|
حشمت اميد |
|
باغ و باران ... من خســته از تمـوزم ، نایـد هـــوای باران هـم باغ بر شــمارد ، هــم من دعــای باران چشمان برکه سوزد ، در تفـت شـامگاهی مـاهی به خواب بیند ، سرچشمه های باران مثـل مریض تبـدار ، داغ است جسم دیـوار از ابـر خـاک بارد ، امشب به جــای باران رنگ رخ درختـان ، در خـاک گشته پنـهان این گـرد را بشـوید ، تـنــهـا ســقای باران بی آب ، ناتوان شد این باغ و می سـپارد سبزین قبــای خود را ، او در بهـای باران خـواب تموز دارد ، گلهای ریز وکوچک امـا بزرگ گــــردد از قطــــره هــای باران بیهـوده شت زنم من در بحر مردهء خواب شـــاید مرا بیــابد ، آن نـاخــــدای بـــاران تک ســرفه های ابری ، فکـر مرا بهم زد چشـمان باغ تر شد از گــریه هـای باران دیدم که بازدرباغ ، رقص است وپایکوبی چنگی به دست ناجو ، زنگی به پای باران ماند به خـاطـر باغ این صحنه ، یادگـــاری آن گریه هـای ماهی ، این خنده های باران دیدم هـوس نشسته در چشــم سـبـز باغـم با لــرزشی هــویدا ، از بوسـه های باران در روشــنایی برق ، با سـرعتی که دانی برداشت عکـس پیهـم ، یک آشنای باران داند درخــت این را ، کـز جـا نجنبـد امـا صد بوسه می چکــاند برنقش پای باران دیریست پشت ارسی تـنها نشسته ام من من شـــاهد درختـــم ، در مـاجرای باران
حشمت امید جنوری 2009 مونشن
...............
رسول عشق... --------------
................
شب و شعر ...
شفق تابید ، شب ترسید ، باروبقچه اش را بست شـدم آزاد از جــادوی این افســونگـر ِ بد مســت شب از در تا درآید ، زیـر ِ گوشم شعـر میخواند زما نی شعـر دلتـنگی ، زمانی شعـر شاد و مست من از شـب گر گریزم ، او نمیگـردد جـدا از مـن به یک جادو ، نگاهم را به بال ماه خواهد بست از آغـاز غروب ، این شـب به دنبالـم روان گـردد کتاب کهنـه ای بر کف ، چراغ تازه ای در دسـت هـمـه درخواب ، من بیدار وشب رقصد به طنازی بیـارد واژه هارا نیــز در مستی و خیـز و جسـت جهان تا هست ، میدانم شب است وسایهء مهتاب فریبم میدهــد اما ، که در شب زندگـــانی هســت ولی من عاشـق شـعـر دل انگیـز ِ سـحــرگاهـــم نه شعر باده وسـاقی ، نه شعر بشکن وبشکست طلوع ِ شـعـر من ، باید ســرود زنـدگــی باشـــد پر از بوی گـل پیـوند ، پر از رنـگ گـل پیوست تو ای شب ، ای فسونگر ، ای مرید شعر میدانی سحر می آید و من باز از چنگ تو خواهم رست ! حشمت امید جنوری 2009 مونشن ..............
|
