آرزو ای آرزو

 

می بینمت بار دگر ای آرزو ای آرزو

از کوچه در حال گذر ای آرزو ای آرزو

 

تا من سلامت می کنم می گویی ام: تو کیستی؟

می گویم آن رفته سفر ای آرزو ای آرزو

 

بی باورانه راه خود در پیش می گیری و باز

می یابمت دور از نظر ای آرزو ای آرزو

 

در می زنم: تک تک ته تک با وسوسه با دلهره

می بینی ام از لای در ای آرزو ای آرزو

 

می بینمت وا می کنی دروازه ی یک صبح را

بر روی یکتا در به در ای آرزو ای آرزو

 

دور از تو دیوانه شدم هذیان نویسی می کنم

هر روز و شب با چشم تر ای آرزو ای آرزو

 

شکی ندارم خسته ای شکی نداری خسته ام

تو در وطن من در سفر ای آرزو ای آرزو

 

......................

 

یکی فرشته نبود و یکی نبود آدم

بدل به نفرت بسیار شد محبت کم

 

محبتی که تو آن را گناه می خواندی

محبتی که من آن را یگانه چاره ی غم

 

مرا تو لایق آن عاشقی ندانستی

که برگزیده ترین رنج بود در عالم

 

...ادامه می دهم این سال های دوری را

که بی وجود تو خو کرده ام به بوی عدم

 

اگرچه تلخ و لیکن قبول باید کرد:

خدا نصیب نکرده من و تو را با هم.

.......................

 

نشسته بر همه چیزش  غبار خاکستر

به دوش می کشد این خاک، بار خاکستر

 

کبوتران خیالات درگرفته ی من

چه نغمه ساز کنند از حصار خاکستر

 

هنوز این منم آواره گرد قسمت خویش

به دور یاد تو یا بر مدار خاکستر

 

دلم گرفته از این روزهای سر درگم

دلم گرفته از این روزگار خاکستر

 

چگونه جمع شود خاطر پریشانم

که داده اند به باد اختیار خاکستر.

......................

 

...ومن

 

شب و آغاز سردی مانده و من

همین آواره گردی مانده و من

 

چراغ و سایه، دیگر هیچکس نیست

توهم های مردی مانده و من

 

نبودی هرکجا رفتم نبودی

دگر بیجانوردی مانده و من

 

در این آیینه رنگ دیگری نیست

نگاه رو به زردی مانده و من

 

تابستان 75 مزارشریف.