|
تعبیر خواب
تو آن تصویر کمرنگی که گم کردهست قابش را
پریشانی به حدی که...خدا داند حسابش را
به زندان یوسفی استی که هرشب خواب میبیند
مگر هرگز نمیفهمد کسی تعبیر خوابش را
شروع خشکسالیها علف بودی تلف گشتی
شدی در مرتبان ماهی و نوشیدند آبش را
نداری هیچ جای دیگر آرامش به جز جنگل
که شبها با شغالان سرکشی زوزه عذابش را
دلت با گیسوان پیچ ـ پیچ و تاب ـ تابِ او
نمیپیچید از اول اگر کم داشت تابش را
چرا هر لحظه درگیر خود و شعر و تماشایی؟
...بیا بگذر از این پرسش که میدانی جوابش را
نشئهگی
نشئه گی کیفی ندارد بی تماشایت ولی
غرق گشتم بار دیگر درمیان بوتلی
هرکسی میپرسد از من عشق یعنی زندگی؟
پاسخ من جای«آری»«نی!» و جای«نی»«بلی!»
این چه بیحالیست یارب! دوشک و «بالشت» من
در خیالم میرسد مانند دشت و کوتلی
گرمی ام لبهای تان را زخم باران میکند
بوسه نستانید از این درگرفته ـ منقلی
آدم و حوّا و گندم، اتهام و بازداشت
چند ساعت میشود پیدا نشد راه حلی
...
جام آخر را گرفتم، زنده باد آزادگی!
سایه ام لرزان شبیه شعله یی در مشعلی
...............
نوحه
ترا صدا زده ام بارها، نمی شنوی!
چرا نمی شنوی ها! چرا نمی شنوی؟
تو صبرهای منِ سنگ را نمی بینی
شکست های منِ شیشه را نمی شنوی
من این طرف سر و پاکنده نوحه می خوانم
تو آنطرف لب خندان ترانه می شنوی
همه صدای سکوت مرا نمی شنوند
تو هم صدای سکوت مرا نمی شنوی
سکوت چیست؟ از اینجا اگرفغان بکشم
هزار حنجره تا کربلا، نمی شنوی
.
.
.
سه روز بود صدایم گرفته بود، گذشت
اگر گرفته نباشد صدا، نمی شنوی!؟
انتحار
یک انتظار دیگر...یک انتظار دیگر...
از تو تمام کوچه خالیست بار دیگر
امشام باز گم شد یک روز دیگرِ عمر
امشام را نیابی تا روزگار دیگر
در پیش اشکهایم جز گیسوان مستت
شوریدگی ندارد هیچ آبشار دیگر
بگذار آتش از من اینبار جان بگیرد
نگذار تا بسوزد یک بیقرار دیگر
از جادههای این شهر تو باز میگذشتی
یا اتفاق افتاد یک انتحار دیگر؟
...
بار دگر گیاهان خوشبخت سبز کردند
مرده است در خیابان یک گوشتخواردیگر
..............
بنوشيد!
نزديك ميشدي و کمی منسجم شدم
برخاستم، دوباره به تعظیم خم شدم
يك عمر شد كه در پي يكبار ديدنت
جاده به جاده از رد پايت قدم شدم
تنها تو چاره پرور تنهايي مني
با تو اگر غريب ترين كس شدم شدم
تا در نگاه سر سري ات چشم دوختم
در فكر سرنوشت پراكنده ام شدم
بر برگ سرنوشت و الفباي زنده گي
«دالِ» دعا و دلهره، «سينِ» ستم شدم
خشکید استخوانم و جوشید خون من
از من که خسته است؟ بنوشید! دم شدم
تعویذ
چیزی نگوي! حرف مرا گوش کن فقط
از عیش بگذر اشک مرا نوش کن فقط
جان میدهی اگر، منِ دیدار کشته را
با چشم های خویش همآغوش کن فقط
دیروز در حضور خودت یادم آمدی
یکروز بود رفت، فراموش کن فقط!
دیگر اگر تماس گرفتم، به راحتی
بفشار دکمه یی را ـ خاموش کن فقط
...
مادر! تو پشت ظالم و جادوگرش نگرد
«تعویذ» دردهای مرا پوش کن فقط
سرگذشت
چون تلخي شراب شب امروز هم گذشت
فردا چه خواهد از سر اين بار غم گذشت
امروز باز سيخك موي تو گشته بود
سيخي كه ديشب از قفس سينه ام گذشت
با يك نگاه رنگ و رخت يكرقم پريد
روزم تمام بی رمق و يكرقم گذشت
از سر گذشته ام، سر از امشب نمانده است
حتا به قدر يك سرِ مو در سرم «گذشت»
بسيار پیر کرده مرا عمر ناجوان
عمري كه در كنار تو بسيار كم گذشت
|