دوستت دارم...
نوشتم دوستت دارم ترا از چشم پیغمبر
تو جاری میشوی در رگ رگم درشکل یک باور
صدایت در رگ گیتار مجنونم که می پیچد
تو جاری میشوی یک دشت اما خیلی لیلا تر
تب پیغمبری گل میزند درچشم های من
ترا از آسمان ها میکشم در جاده های شهر
ترا می آفرینم در زمین اما به رگ هایم
خیال پرگشودن می تند یک نوبت دیگر
میان ما زمستان خط حایل نیست دیوانه!
اگر دستت نگردد بال پرواز مرا معبر
۲/ ژوئیه ۲۰۰۸ وانشبوری
................
خاکستر
درامواج صدایت بارها پرپرشدم خانم
تو تاچشمک زدی من قوغ وخاکسترشدم خانم
تو ازشرق خیالم آمدی یک شهر دیوانه
برایت ناگهان احساس پیغمبرشدم خانم
تودرپیراهنم جریان گرفتی بیشترازمن
چنان جریان گرفتی تا به تومنجرشدم خانم
توترکیب قشنگی ازسگ و آدم وامامن
دوباره عاشق دیوانه یا که خرشدم خانم
به مرگ مادرم! مثل غزل درسینه می پیچی
ببخشی ظاهرن یک شعله درد سرشدم خانم
وانشبوگ هفتم مارچ 2009

سلام!

سلام دخترخدا! تعارفی...که وا شوم
میان چشم های تو برهنه تر رها شوم
من آمدم سکوت رخت خواب توغزل شود
رباب خسته ی ترا عسل عسل صدا شوم
من آمدم غرورشانه ی شکسته ی ترا
به کوچه های ماسه خیز، جلوه ی طلا شوم
بلوغ دستهای روشن ترا در آسمان
ستاره های گیج و یا معطرحنا شوم
اسیرشهرجاهلیه غربها مبارکت
من آمدم که بال تشنه ی ترا فضا شوم

7 نوامبر 2009 وانشبوری
.....................

غزل ـ آتش
سقوط ابرم وآشفته ترازذهن یک میزم
انارازبسترگیسو رها کن تا برانگیزم
فروافتاده ام ازبالهای باورم، لطفن
دوپلکی بیشتراینجا توقف کن که برخیزم
توقف کن، برای ریشه های روسریِ تو
هنوزازتکه های روشن خورشید لبریزم
غزل ـ آتش، عسل ـ قهوه، فرنگی تربیاخانم!
که درشرق سیاه سرنوشتم غرق پاییزم
**
خیابانها فرنگی میوزند اما بدون تو!
گلوی "بامیان" درپنجه ی خونین تبعیضم
8 اکتبر 2009 گوتنبورگ

.................

مرگ لذیذ
دراین آخر که مثل تکه ابر برف ریز استی
هنوزم قهوه ی، دیوانه ی ناهید! عزیز استی
نفسهای کبوتر بوی لبهای ترا دارد
دراکران میروی درمن، همیشه در"ونیز" استی
تنت طعم اروپا را پریشان میکند اما
میان "قندهارمرگ" و"آتن" درگریز استی
عروس خون دراندام تو میرقصد ومیدانم
تو افغانی و حتی باخودت هم درستیز استی
مرا هر روز و شب درریشه های تاک میبافی
روانگردان من، آتشگر زخم لذیذ استی

وانشبورگ 13 ستمبر 2009
........................
شرر پرداز
محیط چشمهایت تا شرر پرداز بحران است
زمین تلخ است و اندام غزلهایم پریشان است
زمین تلخ است وخواب سبز را آبله می بافد
که تا خواب کسی دردست های تو گروگان است
زمین زخم زبان گل می نماید بی حضورتو
کسی انگار محکوم خیابانهای تهران است
تو اما درغروب خسته می پیچی نمیدانی
که درپیشانی ات فواره ای خورشید پنهان است
میان تو و مهتابی شدن برتارک شبها
خط فاصل به قدر امتداد یک خیابان است
**
ستاره، ماه یا خورشید، خوش تابیدنت اما
فراهم میشود وقتی که نقاش تو "میران" است
نروید جز گل خشخاش چشمانت دراین وادی
که تا این پاره ابر آبستن رگبار باران است

23 اوگوست 2009 وانشبورگ
.....................

فرجام
دل من ربع کم 9 شد به وقت B. B. C لندن
تومثل یک خبر پیچیده ي درقامت انتن
گزارش می نمایم گرچه متن این خبرتلخ است
پس ازاین آشنایی باشما تعطیل شد رسمن
به اطلاع توامشب میرسانم دخترروسپی
ترا بیرون کشیدم ازتنم مانند پیراهن
خریت یاعبادت بود، هرچه بود آخرشد
نمیخوانی پس ازاین نامه های شعله ورازمن
دراین مدت که صحرا گرد چشمان شما بودم
پرستیدم ترا باگرمیی ایمان بن لادن
گل صدبرگ دردستم به دنبال تو سرگردان
دویدم کوه وکوتل را طناب مرگ درگردن
برو حالا سرهرچارراهی تابلویی کن
که تا شبهای تلخ مرد جذامی شود روشن!
8 اکتوبر 2008 وانشبوری
....................