اندیشه های برای دادخواهان

 

سخنرانی قدیر حبیب در پالتاک

 

رفقا خدمت همه سلام  و احترام .

 

مه وظیفۀ خود میدانم  که امشب در رابطه به مسالۀ وحدت، البته به سلسلۀ ابراز نظرهای رفقا ، چیز چیزهایی بگویم.

در این مدت سه ماه  یا چیزی کم و زیاد، از ابراز نظرهای رفقا در مسالۀ وحدت ، به این نتیجه رسیدیم که، برای رسیدن به یک وحدت ارگانیک، تمام وسایل، تمام اجزای سازنده یک ساختار جدید، کاملاً مهیا شده، تنها چیزی که به نظر مه کم بود،  یک جمع مصمم از رفقایی بود  که به طور جدی علاقمند دستیابی به یک طرح عملی باشه و طرحهای پیشنهادی رفقا ره، مسوولانه و با جدیت ،به نقد بکشه، که خوشبختانه این کمبود هم رفع شد و ما امروز خوده  در سخنگاه ،در میان امطور یک جمع از رفقایی میبینُم که در طول مبارزۀ  نیم قرنه ما جایش خالی بود.

ما تا به امروز، با چندین تلاش فکری رفقا، برای تامین وحدت، اشنا شدیم ولی چون طرحهای این رفقا برای وحدت، عمده تاً بر اصول تشکیلاتی قدیم استوار است، من امکان شکلگیری یک ساختار سراسری و اثرگذار بر وضعیت امروزه، در این طرحها متاسفانه بگویم که نیافتم. به خدمت برخی از رفقایی که فکر میکنند، کسانی با طرحهای مورد علاقۀ شان، به عمد دشمنی میکنند ، به عرض میرسانم که پیشداوری ذهنی شانه به یکسو بمانند، چنین قصدی به هیچ صورت درمیان نیست و  گپهای مره که میگم، بشنوند و نقد کنند و با نقد شان مره ـ اگر به خطا رفته باشم ـ تصحیح کنند . برای اثبات صداقت در مسالۀ وحدت ، هیچ سندی، هیچ دلیلی  معتبرتر از طرز دید و فکر ما وطرحهای ما وجود نداره.

 در طرح پیشنهادی مه، که بسیار ساده است و یک نکته اس، و مه ارایه خات کدم، کارآیی و سودمندی هستۀ مرکزی همین اصول تشکیلاتی یعنی مرکزیت دیموکراتیک، زیر سوال میره. با هر مقیاسی که ارزیابی کنیم، اصول تشکیلاتی سازمانهای ما ، از تامین وحدت ارگانیک، به هرصورت، عاجز است. دیگران شاید برداشتهای خوده داشته باشن اما منظورمه از وحدت ارگانیک ،همو وحدتیست که تمام اجزای سازنده و شکلدهندۀ سازمان، در هماهنگی با یکدیگر، وحدت یک ساختار واحدی ره به نام حزب ،حمایت و ضمانت کنه ، یعنی تمام اجزا و اعضای سازمان، به همدیگر کمک کنن ، مدد برسانند که ساختار ویران نشه و مثل دیروز به 23 پارچه تقسیم نشه. گروهها و سازمانهای موجودما، با محورهای فکری متفاوتی که دارند، ، حتی در یک سازمان واحد هم ،از دَور محورهای خود دور شده نمیتانند. البته این سازمانها  میتوانند کنارهم جمع شوند، اتحادیه بسازند، جبهه بسازند ، در یکدیگر مدغم شوند وحدت کنند ولی به هیچ صورت، موفق به ایجاد یک سازمان سیاسی سراسری که پاسخگوی نیاز جنبش باشه ،شده نمیتوانند.چرا که این گونه وحدتها، یک جمع آمد ساده و ریاضیوار اس. یک مخلوط است که باهم ترکیب شدنی نیستند، به مجردی که یک دو حادثه آمد و دو سه تکان پخته خورد، از همانجا که وصل شده ند از همانجا پس جدا میشوند. محل وصل شان در حقیقت محل آسیب پذیر شان است. اگر پشت مثال هم میگردیم، مثال زنده و تاریخیخش، وحدت جناحهای خلق وپرچم است.

عقیدۀ مه ایست که ما به یک سازمان سراسری وبه یک سازمان مدرنی ضرورت داریم که اقلاً از سازمانهای جهادی فرق داشته باشه.

مسالۀ اساسی و قابل بحث اینست که وقتی ما میگویم باید وحدت کنیم، یک عده از رفقا میگویند که«وحدت روی چی و برای چی ؟» این گپ  ظاهراً  و برمبنای باورهای دیروزین ما، یک گپ و یک سوال به جای است اما برخی از رفقا عقیده دارند که اول باید وحدت کنیم و باز بگوییم که چی کنیم.به نظر من هردو گپ به دلایلی، درست نیست . من عقیده دارم که اول باید وحدت کنیم و باز بگوییم که  (چی باید کرد) اما باید به جای کلمۀ( و حدت) کلمۀ (جمع شدن ) را به کار ببریم.یعنی اول باید جمع شویم و باز بگوییم که چی باید کرد. فرق جمع شدن و وحدت در اینست که وحدت ما اگر صورت میگیره ، حتماً بر مبنای اصول ساختاری و تشکیلاتی دیروزۀ ما خواهد بود، در حالیکه قصد ما ویرانی همین اصول است. و همچنان کسانی که عقیده دارند که پیش از وحدت باید برنامه وجود داشته باشد یعنی همو چیزی که به دورش وحدت صورت بگیرد. نا درستی گپ شان در اینست که چنان مرجع و مقامی که علماً صلاحیت تحلیل و تجزیه وضعیت راه داشته باشد  و برای سازمان اینده برنامه کار تعیین کند، کدام است و ما با کدام معیارها برای تاییدش دست بالا کنیم ؟ چنین مقامی باید ایجاد شود اما نه بر مبنای مرکزیت دیموکراتیکی که تا کنون شناخته ایم.

اگر کلمۀ (جمع شدن) را به جای (وحدت )به کار بگیریم ، گپ ما منطقی تر میشود،یعنی اگر  بگوییم که چطور باید جمع شویم تا بعد از او بگوییم که چی کنیم، گفتن این گپ از صلاحیت ماست . چرا که نیم قرن تجربۀ سیاسی و سازمانی داریم. به مدد تجربۀ عملی و نظری ، و از نقد اصول ساختاری دیروز، از نقد همان مرکزیت دیموکراتیک، توان فراهم آوری وسایل برای ساختن یک نهاد را داریم، نهادی که بگوید( وضعیت چگونه است و چی باید کرد)

 هر سازمانی که بر اساس اصول کهنۀ ما بنا شوه ، به دشمن آشکار دیموکراسی تبدیل میشه و تمام ارگانهای تصمیمگیرنده سازمان، به مروجین وبه مبلغین استبداد و دیکتاتوری مبدل میشن. و کسانی که در موقعیتهای استبدادی قرار میگیرن، ولو فرشته خصال هم باشند به آدمهای مستبد تبدیل میشن . به آدمهایی تبدیل میشن که امروز ازشان شکوه داریم. نقش موقعیته ما فراموش نمیکنیم. اگر با مارکسیزم دیگر رابطۀ هم نداشته باشیم بر نقش قاطع موقعیت ،روانشناسی تربیتی تاکید فراوان داره. پس بهتر اس بگوییم که بیایین باهم جمع شویم تا بعد ازاو جمعاً بگوییم که چی کنیم اما برای این جمع شدن باید یک میکانیزم  موثر، عملی و قابل قبول برای همه، جستجو کنیم.

فروپاشی حاکمیت ما ، گرچه همه چیزه از ما گرفت، اما بیایین رفقا که این فروپاشی فاجعه آمیزه ،با همه تلخیش به فال نیک هم بگیریم چون 18سال دوری ما از حزب، از لحاظ روانی ما ره فرصت داد ، که ازترکیب تجارب خود، در صدد نقد همو عواملی برآییم که در نتیجۀ عملکرد انها، کارما به پراگنده گی امروز رسید.

 برای نقد، لازم اس که بین منقد و پدیدۀ مورد نقد، یک فاصلۀ معین وجود داشته باشه، نه ایقدر دور باشیم ازش که هیچ دیده نتانیمش و نه هم ایقدر نزدیک که خوده جزئش فکر کنیم . چرا که اگر در درونش قرار داشتیم ، فقط موقعیت خوده، ماحول محدود خوده میتانیم ببینیم و نقد کنیم . به همی سبب اس که ما ،یگان وقتی که در چنگال عصبیت قرار میگیریم، اجراات رفقای محل کار خوده نقد میکنیم، از سوء استفادۀ آمر خود گپ میزنیم،یا یکی از رهبرا ره نقد میکنیم که گرچی اینها هم به هیچصورت نقدهای بی بنیاد نیستند ولی چون ممکن اس ، خاطر برخی رفقا آزرده شوه و به جای سود ضرر بیاره، ازش تیر میشیم و به دو دلیل ازش تیر میشیم. اول این که ، در طول 18 سال مهاجرت ، تمام کارکردهای حزب خوده، تکه تکه و جز به  جز ، نقد کردیم و نتایجی هم به دست آوردیم. دوم این که  مصروفیت زیاد ما به بررسی جزئیات ،تمرکز ذهن ماره از اصل مساله منحرف میسازه.یعنی  در این گونه نقد، کلیت ساختار از بوتۀ نقد ما مصون میمانه ولی چون قصد ما، دیگرگونی کلیت یک  ساختار است، از پرداختن به بررسی اجراات افراد، صرف نظر میکنیم .

.

ما از طریق بررسی گام به گام کارکردهای حزب ، شاید در مدت این 18 سال ، کلیت ساختار حزبه هم نقد کرده باشیم و به نتایجی هم رسیده باشیم ولی باید برداشتهای فردی خوده، باهم ترکیب کنیم تا فکر سیاسی ما از این دور باطلی که دچارش استیم ، بیرون شوه . مثلاً اگر یک مودله ده مابین بانیم  و به دورادورش نقاش هاره بشانیم که رسمش کنن. هرکس از موقعیت خود ، یک قسمت این مودله میبینه و همو رقم رسمش میکنه که توانسته ببینیش. ما هیچوقت از دیدن یک تابلو تمام مودله دیده نمیتانیم، چرا که این مودل ، جهات مختلف داره ولی مرکزیت دیموکراتیک ما ، با یک تابلو قصد نشان دادن همه جهات و ابعاد حقیته داشت. ما میریم به سراغ اطور میکانیزمی که همه جهات حقیقت مورد نظر ماره نشان داده بتانه.

 به نظر مه، باید دو کار کنیم. اول بریم به  گذشتۀ جنبش و چیزهایی که در تجربۀ ما، روشنتر به نظر میایه، و تاثیر بیشتر بر کارکردهای حزب داشته ، آنهاره بگیریم و در قدم دوم  برداشتهای خوده با رفقا شریک بسازیم.

 

خاستگاه حزب ما یک جامعۀ پُر از تضاد ، عقبمانده و سخت تاریک اندیش شرقی بود.بارزترین مشخصۀ اجتماعی ما تهیدستی واستیصال بود و پنهانترین خصیصۀ روانی ما، یک احساس دردآور خودکمبینی در برابر بلند دستان جامعه بود و هنوز هم هست. این احساس،وقتی در روان آدم  شکل میگره که امیال طبیعی و خواستهای اجتماعی و مدنیش سرکوب شوند.و این سرکوبی نه آغازش معلوم شده میتانه و نه انجامش اما از ترکیب این عقده ها، یک بلایی در درون آدم پدید میایه که روانشناسان، با تمثیل، به نام اژدهای خودی هم یادش کرده اند. مجروح به همی نام یک اثر هم داره.  نام و هویت مستقل اجتماعی ما، در زیر نامهای شاخص اشخاص و افراد و در زیر انباری از اوامر و نواهی استبداد گم شده بود.و ما در طول تاریخ در جستجوی همی گمشدۀ خود، در موقعیتهای مختلف، به خطرهای گوناگونی تن دادیم.ولی به آرزو نرسیدیم.

در چنین جامعه ، گرفتن مژدۀ مبارزۀ طبقاتی، بنبست فکری ره که فرهنگ طبقات حاکم بر ذهن و تفکر ما تحمیل کرده بود، شکست. ما پیش از رسیدن به آزادی در جامعه ، در عرصۀ تفکر به آزادی رسیده بودیم تبلور ما به دور هستۀ حزب ، زمینه ره مساعد ساخت تا با قبول سختیها ، غلبه بر بی هویتی و رسیدن به نام و شهرت ره به طریقی به خود تلقین کنیم.بناءً در مقابله با دستگاه استبدادی دولت وقت، تن به قبول زندانها دادیم، در سازش با فقر، از رشوت و اختلاس و سایر مفاسدی که  در دستگاه دولت معمول بود ، با یک تقوای عارفانه پرهیز کردیم. با یک سعۀ صدر بسیار عجیب ، که ده تاریخ نظیر نداشت ، تمام خصومتهای قومی ، زبانی، محلی و نژادی و چی و چی ره به یکسو ماندیم و با کسانی که در طول سالها و قرنها دشمن بودیم ، بر سر یک سفرۀ فکری جمع شدیم.

زحمتکشها،  کارگرا ، دهقانا ،فقرا مامورین تهیدست و پایین رتبه، همۀ شان ، برای اولین بار در جامعه از سوی ما به شیوۀ غیر سنتی، مورد توجه قرار گرفتند. ما اینها ره متوجه ساختیم که فردای جامعه ره، شما میسازین، شما ایجادگر استین.شما باید خوده بشناسین که طبقۀ دوران سازشما  استین. با این شیوۀ برخورد و با این گونه تلقینها ،ما روان پژمرده و اسیرشانه ، از اسارت فرهنگ طبقات حاکم، نجات دادیم که منتقد بار بیایند، معترض بار بیایند.

اعتراضهای کم و بیش زحمتکشان اینجه و اونجه ، علیه دستگاه سلطنت شروع  شد.حزب ما به عنوان یک دشمن متشکل نظام، در محراق توجه سلطنت قرار گرفت. بگیر وببند هم شروع شد اما ترسی نبود،مقاومت در برابر رنج و عذاب و شکنجه، به خصلت همه گانی در حزب تبدیل میشد. رهبران ما  اگر فرزندای وزیر و جنرال و حاکم بودند ، بی حتی یک چپلک، بی حتی یک چپن به عنوان ارثیۀ پدری، از خانه های جنرالی برامدند، آمدند ، بیهراس، با سر بلندی در کنار مردم ایستاد شدن.مه باور عمیق دارم،  لذتی را که رفیق کارمل ،از ترک خانۀ شاهانۀ پدری و پیوستن به صف مردم احساس میکرد در ارگ ریاست جمهوری او لذت هرگز برش دست نداد. اینها همه بر میگرده به اندیشه یی که بنبست فکری ما را شکستانده بود و همچنان بر میگردد به روان ما که از وقف و ایثار ما راضی بود و اژدهای درون ما را آرامش میبخشید. و اگر زمینه ها مساعدت میکرد و تداوم این وقف و فداکاریها، متوقف نمیشد، جمع ما با فرهنگی که ایجاد کرده بود، به یک معیار والای اخلاقی برای کل جامعه مبدل میشد. اما افسوس که مرکزیت دیموکراتیک با خودسریهای ماجراجویانیش، آن زمینه را از زیر پای ما دور ساخت.

در مقابله با احساس (خودکمبینی) تمام متعلقات مادی و معنوی خوده درپایه های بسیار بلند ارزشی قرار دادیم.بینش سیاسی ـ فلسفی خوده ذروۀ تکامل تفکر خواندیم که بیشتر ما از الفبایش هم چیززیادی نمی فهمیدیم. رهبرای خوده به پایۀ نوابغ رساندیم . چرا این کارها را کردیم و چرا ازش شاد بودیم؟ به عقیدۀ مه چون میخواستیم که یک حصار بلند آباد کنیم و از شر آزار( اژدهای  درون )خود در امان باشیم چون اژدهای درون ما، وقتی  بیتاب میشد  و نیش ما میزد که ما احساس خود کمبینی میکردیم.

ازاین اقدامات ـ که هم به پیشتازی جنبش نیرو میدادیم و هم خود ما ره شاد میساخت ـ راضی بودیم اما با گذشت زمان و با پناه بردن به جو تبلیغاتیی که خود ما پدید آورده بودیم، رهبران ما که از چالۀ احساس (خودکمبینی) بیرون شده بودند، با خو گرفتن و عادت کردن در همی کپسول مرکزیت دیموکراتیک، با کله در چاه (احساس خود بزرگبینی ) سر نگون شدند. و برای حفظ موقعیتهای شان در آن کپسول، تا توانستند به وسیلۀ خود ما، در بالا بردن اهمیت و حقانیت همی اصل مرکزیت دیموکراتیک معجره ها کردند ..

از اشاره به این یک نکته میخاستم  به دو نکتۀ دیگر اشاره کنم. اول این که  اگر منتظراستیم که  همو دوصد هزار آدم جنگی ره باز جمع کنیم این یک خواست غیر عملیس.. چرا که یک عده پیر شدند ، مُردند. یک عده در استانۀ رفتن استند، یک عده حاجی شدند,یک عده کربلایی شدند یک عده به دشمنهای قسم خورده تبدیل شدند و بدتر از همه اینکه ،برای رستاخیزِ باقیماندۀ رفقا، کدام عامل نیرومند وجود نداره. نه مظاهره اس؛ نه اعتصاب اس، نه کار داوطلبانه و نه هم جبهۀ جنگ. جمع کردن همه رفقای دیروز، یک آرزوی واهیس.اما یک تعداد قابل ملاحظۀ رفقای بسیار خوب ما، با اینکه عشق آتشین به سعادت مردم و به سربلندی وطن دارن اما دلشکسته  و متنفر از دیروز ، زانوی غم ده بغل گرفتن ، گریه میکنند بر دیروزشان .برای پاشان شدن آرمانهای شان گریه میکنن.  طرف جنبش هم میل ندارن، نمی بینن اصلاً، امطور یک مژدۀ ره که بنبست فکری شانه بشکنانه ،نمی بینن .

همی تعدادی که در بحثهای سخنگاه  شرکت دارند، باید بحثها ره جدیتر مطرح کنند،    همی تعداد کم هم اگر به دریافتهای نزدیکتر به هم برسند، شعاع دایره وسیعتر شده میره. یعنی ما باز آزادی ره در عرصۀ تفکر باید تجربه کده بتانیم.مه که یگان دفعه مشنوم که کدام طالب واسکت پوشیده و به ازادی رسیده میفهمم که طالب جان پیش از انفجار واسکت ،  از شادی در درون خود منفجر شده.از شادی رسیدن به ازادی، به بهشتش .

نکتۀ دوم این که ، ما با تلقینهای خود یک تعداد  از زحمتکشان ره از عذاب احساس خود کمبینی نجات دادیم ولی روان خود ما، در جای دیگری اسیر شد. رهبرهای ما برای ما پیام رهایی آورده بودند ما از این پیام، یک تکان خوردیم، دریک لحظۀ تاریخی در عرصۀ تفکر به آزادی رسیدیم و از احساس آزادی در عرصۀ ذهن و تفکر،شاد شدیم و چنان شاد ، چنان ممنون و چنان مرهون ..که در بدلش روان خوده به اسارت دادیم. خوده در ساحت جاذبۀ شخصیتی رهبران، چنان اسیر کردیم که حتی امروز هم بی عصای فکری آنها،یک گام به جلو رفته نمیتانیم و کاش این عصا عصای فکری میبود، از نامهای شان عصا ساختیم این نوعی ازخود بیگانه گیست.خود ما آفریدیم و خوده به اسارتشان سپردیم.بنده وخدا. این یک دلیل قوی محبوبیت پیامبرانۀ رهبرهای ما در ذهن ماست. اگربه معبدهای  ذهن خود همی لحظه روی بیاریم ده یک معبد رفیق تره کی را میبینیم ، ده دیگیش رفیق کارمله، در سومش رفیق نجیبه و ده چارمش رفیق بریالیه، و این سلسله دوام داره. حوادث هم بر شخصیت ها  اضافه شده . هفت ثور، شش جدی، پلینوم 18 فروپاشی حاکمیت،رفیق علومی ، رفیق بزگر، رفیق پیوستون و رفقای دیگی که حتماً صبح دیگه صبح ، طلوع میکنن، ولی حقیقت مساله این است که در این گیر ودارِ اسیر شدن و اسیر ساختن، نه ما مقصر استیم و نه هم رهبرای ما. اصلاً طرح مسالۀ تقصیر، و طرح مسالۀ تمیز سلامت از ملامت، گپی چندان به جای هم نیست،چرا که هردو طرف، هم رهبران و هم ما، در این تعامل، اسیر نا آکاهی خود بودیم و استیم. این آگاهی دست وپا شکستۀ  که یگان وقت ذهن مارا دق الباب میکند، محصول نیم قرن تجربۀ خونین  است که بسیار به کندی و مورچه پی طرف ما میخزه.   در نیم قرن پیش یکی از وجوه بارز شخصیت انقلابی هر رفیق ، استواری ایمانش به یکی از چهره های شاخص بود. ده او زمان امکان گذار به دریافتهای امروزی ما، وجود نداشت. اندیشیدن،تحلیل و تصمیم، خاصۀ رهبران ما بود. سهم ما ،بیشتر به وقف و ایثار، خون ریختن و گوشت بردن به قربانگاه انقلاب اختصاص داشت.

یکی از صفات انقلابی ما تسلیم محض و بیجدل در برابر تصمیمها وفیصله های گروه رهبری بود و  این ره رعایت اصل مرکزیت دیموکراتیک میخواندیم که دیموکراسیش همیشه گم بود.

ساختار حزب ما کاپی احزابی بود، که یا بر اریکۀ قدرت تکیه زده بودند و یا گرفتن قدرت سیاسی در سرلوحۀ وظایف شان قرار داشت. حزب بلشویک در یک نظام استبدادی مبارزه میکد.برای  یک حزب دیموکراتیک در نظامهای استبدادی اصلاً جایی وجود نداره.در برابر نظامی که سرنگونیش هدف بلشویکها بود ، باید از وسایل غیر دیموکراتیک استفاده میشد.ساختار استبدادی حزب بلشویک توجیه منطقی و تاریخی داره. فهم حزب کمونست  شوروی از انقلاب سوسیالستی، گرفتن قدرت سیاسی بود. رشد اجتماعی و دیموکراتیزه ساختن جامعه و ساختن و تربیت انسان، انسانی به اصطلاح نوین ، کارهایی بود که به باور آنها باید بعد از انقلاب سیاسی انجام میشد مگر وقتی یک حزب، با یک ساختار غیر دیموکراتیک به قدرت رسید ، دیگر زمینه برای رشد دیموکراسی نه در حزب مهیامیشه ونه در جامعه . اپوزیسیون متشکل و قانونی وجود نداشت.نهادهای دیموکراتیک و جود نداشتند و شوروی همو چیزی بود که دیدیم و دیگر برای ما نا شناخته نیس.

 ساختار تشکیلاتی حزب ما هم غیر دیموکراتیک بود منتها نه ما به این کمبود متوجه بودیم و نه ضرورت شه میدیدیم. گرچه حزب ما تأکید بر مبارزۀ دیموکراتیک میکرد و از طریق مبارزات پارلمانی و اعتراضهای مسالمت آمیز، در شکل اعتصابات زحمتکشان، راه اندازی تظاهرات خیابانی به کار روشنگرانه هم میپرداخت اما از لحاظ ساختاری، حزب ما ظرفیت بیشتر برای راه اندازی توطئه های نظامی داشت  و چنانکه دیدیم سر انجام مرکزیت دیموکراتیک حزب ما، نقشش را ایفا کرد و از طریق کودتا حزب را به قدرت رسانید .یعنی مرام حزب دیموکراتیک خلق با جبهۀ متحد ملیش و حکومت ملی و دیموکراتیکش در زیر زنجیر تانکهای هفت ثور ریشخند و مسخره شد.

رفقا، عجیب است .امین برای توطئۀ نظامی کار میکرد ولی حزب خبر نداشت. حزب باشه به جای خودش که رهبری هم خبر نداشت . و باز توجیهی که برای کودتا میکردند عذر بدتر از گناه بود. رهبرا میگفتن که  ما فیصله کده بودیم که اگر داوود رهبرا ره بندی کد باز کودتا کنین که جامعه بی رهبر نمانه. یعنی همه ملت ، سرنوشت مردم و همه حزب یکسو و سه چارتا آدم به نام رهبر یکسو. اینی مزایای مرکزیت دیموکراتیک حزب ما بود. اینی ره ما اصل زرین نام مانده بودیم.با اینی اصول، وحدت کردن و اینی اصوله باز بر حزب حاکم ساختن چی معنا میته رفقا؟ خودکشی نیست ؟

نتیجۀ را که من از ذکر این دو سه نکته میگیرم اینست که:

.

.تحلیلهای ما از روابط میان طبقات متضاد، متکی بر آموزش ابتدایی از مقوله های عام مارکسیزم بود که شوروی زده هم شده بود ما در برداشتهای خود از میزان آگاهی طبقاتی زحمتکشان و از میزان همراهی حتمی مردم با ما در تحولات بعدی ، بسیار بزرگنمایی کردیم، سخت اغراق کردیم و این محاسبۀ غلط، که مبنایش احساسات سطحی ما و باور واهی رهبران ما به محبوبیت شان در میان مردم بود، یکی از عوامل کشاندن ما به سوی احراز قدرت شد. ما و رهبران ما اسیر تبلیغات خود شده بودیم.ما برای ارتقای اتوریتۀ معنوی رهبران خود ـ البته به حکم ضرورتهای سیاسی ـ بسیار تبلیغ کردیم ، بسیار کوشیدیم که رهبرای خوده  درموقعیتهای بالای اجتماعی قراربتیم. اینکه مردم پذیرفتند یانی، باشد به جای خود اما خود ما باور کردیم که درست میگوییم.

رابطه میان صف و گروه رهبری ، اگر بگوییم که رابطۀ حاکم ومحکوم بود، شاید کدام رفیق دق شوه اما مه میگم که این رابطه ، کم کمک به رابطۀ برده و برده دار مبدل میشد البته به این تفاوت که برده میفامید که برده است ولی ما یوغ سر شانۀ خوده دیده نمیتانستیم. حزب تصمیم به انجام کودتا میگرفت ولی حزبیها خبر نداشتند . معنای این گپ چی میتانه باشد . حزب یعنی دو سه نفر. اینی معنای مرکزیت دیموکراتیک در حزب ماست. شاید به همی خاطر باشه  که برخی رفقا بر موجودیت شان در مقامهای رهبری سازمانهای پنج شش نفره، امروز هم تاکید دارند. صاحب اختیار امر ونهی میشن.

 

نکتۀ دوم این که، چون عشق ما و باور ما به درستی تصمیمهای رهبر یا رهبری، خدشه نمی پذیرفت، ضرورت دیموکراسی و ضرورت ابراز عقیدۀ خود را در حزب، احساس نکردیم و بنابرآن،زمینه آزمون دیموکراسی و تعمیق دیموکراسی به طور شایسته در حزب، مهیا نشد و مام از مزایایش بهره مند نشدیم، پس به دلیل انس نداشتن ما با دیموکراسی، به دلیل نا شناخته بودن دیموکراسی برای ما، چنانکه شایسته روشنفکران آگاه و مدعیان تامین حقوق مردم یک جامعۀ مدرن است، زشتی استبداد فکری نظام کودتا را درک نکردیم. برای سر به نیست کردن متحدین طبیعی خود، یک متودولوژی برای شناخت و یک ترمینولوژی برای تصنیف دشمنان ساخته بودیم . قابو میدادیم،خپ خپ میرفتیم که پیشانی کی پرچین اس، کی بر سر پلوان و یا کی در دفتر کار نماز میخانه. با این متود شناخت ،هر روز در هر موقعیتی که دشمن به چنگ ما مفتاد، یکی از همو نامها ره بر پیشانیش حک میکردیم و با خاطر آرام محاکمۀ صحرایی میکدیمشان. یکبار باید با قاضی درون خود رو به رو شویم. رفقا این دشمن طبقاتی ما یا دهقان بود یا یک روشنفکر یا یک متعلم مکتب که تبراق کتابهایش زیر بغلش بود و صدها آرزوی انسانی هم در دل داشت.

رفقا امیدوار استم سرمه قار نشین، مه در تمام این اجراات حزب خود، در حد موقعیتی که داشتم به عنوان یک معلم یا یک میرزا، خوده شریک میدانم اما در اینجه که از گذشته با این تلخی یاد میکنم میگم نشه که باز اسیر جادوی مرکزیت دیموکراتیک شویم و سلسلۀ ندامتهای ما ادامه پیدا کنه.

.من تمام این کمیها و کاستیهای حزب دیروز ما ره ، مولود ساختاریک جامعۀ استبدادی عقبمانده میدانم. که سنتهای پوسیده و معیارهای غیر علمی و عناصر فرهنگیش بسیار زود اثر زیانبار خود را بر روابط میان صف و رهبری ما در حزب برجای گذاشت.که گرچه پدیده های نامطلوب بودند اما اثر گذاریشان بر استحکام اصول ساختاری غیر دیموکراتیک حزب ما ، یک امر بسیار قانونمند بود. روابط میان حاکم و محکوم ، اقا و نوکر ارباب و رعیت ،در جامعه هم بود و در حزب هم وجود داشت. آیا این که فقدان دیموکراسی در حزب، برای هیچکس سوال بر انگیز نبود، روحیۀ برده گی ره نشان نمیته؟ .. آیا تحلیلهای سطحی و فریبنده از وضعیت و کشیدن چلیپای سرخ بر مرام حزب ـ که سالها برای تبلیغش گلو پاره کردیم ـ رابطۀ کاملاً مستقیم با ساختار حزب ما نداشت؟. سرانجام کودتای ثورـ به عنوان یک عمل ماجراجویانۀ نافرجام، زیر قوماندۀ مستقیم حفیظ الله امین ـ که سالها به نام جاسوس سیا میشناختیمش ـ  رابطۀ تنگاتنگ با ساختار تشکیلات استبدادی حزب ما نداشت؟. وقتی که رهبری ما میگفت که  حفیظ الله امین عامل سیا است ، کدام وقتی گفته توانستیم که سند کجاست؟ و وقتی هم که این جاسوس در حلقۀ رهبری ما جاداده میشد گفته توانستیم که قبولش نداریم؟ تصمیم را مرکزیت میگرفت.

فروپاشی حاکمیتی که صدها هزار قربانی از ملت گرفته بود، آخرین دستاورد مرکزیت دیموکراتیک بود که حتی حامیان مرکزیت دیموکراتیکه هم به چارگوشۀ کرۀ خاکی ما آواره ساخت. و امروز حتی همین سخنگاه ، که محل مطمین ابراز نظرهای ماست ،که در اینجا نه به کسی اهانت روا داشته میشه و نه جای کسی ره تنگ ساخته ، برای مرکزیت دیموکراتیک ما قابل تحمل نیست ،و هر روز به طریقی برای بستنش نقشه میکشند، چرا ؟چون رایحۀ آزاد اندیشی و استقلال فکری ازش به مشام مرکزیت دیموکراتیک رسیده.مه حامیان مرکزیت دیموکراتیکی ره که با سخنگاه و امکانات مماثل سخنگاه ، خصومت میورزند ، دعوت میکنم که اقلاً یگانبار به کانالهای تلویزیونی افغانها هم سر بزنند و ببینند که هزارۀ جوالی دوران فرمانروایی ما و کوچی خیمه نشین ما، با کدام زبان از وضعیت وطن و جهان تحلیل ارایه میکنن.

به عقیدۀ من هیچکسی در همۀ این ماجراهای اسف انگیز، سزاوار بردارکردن نیست.این مرکزیت دیموکراتیک بود که در سرزمین پهناور روسیه، حزب زحمتکشاره به فرمانروایی رساند و باز همی  مرکزیت دیموکراتیک بود که دفنش هم کد. دروطن ماهم هردوی این وظیفه را انجام داد.

رفقای گرامی، ما و رهبران ما هردو، با همی خنجر دو دم زخمی ستیم .اگر فقدان  دیموکراسی ماره از رشد سالم بازداشت،این مرکزیتِ بسیار به درد هوادارانش هم نخورد، آنها هم از رشد سالم باز ماندند. مه یقین دارم که یک عده از رفقای عزیز ما ؛ شیفته گان مرکزیت دیموکراتیک  از کاروان  بسیار پس ماندند، که مایۀ تاثر ما میشه. آنها رفقای عزیز ما ستن، ما آرزومند رشد و تعالی ذهن شان استیم .

   خلاصه این که ، حزب دیروز ما مطابق با همو ساختار تشکیلاتیش وظایفی ره که داشت انجام داد مگر امروز نه امکان کودتا داریم و نه به درستی عمل کودتا باور.نه او هدف در برابر ما قرار داره  ونه او ساختار تشکیلاتی دیگر به درد بخور اس ، پس به عقیدۀ مه، برای تداوم مبارزه، اولین کاری که باید صورت بپذیرد، نو سازی اصول تشکیلاتی حزب است ، چرا که جامعۀ امروز ما دیگر آن جامعۀ بسته، استبدای و منزوی دیروز نیست.گرچه استبداد و نهاد های عقبگرای جامعۀ ما تا گلو مسلح استن، هم در خفا و هم در وجود ارگانهای نظامی دولت، و گرچه با باندهای بسیار خطرناک و نیرومند جهانی پیوند یافته اند اما ساختارها و ظرفیتهای دیموکراتیکی هم درحال شکل گرفتن استن که باید ما پُرشان کنیم ،مظروف این ظرفیتها باید ما باشیم که متاسفانه نیستیم چون متشکل نیستیم و برای شکل گرفتن،  طرح و برنامۀ عملی نداریم.  .

طرح مه  برای یک ساختارسیاسی  دیموکراتیک، بسیار ساده است. این طرح صرف یک نکته است واین نکته  درواقع، گرهگاه تمام همو دشواریهای جنبش است که هر رفیق شبهای بسیار میتانه در بارۀ شان گپ بزنه.

یقین دارم که اکثریت قریب به اتفاق رفقا در این یاد کرد مختصر از پارۀ کاستیها، بامن همنظر نیستند.چرا؟ چون هر کدام ما، حزب و کارکردهایشه  از موقعیتهای خود دیدیم و موقعیتهای انسانها از همدیگر همیشه متفاوت است. انقلاب ثور ، رخداد ثور یا کوتای ثور، هر نامی ره که شما رویش میمانید ..همی تحول ثوره یکی از پشت شیشه های ارگ ریاست جمهوری دیده و یکی از شگاف تیرکشهای سنگر جنگ.

با معیار این دو کس،یک رخ ثور، تصویر تمام آرزوهای انقلابی یکی ازاینها  برای سعادت مردم اس و رخ دیگی ثور، یک َهیولای وحشییست که چشمهای از حدقه برآمده اش، نفسه ده سینۀ آدم قید میکنه. پس چی کنیم که از این موقعیتهای متفاوت، برای ارزیابی مثلاً همینگونه یک پدیدۀ واحد و همی رقم  تجربۀ سرنوشت ساز بریک زمینۀ مشترک ، یک معیار فراگیر داشته باشیم، یعنی معیاری که به هر موقعیتی راه ورودش باز باشه و برای هر موقعیتی قابل قبول باشه.؟

در جهان امروز، تقریباً هر کس میتانه که در هر مساله یی گپ بزنه ، ابراز نظر کنه ،به اصطلاح  شطح بگویه و طامات ببافه اما گفتن گپ آخر و قضاوت فیصله کن از صلاحیت علم است. و این صلاحیته همۀ بشریت به رسمیت میشناسه جز طالب  و ما و شما که به حمدالله طالب نیستیم، میتانیم به این اصل اقتدا کنیم و یک صدا بگوییم که از این به بعد، اساس ساختارسازمان ما علم است.

ولی چگونه میتوانیم یی علمه  در کار پیش روی ما،به خدمت بگیریم.

برای اعمار جامعۀ اینده ، به شناخت جامعۀ کنونی نیاز داریم اما این شناخت جز از طریق شناخت عرصه های مختلفی که از ترکیب شان یک کل واحد پدید میایه ، اصلاً و ابداً میسر نیست و شناخت عرصه های خاص جامعه هم، نیازمند کارشناسای همو عرصه هاست، پس ایجاب میکنه که  کار شناخت جامعه ره ازهمی  عرصه ها آغاز کنیم و برای هر عرصه یک نهاد بسازیم. یعنی خود را از تاریکی بیرون بکشیم بشناسیم و توان علمی حزب آیندۀ خوده،  در برابر دید حزب قرار بتیم.

نهادها را میتانیم  مثلاً به اینگونه  هم پیشنهاد کنیم:

1 ـ نهاد امور اقتصادی .

2 ـ نهاد کارگزاران سیاسی وپژهشگران مسایل بین المللی

3 ـ نهاد ژورنالیستان

4 ـ نظامی

5 ـ مسایل فرهنگی

6 ـ  کارگران

7 دهقانان

8 ـ زنان

9 ـ جوانان

10 ـ امور اجتماعی

11 ـ طبیبان

12 ـ انجنیران

13 ـ معلمان

14 ـ نهاد آگاهان مسایل دینی.

15 ـ نهاد آکاهان مسایل قضایی و حقوقی.

16 ـ نهاد روابط بین المللی.

17 ـ نهاد تشکیلات و اداره.

 

رفقا، ساختار سازمان سیاسی دیموکراتیکی که در ذهن مه شکل گرفته ، حاصل شیرین ،سلسله یی از تجارب بسیار تلخ نیم قرن کشمکش سیاسی ـ اجتماعی و نظامی همه بینشهایی خواهد بود که تا کنون نیزبا هم دست و گریبان استند.چنین سازمان به لحاظ ساختاری و به لحاظ ظرفیت اثرگذاریش بر وضعیت وطن ما ، نه در وطن ما، نه در منطقۀ ما و نه حتی در جهان ما، مانند دارد. ولی این بی مانندی، حتمی نیست که دلیل کارآیی آن هم باشه. برای اطمینان خاطر رفقا بگویم که چنین سازمانی  نه در تقابل با سازمانهای موجود قرار میگیره  ونه هم در کنار شان. این سازمان  استحالۀ همه سازمانهای موجود ما و رفقای غیر سازمانی ما ست که به نماینده گی فکریش ما سخنگاه را تا به امشب رساندیم.

طرح، بسیار ساده و شامل دو نکته است و به دو سوال پاسخ میگه. ما چی میخواهیم ؟ پاسخش وحدت است. چگونه میتوانیم؟ پاسخش نهادهای تخصصی.

طرح ازینقرار است که تمام اعضای سازمانهای موجود ویا رفقایی که عضویت سازمانها را ندارند ، با حفظ همه علایق زبانی ، محلی ، جناحی، عاطفی و غیره که متاسفانه تا به همی لحظه به زدودنش موفق نشدیم، همه رفقا در نهاد های تخصصی تنظیم میشن.از رهبر گرفته تا به پیادۀ دفتر رهبر. به این معنا که شانزده یا  کم وبیش ،نهاد ایجاد میکنیم

 هر رفیق نظر به علاقمندی برای آموزش در یک عرصه، یا به اساس تجربۀ کاری در یکی از عرصه ها،  یا بر بنیاد تحصیلاتشان ، چی ابتدایی یا متوسط یا هم تحصیلات عالی دریک رشته ، در نهادهای مربوط تنظیم میشن. با تنظیم همه رفقا در نهادهای مورد علاقه، در واقع همه سازمانهای جدا از هم و مخالف باهم ، از لحاظ ساختاری ویران میشن ولی به جای پراگنده شدن نیروی اندیشنده گی سازمانها ، اعضای شان در نهادهای مسلکی و تخصصی باهم پیوند مسلکی و تخصصی پیدا میکنند.این رفقا با اعضای نهاد مربوط،  طی مدت مثلاً یک ماه یا دو ماه ازهر طریق  ممکن، مثلاً تیلفون،جلسات پالتاکی یا دید و باز دید حضوری، بیشتر آشنا میشن.اعضای هر نهاد، در تفاهم با هم، در جر وبحث باهم، به ارتباط رشتۀ مسلکی شان از وضعیت وطن یک تحلیل ارایه میکنن. مثلاً اقتصاد دانان ما از وضعیت اقتصادی.سیاست دانهای ما از وضعیت سیاسی،جوانان، زنان، فرهنگیان ما همچنان، ژورنالیستان و سایر عرصه ها. در جریان این بحثهای مسلکی، رفقا از میزان محبت همدیگرنسبت به وطن، از طرز دید و از اندازۀ آگاهی مسلکی همدیگر اطلاع حاصل میکنند.پس از این که  از یکدیگر یک شناخت نسبی حاصل کردند، از جمع شان ، نظر به ضرورت، سه چار یا پنج رفیق را به حیث نمایندۀ مسلکی همین نهاد انتخاب میکنند. انتخاب این رفقا به خاطری قابل اعتبار است که به معیار مسلک انتخاب شده اند.یعنی مثلاً مهندس با معیار مسلکی خود، بهتر از هر کس دیگر میتانه که رفیق مهندس شایسته ره  دقیقتر تشخیص بته و همچنان سایر عرصه ها.به همین ترتیب همه نهاد ها، پس از کسب یک شناخت نسبی از هممسلکان شان، به انتخاب نماینده ها میپردازند.از جمع این نماینده ها، حلقۀ رهبری سازمان تشکیل میشه. حلقۀ رهبری هم، پس از یک مدت دو یا سه ماه جر و بحث روی مسایل ،واز ترکیب همی تحلیلهایی که نهادهای مختلف برشان ارایه کرده ،از وضعیت یک شناخت دقیقتر به دست میارن و طرح یک برنامه را برای سازمان میریزه و همچنان، به انتخاب یک شخص شایسته، یا چندین شخص برای بخشهای مختلف به عنوان پیشگامان حلقۀ رهبری اقدام میکنه و چون در جریان ریختن طرح برای برنامه ، از امکانات و ظرفیتهای فکری یکدیگر آگاهی یافته اند، در انتخاب پیشگام، یا رهبر، یا رییس، به صورت نسبی، دقیقترین انتخاب را انجام خات دادند.این که بعداً چی تغییراتی در وطن و وضعیت سیاسی رخ میدهد، به طور منظم، نهادها، تحلیلهای بخش مربوطه خوده، به حلقۀ رهبری انتقال میتن و رهبری بر اساس آگاهیهای جدید،  البته پس از بررسی آنها، در برنامه تغییراتی وارد میکنه. نمایندگان انتخابی نهاد ها، علاوه بر اشتراک در جلسات حلقۀ رهبری ، در تمام جلسات نهادهای مربوط مسلک شان، فعالانه و منظم ، اشتراک میکنن و از کارکردهای خود در حلقۀ رهبری، به  نهاد مربوطه گزارش میدهند و نتایج بحثها و تحلیلهای بعدی نهادِ مربوط به خوده، به حلقۀ رهبری گزارش میتن. هر وقت که نهاد مربوط، حس کنه که نمایندۀ شان از شایسته گی لازم برخوردار نیست ، با نظر موافق اکثریت، سبکدوش میشه و به عوضش رفیق دیگری انتخاب میشه.

رفقای عزیز .

فکر میکنم حوصلۀ رفقا به سر رسیده باشه. مه امشب به همین مقدار اکتفا میکنم. گپهای بعدی ره  میمانیم به نشست بعدی.

....

ارزوی مه ایس که رفقا به نقد این طرح بپردازند که اگر ظرفیت انکشافه داشت رشد بکنه و اگر فاقد امکان رشد بود ، رابطۀ ذهن مه همراهش بریده شوه و بی جهت ذهن مره مصروف نسازه.

 

البته این یک استخوانبندی یا یک خاکۀ ابتدایی برای جمع شدن است.یعنی با این شیوه، تمام خانوادۀ سیاسی دیروز، دور از تعلقات سیاسی ، جناحی  یا محلی و زبانی معیارهای فردی و گروهی ،امکان ابراز نظر پیدا میکنن. برای کارهای بعدی، همه سازمان خات گفت که چی بکنن و اصول تشکیلاتی چی گونه باید باشه. دیروز ره چگونه نقد بکنن و معیارهای عضویت در سازمانه چگونه تعیین کنن. این سازمان چیز دیگی نیست. همو آدمها ستیم با همو تجارب و باورها ، منتها خوده خوبتر شناختیم ، تنظیم فکری شدیم ، تنظیم  مسلکی شدیم ،برای شناخت ماحول خود ، وجامعۀ خود صاحب یک معیار شدیم، یعنی از گدودی که وضعیت دیروز سرما تحمیل کرده بود، بیرون شدیم و برای انجام وظایف مشخص ، امکانات و توانمندیهای سازمان ره در برابر چشم رهبری قرار دادیم و بین صف و رهبری روابط را به شیوه یی ایجاد کردیم که، نه رهبر مادام العمر رهبر باشه و نه دیگران در صف سنگک شون.

 برای رشد فرد در سازمان ، شاید راه و شیوۀ بهتر ازین سراغ کرده نتانیم. حتی به آدمهای خود محوربین و شیفتۀ رهبری ،که ما همیشه میخاهیم برشان نصیحت  کنیم و نصیحت ما هیچ اثرگذار هم نبوده ،بر این آدمها هم  زمینه مساعد میشه که از راههای منطقی و سودمند اصولی و مشروع، یعنی از راه بالابردن ظرفیتهای کاری شان ، به مقامهای بلند سازمانی برسن، یعنی حق به حقدار برسه.

چند نکتۀ حایزاهمیت است که حسن بارز سیاسی  و اجتماعی این طرح به شمار میره و قابل پیشبینی استند.

اول یی که هیچکس از قبل، برای رهبری، تعیین شده نمیتانه. بنابراین امکان دیسانت اشخاص وابسته به استخبارات کشورها ، منتفی میشه.کسی بنابر شناختهای رهبران ،خلاف استحقاق، به مسوولیتهای سازمانی گماشته نمیشود. رهبرها هم به عنوان عصاره و جوهر آگاهی همه نهادهای علمی، در جامعه نزد مردم و ملت به اعتبار میرسن.حلقۀ رهبری مثل یک برج بلند، بر تمام عرصه های جامعه، اشراف لازم خات داشت. در یک جامعۀ بیسوادی که با سرعت به جامعۀ جهانی راه پیدا میکنه، یک سازمان سیاسی با ساختاری تا به این حد تخصصی و مسلکی، یقیناً محل اعتماد مردم و نهادهای دیموکراتیک جهان قرار میگیره. امروز اگر به برنامه های سازمانهای ما سر بزنیم، چی میبینیم ده اونجه  .

دیگه یی که  هیچ تعلق سیاسی و سازمانی دیروز، یا تمایلات زبانی یا محلی ، معیار شناخت قرار گرفته نمیتواند، چراکه تنظیم شدن افراد در نهادهای تخصصی و مسلکی، اونهاره از قالبهای دیروزین شان بیرون میکشه و متفرقشان میسازه. یعنی درواقع، این اقدام و این ساختار، مثل انفجار یک دینامنت در دل چندین صخرۀ کوه اس به منظور ازاد ساختن همو جواهراتی که در دل این صخره سنگها اسیر مانده اند. یک انفجار، یک تجزیه به هدف یک ترکیب سالم و مطلوب.

رفقایی که در گذشته، در تصمیم گیریهای شان، اسیر مسایل زبانی ، محلی ، جناحی یا عاطفی بودند ، دیگر فرصت برجسته ساختن آن معیارها ره از دست میتن.به تنها چیزی که چنگ میزنن، آگاهی تخصصی رفقاست. اگاهی در گذشته این بود  که یک آدم استاد میشد ، دو ساعت سه ساعت گپ میزد و در حقیقت هیچ هم نمیگفت  گپهای کلی ، گپهای صرفاً عاطفی، یعنی گوینده  زنده و از شهدای گلگون کفن گفتن ، وام به قصد هدفهای محدود  سیاسی، گوشهای همه ماره پُر کده. معیار رفقا، برای تعیین شایسته گی نماینده ها ،باید  معیار آگاهی تخصصی و مسلکی باشه. از لحاظ روانی آهسته آهسته پیوندهای ما با مشخصات زیانبار قدیم، گسسته میشه.حتی اگر درذهن ما ، پا برجا هم بمانه برای نسل جوانتر به عنوان یک ارزش، مطرح نخات بود.

 

فکر میکنم گپهای مه زیاد شد.برای امشب کافیست.از رفقا خواهش میکنم که اگر میخواهن این بحثها راه به جایی ببره، باید بیرحمانه اما با حسن نیت نقد کنن .

 

 

 

 

.