مرد عابر

یک عمر در مسیر دو چشمت مسافرم

یعنی کنار پلک تو آن مرد عابرم

 

بی سر پناه ملک شدم، راهیی سفر

آواره ای که کوچ نموده؛ مهاجرم!

 

تو چار سمت مرز دلت را که بسته ای

محض رضای عشق بگو! من کجا برم؟

 

از شهر قصه های که بعد تو شد خراب

تنها نشان پای تو مانده به خاطرم

 

پیوسته می روم که به دنیای تو رسم

تا هر کجا که می کشد این عشق، حاضرم

............

 

دردی درون سینه ی من دم گرفته است

آیینه از نبود تو ماتم گرفته است

 

از این جهان بی سر و بر، این مسافرت

تنها امید توست که محکم گرفته است

 

عیسا! سکوت کودکی ات را به هم بزن

وقتی که شهر دامن مریم گرفته است

 

این ها که گفته ام: غزل نیست، قصه نیست

باران درد هاست که پیهم گرفته است

 

من باغبان پیرم و دنیا همه خزان

توهم گلی که روی تو شبنم گرفته است

..................

زمستان می شود، من سرد و سرما می شوم بی تو

خدا ناکرده، خار چشم دنیا می شوم بی تو

 

تو که تنها ترین دلگرمی شب های یلدایی

سحر ناکرده امشب بغض فردا می شوم بی تو

 

زمستان می شود، شهر از مسافر می شود خالی

پرستو جان بیا که تک و تنها می شوم بی تو

 

پرستو جان بیا که دم به دم بی تو غمی دارم

بیا که "توته*" سنگ طور سینا می شوم بی تو

 

برایت گفته باشم، هرچه زود از شهر می کوچم

و صحرا گرد عاشق سوی صحرا می شوم بی تو

 

***

سرم از درد دلتنگی به دامان که بگذارم؟

عزیزم زود می بینی که سودا می شوم بی تو

...........................

 

شاید از این خراب تر نشود روزگارمن

حالا که بی تو عشق نشد غمگسار من

 

من تا مسیر زندگی صد بار طی شدم

اما نشد تمام و سفر شد دچار من

 

امسال هم به فکر غمت یار کهنه شد

صبحی نداشت از پی خود  شام تار من

 

سرگشتگیست حاصل صبری که داشتم

واماندگیست پیش شما یاد گار من

 

ترکم نمودی، هیچ سراغم نیامدی

بیهوده شد قصه ی من ، انتظار من

 

این روز ها پشت سرهم به فکراین

آیا شود که باز بیایی بهار من؟

 

گویا که باز از منی دلتنگ خسته ای

روزی شود عبور کنی از مزار من؟

 

گفتند: عاشقی است، نصیب شما فقط

چیزی که سبز هیچ نشد در دیار من

.........................

 

پس کوچه های حادثه تا تیره می شوند

یک جفت چشم بر رخ تو خیره می شوند

 

دیوار های شهر، فقط نقش می کشند

تا حلقه حلقه موی تو زنجیره می شوند

 

از بس قلم به نام تو عادت نموده است

من می نویسم دست ها، دستگیره می شوند

 

شاید که درک کرده ی هر لحظه بعد از این

این غصه ها بی تو به من چیره می شوند

 

گنجشک های بسته دهان غریب شهر

در انتهای راه تو ساییره* می شوند

***

در اعتیاد چشم تو، چشم همه دچار

تریاکی های خسته که  بی شیره می شوند

......................

افسانه های امشب من  بی پری شده

این روز ها عشق تو هم سرسری شده

 

یادش به خیر، قصه ی ما چند سال پیش

حالا دیگر  زندگی ام دلخوری شده

 

یادش به خیر ، دلبرکم صاف و سادگی

اما دیگر  قصد تو جادو گری شده

 

پارینه ها بر سر تو فکر عشق بود

اکنون چرا، فکر تو یک روسری شده؟

 

بس کن نگو از من بیچاره دلخوری

دیگر مگو که زندگی تو خری شده

***

با آن که لطف خیلی زیادی نخواسته ام

کارم خراب مادرم، نامادری شده