از رازق رویین
کبک
بر پشته یی از اسپند های تازه
میخرامی
و میخوانی
خواب سبز پسته زارانی را که دیریست
قاطرانی با بار های شرمساری
در بارکده های ( پاره چنار )
ریشه هایش را
خشکانده اند
.
ومن ؛
آفتاب را دنبال میکنم
در نیمه روزانی دلگیر
و میرانم بر راهی که شاید
سهراب آنرا پی سپرده است .
بار بار
اینجا
آه ،
چه بویی از تموزانه های خاک !
رباتک ؛
گل بر سر نزده است
سالهاست !
اما
اینجا و آنجا
دستارک گلگونه یی دارد
شاخی را که در دور دستها
سدا میزند ما را
و تو ای کبک زیبا
چه به ناز میخرامی
پیشاپیش
چه بی هراس !
در منظر چشمانم
بخوان آن کتیبه را
از بر
یک بار دیگر :
کب کَبَک کب کَبَک کب کَبَک
ای کبک دری
هرچند من «کَرَم »
و تو « گنگ خوابدیدۀ » من .
دیوان اکوانی
و مقدس نمایان همسوی هممرز
سده هاست بی تو
بی من
قَل قَله میکنند
بیگانه گی را
ژاژ های سرگردانی ما را .
ای کبک دری !
گردان کن آن خروشتیهای خوش آهنگت را !
آن آوای اوستاییت را !
مگر باری نسروده بودی :
( فروخته بادا روش ! )
( خنیده گرشاسپ هوش !
بپر !
روباهی در کمین است
نازنین !
جوزای 1387
راه کابل - بلخ