قســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمت سوم

بی حليمه مثل آغَشِی ‌

  زينت نور

"دیدم که چهارسال بعد باز من و بابا با آغَشی،ترکمن، ایلمیر و قره  روی صفه نشسته ایم " (بريده قسمت اول برای يادهانی )

كاكتوسها

هشت سال بعد بار دیگر من، بابا و قره ازپله های همان صُفه بالا می رويم. از همان پَله های كه من و آغشِی هرروز روی آن می نشستيم و چشمانِ كودكانه ی ما به سمت پرواز كفترهاي تركمن راه ميكشيد. پله های كه تركمن از آنها بالا و پايين ميدويد. گاهی هم بی پروا دست و پای كوچك ما را لگد ميكرد و فرياد ميزد: كِشه، كِشه ... . آغشی جیغ میکشید. ایلمیر میدوید او را بغل ميكرد. دست و پای كوچك اش را می بوسيد.اگر با من ميشد. از دورها سر مي جنبد ولی هرگز به سويم نمی آمد.  هشت سال ديگر آن پَله ها بي آنكه قد بكشند، با ياد آن سنگدلي ها آنجا مانده بودند. با ياد دست و پای لگد شده ی كودكی كه حتی چيغ نمی كشيد. با ياد اشكهای كودكی كه حتی اشكهايش درتَف گرمِ خورشيد تا دلِ سنگ پله ها نمی رسيد. پله ها آنجا مانده بودند. با ايلمير، با آغشی و تركمن، با قره و با گروند، که در ذهن قره پیر نمیشد و شَیر می ماند. با آدمهای كه همديگر را می پرستيدند.با زنی كه فرزندانش را درمزرعه چشمانش كاشته بود. زنی كه نگاه از آنها بر نميداشت. زنی كه مرا پرورش ميكرد، ولی محبت به من را كُفر مذهب اش می دانست.او سرسختانه ميجنگيد تا حليمه نباشد و من معصومانه ميكوشيدم تا آغشی باشم. اين كوشيدن او را سنگدل تر ميكرد و آن جنگیدن مرا معصوم تر. زنی كه مرا در مزرعه ی چشمانش مثل كاكتوس وحشی كاشته بودتد تا او گمان کند كه من آمده ام  تا همه چشمه های مرزعه ی شان را بمكم. زنی كه هركي بود مگر حليمه و منی كه هركی ميشدم مگر آغشی. منی كه ميخواستم مثل آغشی باشم. گلی باشم روی دامن گل گلی اش. ولي آرزوی من در معبد بی حليمه او مثل پستان مرده  و بی شِیر شاه گُل فقط كاكتوس گُل ميداد و تعويذ می بست روی پيراهنی كه هيچ روضه يی گره گشايش نميشد.

بالاتر از پله ها همه چيز خالی از بوی آشنايی بودند . صُفه بوی تارخام و چوب كارگاه قالين بافی داشت. روي ديوارهاي بی رنگ،رنگ آسمانی روشن زده بودند. خانه ی كوچك قره يك قد بلندتر شده بود.

بابا دست را به كمرش ميگيرد. بالا می بيند و می پرسد:

ـ همی دو اطاق ره نو ساختي؟

ـ دواطاق در بالا انداختم يكی در پايين. بری كارگاه قالين بافی. ايلمير و تركمن در خانه قالين بافی ميكنن، آغشی هم گلدوزی و يخن دوزی. از خيرات سر تان يك دكانك قالين و دست دوزی باز كرديم ده همو غريبی دارم.

ـ از دكان خو خبر هستم پالوان . خدا زياد كنه و بركت پرته . ببين نی. مه خو ميگفتم كه روز بد نمی مانه.

ـ وكيل صاحب از بركت دستگيری شماست. همو كارگاه ی شكسته و بی دست و پا، دست و پای ما شد و ماره از غرق شدن كشيد. آگه نی وقتيكه او حاجی نامرد مه را به تهمت دزدی از دكانش جواب داد از نان چاشت به نان شو، دستم دراز نميشد. ... . 

بابا حرف اش را قطع ميكند

ـ هر چه داری از دست و بازوی خود داری پالوان. تو بگی يك اَفتآوه اَو جور كو كه وضو تازه كنيم، كه نماز شام عمر آدميزاد واری بی وفاست. تو نمازته خاندی؟

ـ نی . قدی  شما ميخوانم.

باغچه كوچكتر به نظرم میرسید. درخت زرد آلو مثل هيولايی درسرخی غروب به دو طرف دستانش را باز كرده بود. همان هيولايی كه من، جسدم را در پای ريشه هايش گور كرده بودم. حالا روی جسدم كاكتوس های وحشی روييده بود. کاکتوسهای كه فقط يك دست داشتند، دستی كه به هيچ سمت خم نميشد. كاكتوسهای وحشی كه از روی تن گُديگك ام ريشه كشيده بودند. تا جسد مرا پنهان كنند. من از آن هيولا و آن كاكتوس ها به اندازه ي جسد خودم نفرت داشتم. خارهای آنها را روي گلويم حس ميكردم. خارهای كه سكوت را در من صدا ميكردند و مرا بار بار بيگناه ميكشتند. بابا و قره سرجای نماز ايستادند. من روی توشك قالينچه ی كناركلكين نشستم. رويم را به شيشه كلكين چسپاندم تا بتوانم داخل اطاق را  از پشت پرده های نازك در روشنی چراغ ببينم. ايلمير و آغشی را آنجا ديدم. كه لباسهای را روی لباسهای خانه ی شان مي پوشند. ايلمير چاقترشده بود. پيراهنش گلهای ريز ريز سياه و سرخ داشت. گلهای ريز ريز سياه من و گلهاي ريز ريز سرخش آغَشِی بود. آغَشِی پيراهن دراز زري را روی پيراهن كهنه اش پوشيد و من ديدم كه ايلمير از طاقچه، قطيی را پايين كرد و از آن چند دانه سيخك رنگه را برون آورد و به كاكل هاي چرب  آغَشِي زد. بعد جورابهای پيشمی كهنه اش را، كه سوراخ هاي در پنجه و كوريش داشت، برون آورد و زير توشك ماند. به طرف آغشی نگاه كرد و چيزی گفت : آغشی خنديد و دستش را پيش دهنش گرفت تا دندانهای كوچك و سفيدش را پُت كند. كومه های چاق و گلابی اش گِرد تر شد و چشمانش برق زد.

 تركمن آفتابه و لگن را پيش  آورد و روی دستان بابا آب ريخت. بابا دستهايش را شست و خشك كرد. تركمن زير چشمی به من نگاه ميكرد و روی دستانم آب ميريخت. ايلمير دسترخوان خامك دوزي را هموار كرد. بوی قابلی و نان و سبزی  بهم آميخت . تركمن پهلويم نشست. دامن پيراهن درازش را روی زانوهای لاغرش كش كرد. نگاهم كرد؛ بيني اش را ماليد و بعد زير چشمي نگاهی به بابا انداخت و آهسته گفت:

ـ حالی هم كدی دست چپت نان می خوری.

 و پوزخند زد.

گفتم:

ـ حالی هم كفترهايت سر دستت گو ميكنه ؟

‌هر دو ما قِت قِت خنديديم . بابا و قره متوجه شدند. تركمن سرخ شد. ازجايش بلند شد و غوری را از دست آغَشِی گرفت . رفت و برگشت و اينبار پهلوی قره نشست. نگاهم كرد و گفت:

ـ ده كودكستان صنف چند هستی؟  

قره سرش را در بغل گوشِ تركمن ماند و چيزی گفت. تركمن دوباره سرخ شد. سرش را پايين انداخت و خاموش شد. بابا به جای من جواب داد:

ـ صنف هشتم را تمام كرد و سرسال بخير صنف نو ميره .

تركمن چشم به چشم بابا دوخت و گستاخانه گفت :

ـ كاكا! من دوازه را امسال خلاص كدم و اگر شما كمك كنيد. ميخواهم كه به پوهنتون كابل بيايم ،مگم می گويند كه تا واسطه نباشه ليله شامل شدن سخت است. من برای تان يك نامه می نوشتم كه به خير اينه خودت آمدی.

بابا: ـ تو يكبار امتحان كانكور بتی .ليله هم نباشه بی جای نمی مانی .

قره: ـ خير ببينی وكيل صاحب

ايلمير‌: ـ وكيل صاحب از خير تان يك كمك و وسيله شوی كه ده فالكوته شامل شوه. از مای همی يك چراغ است. آغَشِی مايه خو به خير ده خانه ی بخت ميره. دلم از اُو كو جمع ميشه خو به همی بچه نيمدل مانده گی هستم، كه سباقی ايش چه خات شد.

‌تركمن قِت قِت ميخنده و ميگه :

ـ آبيِ مایه ، چورت نزن مه فالكوته ميرم .

قره چپ چپ نگاهش ميكند.

بابا‌از جيبش كتابچه ی يادداشت را برون آورد، برگی از آن جدا كرد. چند سطر نوشت، خواند ،امضايش كرد. كاغذ را به طرف تركمن دراز كرد، تركمن آنرا قپيد. خواند و تشكر كرد.

باباگفت:

ـ  گمش نكنی. همينكه كابل آمدی اينرا به مدير ليله، لال گلخان منگل ببر. انشاالله كه كارت ميشه. بابا با همان دو حركت تركمن تصميم گرفت تا تمام راههای آمدن او به خانه ما در كابل را ببندد و وعده ی غم جای خوردنش را، با فرستادن مستقيم او به ليله پيش دوستش،  پس گرفت.