهجه ی سار و قناریست به هر واژۀ تو

بسکه از تابش معنی رگ جان میسوزد
شعله ی مهر نگاریست به هر واژۀ تو
( تورنتو - 6 جنوری 2010)

بوسه گاه عاطفه
ای باغ، ای تداوم حسن بلوغ ناز!
ای بوسه گاه عاطفه ای صبح آفتاب
ای مظهر تجلیی شعر و سرود و ساز
زیبا و پرشکوه و فریبا ببینمت
و آنگه که در هجوم هوسهای باغبان
در گوش سهره ها و قناری و بلبلان
فریاد نارسای تمنای گل شوی
آشفته تر ز موجه ای دریا ببینمت
در چلچراغ دیده ی بی پلک اختران
در گردش دوشیزه ای مه در شب جوان
از مرکز تراکم رؤیا بچینمت
با جذبه های الفت احساس دیدن ات
در هوش سبزه ها و رگ شوق برگها
رقصان شود نسیم
گردی صدای تازه ای سبزینه ای نمو
ای باغ آرزو
در دل نشانمت.

معراج خیال
امشبم با غزل و زمزمه آغاز کنید
ره معراج خیالم به فلک باز کنید

در غزل روح دهید با دم عشاق و حجاز
و سخن را به نی و طبله ای اعجاز کنید

عشق واحساس وعواطف همه را بربندید
تا شهید نفس تازه ی آواز کنید

در ک و اخلاص و تمنا به هنرمندی چنگ
با رباب و دف و هارمونیه ابراز کنید

بیت و چار پاره و شعر و غزل عرفانی
با سه تار و غژک و دایره ای ساز کنید

با مقامات رهاوی و حسینی و عراق
بوسلیک رفته به زنگوله ی پرواز کنید

ندهید وعده ی«فرداشب و شبهای دیگر»
فرصت حاصله را تا سحر اعزاز کنید

دل به تقدیس نهید در حرم ساز و نوا
در شکوه شب جاری به خدا راز کنید

چون شهادت شده موسیقی ِمولای جهان
مومنان را به شهادت همه دمساز کنید*
(1 فبروری 2010)
* مستفاد از بیت حضرت مولانا (رح) :
این علم موسیقی بر من چون شهادت است
چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست
(ص 183 کلیات شمس ، غزل 457)

(سعادت پنجشیری)

به یادمان روز جهانی زن

گل مهشید

در جلوه ی احساس و تمنای شعوری
تو ذایقه ی خلقت و معنای سروری

با موج زمان در گذر لحظه طنینی
الهام سرود وغزل وعشق مهینی

در عطر سخن، رنگ چمن، الفت جانی
همتای محبت، گل ناز آسمانی

زاندم که شدی همدم و همراز کلامم
خورشید جهان کرده طلوع از سر بامم

تو نیم رخ مهر و مه ی شام حضوری
لبخند سحر در نفس تازه ی نوری

در عاطفه ی خاک سرشتند مقامت
در رویش هر دانه شکفتند سلامت

زیبایی عالم زتو است ایگل مهشید!
در هرچه که زیباست توان حسن ترا دید

تحسین و درود از من و ازین قلمم باد
بر مادر و بر خواهر و بر بانوی آزاد
(تورنتو - فبروری 2010)

زمینم
زمینم را سراسر دوست دارم
که زاده، پروریده نازنینان
زمینم را سراسر دوست دارم
که زاده، پروریده راد مردان
زمینم را که نوشد اشک خورشید
و بوید عطر مه در زلف ناهید
بگوید حرف با برگ درختان
به مرغ وماهی وآزاده انسان
نویسد ناله ی او باد وباران
به احساس شفاف روزگاران
زمینم را سراسر دوست دارم
که جوشد دررگ او مهر یزدان.
( تورنتو – 16 دسمبر 2009)



گم شده ی ما
باری شود که گم شده ی ما، درین بهار`
سر بر کشد چو سبزه بهر گوشه و کنار

یا همچو مهر، گرم کند بوم و بر یکی
پژواک آن به هر سرو سینه دهد شرار

روشن کند محیط دلِ خسته گان به مهر
چون کهربا، کشاند و باهم دهد قرار

لبخند شاد و قوت معنی دهد کلام
در شهر و ده و انجمن و خلوتِ دیار

بخشد هوای عشق وتفاهم به هر دلی
با حسن خلق و صحبت و الفاظ تابدار

آرد به هم نوای تمنای خفته را
چون موج آب، دردل هرجوی ورودبار

آن ترس و وحشتی که بمانده زسالیان
از همدلی و مهر، بجوید رهی فرار

آن افتراق و دمدمی، تا کی ز بهر چه؟
در مانده کرده ذهن عمل، ذوق ابتکار

یک دست پیش دیده و دستی بدامنی
خودرا کشد به موقف بالای اعتبار

احساسی نیست اندکی، حتا ز همدمی
غافل ز نقش خویش گذشتنند سایه وار

از غفلت دیانت و ضعف تمیز حق
کرده گناهِ خویش، حواله به کرد گار

تابوت نام وعظمت فرهنگ شد بدوش
دیریست از دنائت اعدای روزگار

با دید تنگ وتار وتعصب به هردمی
حایل شده رشادت فرهنگ بردبار

پوشیده ابر تار، تلالوی آفتاب
گویا سحاب خیمه زده بر فراز دار

تا گشتی وارث همه دار و دیارملک
بهر بقای خویش، به فرهنگ، پاس دار

نوزاد گیتی ، کودک ایام سی دهه
گریان مکن ، بجنب به پهنای گهوار*

در باغ هستی، نخل ونهال ادب نشان
دیگر مشین به سایه ی هر بید و هرچنار

بیرون بجه ز بستر تنگ روان خویش
ایستاده شو، نگر به عقب تا به«نوبهار»

بر تارک زمانه درخشید عمر ها
این مهد آریائی، که بود خاوران ِ پار

اندر عروج گنبد افلاکی ِ وطن
«سامانیان» و«طاهر»و«بومسلم»و«صفار»

دانی که«مولوی»و«سنائی»و«بیدلی»
با جان خویش داده به فرهنگ اعتبار

افراشت رایت ادب و دانش جهان
آن «بوعلی» و «رازی» و «فردوسی» هرکنار

هرسو دمید حکمت و عرفان خاوری
با شعر آن «خیام» و«بو ریحان» بار بار

میراث فیض عرف و نوای همه ست این
از نای بلخ و غزنه و هرات و هم تخار

پیوند داده جان و دل ما همه به هم
با«حافظ»و«نظامی»و«سعدی»و«پامنار»*

تابید«جامی» در خط رخشان «رودکی»
هم«رابعه»، «دقیقی»و«بونصر»و یا«بشار»

هرجا نشانی است ز دل، هست از ادب
«عاصی»نمود و«خسرو» و«خاقانی»و«بهار»

هریک به قصر شعر نهاد برج محکمی
«نیما»و«باختری»و«خلیلی»و«شهریار»

حالا که است تابشِ فرهنگ عصرِ ما
«پرتو»بدستی کوزه، نشسته در آبشار

در کاروان عارف و سالار نخبه گان
«مسعود» قهرمان معاصر به یاد دار

هر پادشه که بینی بمرده است یکزمان
سلطان معنویست که مانده به روزگار

از یمن روح وعشق درخشان، مولوی
داده جهان به سلطه ی عرفان خود قرار

گلواژه های اوست روانبخش عالمی
هر دل که کرد یاد او گردید گنجبار

نامش نشسته برخط ایام و سال ِما
این سال مولویست که شد هفت ودوهزار

این کاخ سربلند نگردد زوال ، اگر
داند به قدر آن ، همه ابنای روزگار

غواص بحرعشق، هلا هوشمند دهر!
بر چین گهر زحرف من از دامنِ غبار

عمریست هیچ بارقه ای نیست درسپهر
شاید که آب رفته بیآید به جویبار

بشنو پیام نبض زمان درضمیر سعی
یابد « سعادت» آنکه بداند زبان یار
(21 می 2007 تورنتو)

* بخاطر سجع بیت (ه) گهواره حذف شده است.
*منظور از پامنار یا پایمنار
حضرت بزرگوار شیخ سعدالدین انصاری (رح) صاحب دیوان شورش عشق میباشد
که معروف به پایمنار بوده که محل زیست و مدفن شان میباشد.



به فرزانه ی گرامی: استاد واصف باختری

ای شکوه بالغ سبز امید!

ای سحر هارا سپیده در گذرگا ه زمان!
ای سخن هارا گزیده در بساط خاوران!

ای شکوه بالغ سبز امید نو بهار
ایکه بشکفته گلی در لاله زار بلخیان

در زمینیکه همای مولوی زان پر کشید
رفت از بلخ و بخارا تا به روم باستان

سخت دشواراست درک معنیِ صبح سخن
بس گره اندر گره افتاده در شام بیان

چند پیمودی به حیرت پله های معرفت
تا که گل چیدی ز باغ مولوی در کهکشان

باز آوردی«ترازو در سرود و درسخن »
باز بنوشتی به جرئت «نردبان آسمان»

نای بر لب دیده بر دل راه پیمودی به ماه
کز نوایت آمده در سوز و مستی حوریان

چشم ها بر دامن و رنگ لباست می فتد
غافلند از دیده ای بینا و احساس نهان

کور معنا رنگ هارا اعتباری میدهد
کی ببیند هسته ای نوری به دریای روان

ای تو البرز سخن،ای بخدیِ حسن ادب!
با درفش معنوی در قله ای پامیر جان

ای دم گرم دوصد بازار شعرو نقد و بحث
ای دل صاف تو درگاه تولای جوان

سخت جانی را ببین درخط باریک جبین
یک بهاری را ندیده زنده با جور خزان

آتش صد قرن درسینه ترا سوزد بسی
ای به شبسار ادب تابنده چون ماه روان

در غروب غرب غرق نشه ای فرزانگی
در نوایت گل کند آن های و هوی شرقیان

پیر دانائی بیا در بزم میخواران صبح
ساقی ِبزم طرب شو مست کن آوارگان
( تورنتو - دسمبر 2008)

شهرمن: کابل!

شهر من، قافیه ی مثنویِ گریه ی ماست
مثل امواج نفس در تپش سینه ای ماست

شهر من، شعر و شعاریست ز روز و شب ما
آیه ی روشنی از سورۀ زخم و تب ما

شهر من، لختۀ خون در جگر فریادش
که به روزنامه ی هر سایه نشسته یادش

شهر من، شهوت گرمای تموز هوس است
و تماشاگر کنسرت نو ِ باد و خس است

شهر من، طعمه ای دریای خروشان جفاست
حوض آب بازیِ دیرینه ای مرغان شناست

شهر من، زمزمه ای عاطفه را مرثیه هاست
شهرمن، بخیه گر درز چپن های شماست

شهر من، نوحه گر مرگ درختان بلوغ
کشتزار سخن خشک تمنای دروغ

شهر من، منبر و محراب صدا های غریب
هست با حنجره ای ناله ی آواره قریب

شهر من، جنگل انبوه دد و دیو و پریست
که ازان بهر غم تازه بهر خانه دریست

شهر من، گالریِ زنده ای آزار و گناه ست
شهر من، سایه ی تصویر خط و قاب سیاه ست

شهر من، گریه ی تابوت حیا را به نیستان داده
عطر باران سحر را به گزستان داده

شهر من، گرم در آغوش مه ی گنگ و کر است
و سر و روی خجل از عرق شبنم پارینه، تر است

شهر من، بدرقه ی خواهش پاییز خداست
شهر من! مزرعه ای سبز بهارینه کجاست؟

**
شهر من! گلرخ زیبای بهاران بودی
هر سحر دست به خورشیدجوان میسودی

از تلالوی مه و مهر و گل و باغ و بهار
خنده ی سبز تو بود منظره ی صبح دیار

بر لبت بود ترانه به دلت نغمه ی آب
نشه می چید ز پیمانه ی تو باده ی ناب

زینهمه آنتن و این آخذه کم بود خبر
خون آزادگی در رگ رگ ما داشت شرر

هرکه را نوبتی آمد که بکارد دم خویش
و کند جاری به رودبار زمانه یم خویش

وای در گونه ای خندان تو صد گریه نشست
آن تولای تو اوهــام شر و فـتنه شکست

کوه «آسمایی» و«بت خاک» تو درطعنه ی باد
گفت: کو دستی کند کوچه و بازار تو شاد

شهر من، هرکه ز تو خویش بپرورد به خویش
بی سبب نیست که گردیده ای اینگونه پریش

با پریشانیی تو گشته پریشان همه
وه که شرمنده ی احسان تو افغان همه

* *
شهرمن، سرخط اخبار همه نشریه هاست
طرح رنگین شفقگاه همه فرضیه هاست
(30 سپتمبر 2009- کابل)


پنداشتم ... درخت!

پنداشتم: که باز شکوفا شدی درخت
بالا بلند و سبز و فریبا شدی درخت

کرده نمو میان همه ساکنان باغ
پربار و پرشکوفه و ر‌‌ؤیا شدی درخت

با مهر و ماه و آب و هوا در زمین جان
رنگین کمان عاطفه ی ما شدی درخت

با سوز سهره ها و نوای چکاوکان
دنیای شاد ِ در دل دنیا شدی درخت

لانه نهاده در حرم ات مرغکان ناز
شب ها محیط ناله وغوغا شدی درخت

دریا سلام داده به تو با سفیر ابر
مأوای تازه ای دل شیدا شدی درخت

در سایه ات نشسته همه دختران ده
پشتت به مهر و روی به اینها شدی درخت

با شاخه های سر به زمین پر زمیوه ها
بر دیده های خواهش ما جا شدی درخت

لیکن: بهار آمد و رفت از کنار تو
نا برده فیضی آتش سرما شدی درخت

با صد جهان امید«سعادت» برای تو
بنشسته دیدو باز تو سودا شدی درخت

واحسرتا که در خم این بازیِ زمان
آغوش یأس کودک فردا شدی درخت
(۳۱ می ۲۰۰۹ - تورنتو)



خسته اند
آن بته های فقر ز تریاک خسته اند
دیوانه ها ز مردم بیباک خسته اند

از بس ترازو در نفس پانگ(۱) خفته است
سوداگران عاطفه ی خاک خسته اند

آن رهروان «ماهیپر» و جاده ای جنوب
از ارتفاع کوتل«خاواک» خسته اند

تا آب جَو نشسته به تسخیر بزم شب
باده کشان میکده ای تاک خسته اند

تا حس ما به جوهر نعنا گرفته خو
دندان ها ز الفت مسواک خسته اند

از جذبه ی فریب گل گندم بهشت
جمعی ز رنگ و بوی گل ناک خسته اند

بازیگران باغ تهی از شکوفه سار
از آب های چشمه ی ادراک خسته اند
(۲۵ می ۲۰۰۹)
پانگ: سرکژی ترازو


ای درخت!

ترکیبی از نیایش و نوری تو ای درخت
ایستاده در قیام وحضوری تو ای درخت

تقویم دردی از خم و پیچ زمانه ها
تا بوده سربلند وجسوری تو ای درخت؟

چون ساقه ی تجلی ِعشق و مراد وسعی
از میوه های پخته وغوری تو ای درخت

بهر نوا و نازش آواره مرغکان
بس مهربان وسبز وصبوری تو ای درخت

ای قامت تو آیتِ تفسیر رنگ ها
با رنگ رنگ رنگ چطوری تو ای درخت؟

در هر بهار، رایت فتحی به شانه ات
در اعتلای ساز و سروری تو ای درخت

تسلیم باد وبارش و برقی نه گشته هیچ
از عجز سینه سای بدوری تو ای درخت

تا از گداز عاطفه، نی ناله میکند
در برگ برگ نامه سطوری تو ای درخت

ای ماندگار وادی الفت نواز مهر
با جلوه های ناز وغروری تو ای درخت

تا همزبان باغ و بهار و ترنمی
سرشار مهر و مست وغیوری تو ای درخت

تو عزت تمامت نام و نشان ما
درسرزمین شعر، شعوری تو ای درخت
( 10 سپتمبر 2008 )
( از مجموعه ی زمزمه های آبی)