|
غزل من و غم من
به هواي تازه ماند غزل من و غم من
به خدا ترا رساند غزل
من و غم من
همه اش سلام عشق است و كلام آشنايي
همه نور مي فشاند
غزل من و غم من
زاداي مهرباني به مباركي رسيده
كه به نيمه ره نماند
غزل من و غم من
چو قلندران صافي چو برهنه گاني صادق
دغل و دغا نداند
غزل من و غم من
به زمين شوره ي جان و به خاكتوده ي دل
گل سرخ پروراند
غزل من و غم من
به قلمرو دل انگيز تخيلم فرود آي
كه هماي مي پراند غزل
من و غم من
كابل ١٣٦٨ ه ش
................
به چه درد
به چه درد خسته اي شاعر بال و پر شكسته
سخن اينچنين
پريشان،غزل اينقدر شكسته
بخيال آشناي سر دل كجا گشودي
كه به شيونت مكر رغم تازه
تر شكسته
چه سرود هاي شاديت كمال عجز ديده
چه ترانه هاي تلخيست
بهر گهر شكسته
به چه شوق عرضه فرمود دلت نواي خود را
كه از آن گلونه
خون شد جرسي ، مگر شكسته
به فراز گريه گاهان علم بلند عشقت
چه بزرگ باز تابيده
چه بيخبر شكسته
نه به زار ناكي تو دل ديگري تپيده
نه به سوز ناكي تو
قفس دگر شكسته
جدي ١٣٦٩ ه ش
...............
درماه در ستاره
هرشب هواي كوچه دلدار ميكنم
دل را تسلي از در و ديوار
ميكنم
از بسكه با خيال وي آغشه ميشوم
هر ذره را خيال سپيدار
ميكنم
با جفت كفتر نه ي پر چال بام شان
از دور دور قصه ي
بسيار ميكنم
آنجا براي دفع گمان بد كسان
تمثيل نقش مردم هوشيار
ميكنم
نذرانه ي مراد همه سيم و زر بود
من نان گرم نذر رخ يار
ميكنم
درماه، در ستاره ي شام و غروب شهر
او را تمام باغچه
ديدار مي كنم
از جنس دل ز سينه دكاني گشوده ام
سرتا به پاي عشقم و
بازار ميكنم
كابل - قوس - ١٣٦٦
.............
يك دريچه
مي وزد هردم به گوشم زنگ آرام صدايت
ميگريزم سوي تنهايي و مي ميرم برايت
اندكي تا دست مي يابم به روزان گذشته
بوسه واري مي
شكوفم از گريبانم به جايت
روزگاري را كه چون مه مي تراويدي به بامم
تازه مي سازم
، فرا مي خوانم ازلبخند هايت
تا به آيين درختستان پر از ياد تو باشم
يك دريچه تا
ابد باز است در دل از هوايت
عاصی
..................
تنهايي
گريبان گير جان خويشم از بسيار تنهايي
سرم ميريزد امشب از
دروديوار تنهايي
دلي كه داشتم ديوانه گيهايش زپا افگند
سري تا مي بر آرم ميدهد
آزار تنهايي
خموشيهاي من در پرده هايش رنگ ميگردد
چه ساز روشني دارد به چشم
يار تنهايي
به هر جمعي كه آواز محبت ميشود بالا
خيالي را به خونم ميكند
بيدار تنهايي
صداي آ شنا ره ميكشايد از درون اما
گلو ميگيرد م اندوه دريا
بار تنهايي
هميشه چشم من ازهمسرايان دستياري بود
ولي اينك رفيق راه
غربتسار تنهايي
كابل - تابستان - ١٣٦٩
...................
برآمدن
چنان مبارك و بي انتها ز خانه برآمد
كه درقفاي وي
از بام و در ترانه بر آمد
چراغ وسوسه يي از بهار راه چمن زد
گلي زباغ و تذروي از
آشيانه بر آمد
نهال نورس شايسته هزار بهشتم
چه نا تمام عزيز و چه
نازدانه بر آمد
خوشا خوشا گل سوري كه با بر آمدن ازخود
صداي مردم عاشق
بدين بهانه بر آمد
كابل ٣٠ دلو ١٣٦٦ هجري شمسي
.....................
تو
توشب به جلوه شدي دود ماهتاب بر آمد
تو لب بخنده گشودي
و آفتاب بر آمد
تو راه باغ گرفتي هوا هواي طرب شد
تو رخ به رود نمودي غريو
آب بر آمد
تو گل به موي زدي و پرنده ي غم عاشق
ترانه ي بلب از بستر
گلاب بر آمد
تو رفتي آتش تنهايي آب كرد وجودم
تو آمدي و دل تنگم از
عذاب بر آمد
..................
|