زنی بود از قبیله ی خدا که دامنش بوی شیر
میداد، بوی کودک ، بوی شیر ریخته از دو تا چشمه
ی پربار بهشتی . دامنش هزار تا گل
داشت نه! خیلی بیشتر. گل گلی های دامنش هزار تا
رنگ داشت نه ، خیلی بیشتر . سرخ ،
سبز ، نارنجی. به خدا! که خدا هم نمیدانست که
دامنش چند رنگ دارد. ولی منی گیچ ،
هر روز برای شمار كردن رنگ های دامن ایلمیر روی
گلیم ترکی کنارش می نشستم و با
چشمان کودکانه ام شمار میکردم یک ، دو. یک دو
سه. دوباره: یک ، دو ، سه ، چهار.
ایلمیر یک ترکمن داشت، یک آغشی. ترکمنش بوی شیر
میداد و آغشی اش - بوی گل،گلی
های دامنش را داشت.
ولی من ، من هیچ. من نه بوی شیر میدادم نه بوی
گل گلی ها ي
را دامنش داشتم.
............................
نصف، نصف هویت باغچه ازنگاه ی من رنگ میگرفت.
نصف،
نصف هویت من از تکرار باغچه. باغچه ی کوچک در
بلوغ سبز پانزده سالگی ام
گم میشد.
قامت سبز، گیسوان بافته و چشمان عسلی ام حسودش
میکرد. من او را به یاد شگوفه های
درختان سیب و انارش ، به یاد قامت سپیدارش
میانداختم.. او را غرق میکردم درحسرت
پلک های آبی یک آسمان بارانی و شسته که عاشقانه
برایش لالایی قطره های جاودانه را
میخواند.
باغچه دلواپس سرانگشتانم روی شیشه ی یخ گرفته
بود.
دلواپس خط خط زدنها و نوشتن هایم. باغچه می
ترسید یک روز نامش را روی یخ ننویسم و
بعد کوفش نکنم و مثل دوتا قطره، نریزانم ا ش لای
چوب کرم خورده ی اُرسی که رنگ و
بوی دلزده گی و فراموشی داشت. گاهی اما رفتار
باغچه با من شبیه ی پیرزن سالخورده
یی میشد که با صورت پرچین و چروک اش هشدارم
میداد و مثل زهدان خالی از نطفه های
مرده اش به سویم دهن بازمیکرد. گاهی درفاصله ی
دستان او و چشمان من ، رابطه ی ما
چنان برهم میخورد که همه چیز از مدار منطقی خودش
سقوط میکرد. یک چیزی مثل او پیرم
میکرد، سالخورده ام می ساخت. یک چیزی مثل من
تازه اش میکرد، پر خاطره اش میکرد.
گاهی
چيزي مثل جدال نو و كهنه رابطه ی مرا با او سر
می برید. من به تن سربریده ی
این رابطه خودم را می چسپاندم. فکر میکردم باغچه
شبیه ی ایلمیرشده ، شبیه ی
مادرجان، شبیه ی شاه گل، شبیه ی همه مادرهای
دنیا
مادرهای مهربان، مادرهای پربار،
مادرهای بی بار. می ترسیدم باغچه رهایم کند.
ایلمیررهایم کند.
پنجره اما میان من و باغچه دلتنگ از تکرار رابطه
های
ما در سرمای سرد زمستان- نم گرفته، باسی و
دیروزی می نمود. نگاه خشکش عین تن کرخت
و یخ بسته اش بود. تنی که بوی برگها و علف های
گندیده داشت. تنیکه پر بود از بوی
آب چرکین و پایین شده از ناودان. راه خاکی
ازباغچه تا پنجره به دامن پراز لکه های
روغن و ذغال شاه گل می ماند. شاید باغچه هم شبیه
"شاه
گل"
شده بود، خشک و خالی.
شاید
"شاه
گل"
هم بوی علف های تن سوخته و آفتاب خورده ی کنار
جویچه را پس میداد
که در آمیزش بوی پلو دم کرده و کچالو سرخ کرده
ورق ورق به هم چسپیده بودند.
دستم را روی شکم پس رفته و لاغرم میکشدم. حس
میکردم
فاصله ی من تا مادر شدن ، پربارشدن، ایلمیرشدن،
مادرجان شدن یا شاه گل و باغچه
شدن درمسیر سالهای هنوز نمانده، مثل فالهای حافظ
دوصد روایت و یکصد تعبیردارد.
ولی من نمیخواستم پُربار باشم، شاه گل باشم،
باغچه باشم. دلم میخواست ایلمیر باشم.
دلم میخواست وقتیکه مادرمیشوم؛ خودم هم
ایلمیرباشم هم آغشَی. یک ایلمیر، یک
آغشَیی درهم آمیخته. درست مثل پیراهن گلدار
آغشَی و ایلمیر. درست مثل همان دامن.
درست مثل خودش حتی یک نفس باید میان ما فاصله
نباشد.
دلم میخواست به آغشَی
که
درمنست
آنقدر محبت و عشق بدهم که از عبورش به
جاده ها عشق بریزد. آنقدر که هر
کی از کنارش بگذرد، مبتلا شود؛ معتاد شود. آنقدر
که عشق را نفس بکشد . عشق را سبز
کند. تا چرخ بزند در ترانه های که نمیداند ازکی
و کجا در او جاریست. دلم میخواست
به ایلمیری که در منست نوازش کودکانه ترین لبخند
ها را هدیه کنم. دلم میخواست او
را با عطش گنگ شاه گل آشنا بسازم. دلم میخواست
سالها او را میان این عطش خشک و تر
کنم
تا بداند مادرنشدن یعنی چی؟ بعد
کودکانه سیراب اش کنم. تا میان درد و شادی
بلوغ مادرشدن را تجربه کرده باشد. او حتی
نمیدانست درد یعنی چی؟ خوب
میدانستم که
ایلمیر ساده لوحانه عبادت میکند بی آنکه حتی
بداند. خدا از کجا می آید و کجا
میرود و چرا شبها آفتاب در چشمانش غروب میکند.
تا در صدای گرم آغشَی بپیچم و یک
نفس بخوانم : آغشَی مه یه ، نازک نازک پری مه یه
.
***
مادرجان لباسهای نو و شسته بابا را روی بکس سفری
می
چید. بابا کنارش نشسته بود و روی جنتری تاریخ
رفت و آمدش را نشانی میکرد.
نگاهش کردم ، نگاهم کرد. لبخند زدم، لبخندزد.
همیشه
همین قرارداد نگاه و لبخند،
ما را روی میز گفت و شنود می نشاند. ولی
من هرگز با
او حق مساوی نداشتم . هرباری که روی خط مساوی
میرسیدیم. لبخندش گم میشد،نگاهم زیر
می افتاد. فاصله میان ما پدر و دختر میشد.
او حکم صادر میکرد و من با پلکهای
اُفتاده پای آن امضا میکردم. حتی اگر مرز کشیدن
میان من و او می بود.
بابا
خندید و گفت : لاله ره قسم دادم که رادوی ا م
نسوزان
....
اینه”رادو” سفید شد. هندو دخترک! دستهایت مثل
شیرسفید شده. به دستانم نگاه کردم. چوریهایم را
پس زدم میان چرخ چوریها و بازویم
یک خط باریک افتاده بود و مرز سفید و سفیدتر را
جدا میکرد.
باید کمی دیگر هم سفید شوم تا این مرز گم شود.
باید
دو تا ماه دیگر باغچه را تکرارکنم
تامرز گم شود؛ باغچه گم شود؛ تکرارگم شود
و....
ولی مثل اینکه بابا بازوهایم را نگاه میکرد
ومیگفت سفید شدی . یادم آمد
وقتیکه به میدان هوایی کابل رسیدم. همین
طورخندیده و گفته بود: بی بی رادو جان!
چقه سیاه شدی، دستهایت حبشی ها واری شده. فکر
میکردم اگر چوریها نمی بودند مرز
میان سفید و سفید تر نمی بود. اگر من کابل
نیامده بودم. اگر او آنجا نمی ماند. او
سیاه تر نه میشد و من سفید تر نه میشدم. شاید من
هم هیچ سپید نمیشدم شاید او هیچ
سیاه نمیشد. این سپید و سیاه مرا میکشت
.میدانستم که بابا مرز میان چوریهایم را
نمی بیند. بابا مرزها را می آفرید و لی نمی دید.
بابا مرزها را نمیدانست. بابا
میان سپید و سیاه میرفت و برمیگشت. من اما میان
سفید و سفیدتر، سیاه و سیاه تر.
میان خاکی و خاکستری. حس کردم ازپوست دستانم
حرارت و گرمی دهلی را دزدیده اند و
سپیدی دلتنگ کابل را مثل تیل شرشم روی آن مالیده
اند. بوی تیل شرشم در ازدحام
ذهنم با بوی گیسوهای بافته ی “ایلمیر” و کاکلهای
چرب
“آغشَی”
پیچید..
مادرجان بی آنکه نگاهم کند، بی آنکه لبخند بزند.
گفت
: شش ماه سفید میشه ، شش ماه سیاه، بی بی
رادوجان! بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد گفت
: بی بی رادو جانت،روی حرف ت که
رسید لبان سرخ و پررنگش را محکم تر فشارداد.
رابطه میان من و مادرجان نه مساوی بود، نه میز
داشت،
نه نشستن، نه لبخند، نه نگاه ، نه امضا. من برای
او سیاه بودم. خاکی بودم ،
خاکستری بودم. چیزی بودم غیر از سپید و آفتابی.
اوبرای من باغچه ی پرباری بود پر
از میوه های ممنوعه.
گفتم : بابا! مه را کدی تان مزار ببرین.
بابا پاسخ داد
:
ـ چی ؟ دیوانه شدی من خو ده شار مزار نیستم. من
بندرحیرتان می رم و فقط سه روز ده مزار میباشم و
بس.
گفتم
:
ـ
مه سه روز ده مزار می باشم ، باز کدی ننه ی
ایلمیر آبَی پس می آیم.
بابا به نگاه های پرسش آمیز به مادرجان نگاه کرد.
مادرجان گوشه های چادر پنجابی اش را روی شانه
هایش کشد و گفت
:
ـ
ببرش
، ببرش!
همونجه پیش آبَی ایلمیرخود بره دلش دگه میشه.
آبَی ! صدای نرم و نازک آغشَی در هوا پیچد .
آبَی مه
یه، آبَی منه. و صدای دلنواز و پرنوازش ایلمیر
مثل سرود ملامامد جان سوز و ساز شد
وبا لرزش گرم و جادوی تمام ذهنم را پُر کرد.
آغشَی مَه یَه ، آغشَی کاکُل زریی
مَه یَه ، آغشَی نازک پَری مَه یَه
، آغشَی مَه یَه ، ترکمن مَه یَه ، یکه
یکه
، دو ، دو مَه یَه . ترکمن منه ، آغشی منه
یکه
یکه منه
، دو دو مای یه.
نمیدانم چرا دلم گرفت و گرفت. دود یک عطش کهنه
ازسوراخهای بینی ام رفت روی همه خط های سرخ
ششهایم نشست تا نفسهایم را قید کند.
اما خیال دیدن دوباره
"
آبَی
"
نفسم را تازه کرد. دیدم طرف ایلمیر میدوم.
دستانم
را گِردِ دامن گُلدارش می پیچم. دامنش را بغل
میکنم. می بوسم و می بویم.
ایلمیر
بغلم میکند. رویم را می بوسد. سایه ی مویهایم را
پس میزند تا چشم به چشمش شوم و
با صدای آرام سرود آغشَی اش را برایم میخواند.
دیدم آغشَی شده ام. چاق و سفید با
کاکُلهای چَرب کرده. دیدم روی پیکَی ام یک درجَن
سیخک رنگه رنگه قطاراست. جفت جفت.
پهلوی هم. دیدم پیراهنم، گلهای پیراهن ایلمیر را
دارد. بوی تن گرم و پُر مهر
ایلمیر مادرانه ترین بوی محبت و عشق دنیا دور،
دورم پیچد و پیچد.
صدای مادرجان دستم را از دستان ایلمیر برون کشید.
پرتابم کرد روی قالین. درست رو بروی بابا و بکس
سفری نیمه باز -که مادرجان آخرین
لباسها را روی آن می چید.
--اینجه
خو فقط چیزی را گم کده باشه . نه ده کار
خانه کمک میکنه و نه درس میخانه ، ازصبح تا شام
هو کتاب پوش سرخ
"مرمر"
است و ای
دختر.
بابا بلند بلند خندید و گفت
:
ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگهای شب دوید بیا
کمی خاموش ماند وسعی کرد به یادش بیاید و هوم
هوم
کنان گفت
:
به گامهای کسان برده ام خیال که توباشی
.
گفتم
:
به گامهای کسان میبرم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد زبس تپید بیا
...
بابا تکرار کرد .... هوم ..... دلم ..... دلم ز
سینه
برون شد..خیالم که تویی...بیا
پیش خود فکرکردم. نشود بابا مرز میان سپید و
سپیدتر
را بداند. نشود بابا هم نگران فروبستن دیده ی
ستاره، شراب نور، رگهای شب و
نیامدنها باشد.
مگر بابا میداند که منتظر گامهای کسی بودن آخرش
دل
از سینه برون شدن دارد؟
مادرجان سر بکس را
بست و گفت
:
ـ باز کدی ننه ی ایلمیرپس بیایه.
بعد دستش را روی شکم برآمده و پُر بارش گذاشت و
گفت
:
بارمن هم سنگین میشه. شاه گل ره مریضی از پای
انداخته. ای زن تداوی کده خوده از
دست و پای انداخت. یک چارک برنج دم کردن سرش
قیامت است. کاش به همو مریضی خلاص
شوم هر وقتیکه من چشم براه طفلی
باشم. این زن بدخوتر و مریض تر میشه.
بابا سرش را با اندوه تکان داد : بیچاره سَنده
نباشه
.
دامنش خشک واریست. زن بی اولاد مثل باغ بی ثمر و
خشک هست.
مادرجان ابروهای کمانی و پرپشت اش را بالا
انداخت و
از لای مژگان بلند با چشمان قهوه اش نگاه پرنازی
به بابا کرد.
بابا گرم، گرم نگاهش کرد و گفت
:
ـ خدا قدم مهمانک ما را نیک کند. اینبار یک سفر
از
راهی حیرتان به روسیه میکنم. پول زمین های فراه
را کمی نکل و المونیم می خرم و
کابل به فروش می آورم. انشااله که مصارف سال
آینده را میکشه.
مادرجان
آهسته گفت
:
ـ هراولاد بخت و روزی خوده میاره. اولاد های من
همی
شان شکر طالع مند هستند.
مادرجان میدانست که بابا هرسال به این و آن
بهانه
چند هکتار از زمینهای شوهرخواهرش را می فروخت و
پول آنرا با دست باز خرج میکرد.
ولی به روی خود نمی آورد و
آنرا به حساب بخت و طالع بچه های سپید و آفتابی
اش
امضا میکرد.
چهره های
آفتابی و سپید قد و نیم قد در زیر چشمم
رنگ گرفتند. خالی و خاکستری شدم. از اُرسی برون
را نگاه کردم. شاه گل سطلهای آب
را به آشپزخانه میبرد. چهره اش خالی بود. شاید
چهره اش هم سنده بود. چهره اش
باغچه ی خشک و زمستانی بود. بی ثمربود. حتی
دستهایش خشک بودند. پایهایش هم خشک
بودند. شکم فرو رفته و چسپیده اش خشکتر و بی
ثمرتربود. شکمش گرسنه بود. گرسنه ی
نفسهای تپنده یک جنین کوچک . شکمش گرسنه بود
برای دست و پا زدن کودکی که در او
بجنبد. کودکی که شبها بی خوابش کند و دردش بدهد.
کودکی که تن خشک و لاغرش را
پُرکند. شکمش گرسنه بود برای یک برآ مده گی مدور
میان تنه و پا هایش. شکمش گرسنه
بود برای تب سوزان زایمان و لرزشهای دردناکی
زایش. تمام تنش گرسنه ی مادرشدن بود.
تمام ذهنش در انحنای یک بر آمدگی مدور میان پاها
و سینه هایش می چرخید. اگریک روز
خدای
"شاه
گل"
مهربان میشد. شاه گل ایلمیرترین زن دنیا میشد و
فرزندش سپید و
آفتابی مثل آغشَی. پستانهاي كوچك و افتاده اش ،
گرسنه ي مكيدن حريصانه و كودكانه
نوزاد خيالي اش بود. گرسنه ي رطوبت گرم يك قطره
فقط يك قطره شيرگرم كه آهسته روي
چاك گريبانش ببارد و كوير تلخ سينه اش را بهاري
كند. شايد تنها كويرتلخ سينه شاه
گل ميدانست كه يك قطره شيرداغ يعني چي؟
شاه گل هرروز برای مهربان شدن خداش دعامیکرد.
نمازمیخواند و زیارت به زیارت بند می بست.
روی پیراهن سفیدش دیگرجا برای پنگ
کردن تعویذ و تومار نمانده بود. بی بی جان بارها
زیرگوشش میگفت که:
ـ
تعویذهای بیکاره را به دریا ببر و باطل کن که
خانه جن زده میشه!
و
گاهی با خشم میگفت
:
ـ او زن از خدا بترس آخر دخترم شکم داره،
راه جن و
پری ده حویلی وا کدی
.
شاه
گل سرش را پایین می انداخت و آه میکشد. درست
مثل کسی بود که حلقه دار را روی گردنش اینسو و
آنسو ببرد تعویذها را با خود هر سو
میکشد و میبرد.
****
سوار بس که شدیم من پیش کلکین نشستم. بابا خریطه
ی
پلاستیکی را سر زانوهای من گذاشت.بیک را روی
تاقچه ی بالای سرما جا به جا کرد.
گوشه های چپن مزاری اش را جمع کرد و کنارم نشست.
بعد مثل که چیزی یادش آمده باشد
نیم خیزشد و با دستش به سوی خان شوهر شاه گل که
هنوز نزدیک بس ایستاده بود، اشاره
کرد که برود. خان سوی من و بابا دست تکان میداد
و زیرلب یک الحمد و سه قل واله
میخواند و دعای سلامت میکرد. خان آدم
ساده و
کم حرفی بود. او تمام راه بین خانه
و مکتب را پشت جلو موتر،آهنگهای پشتو را زمزمه
میکرد. درصدایش درد عجیبی موج میزد
که هیچ شباهتی به چهره ساده
و مهربانش نداشت.
هرباری که میگفت
:
لیونی مینی کرم آشنا له بیانان سره
پریدی چه گرزم لیونی په غرونه
صدایش گریه آلود میشد. گاهی نگران میشدم که اگر
راستی لیونی شود، شاید موتر را تکربدهد.
خان برای من خیلی مهم تراز یک دریور بود،
چون من ازسالهای دیر او را شامل لست کرکتریهای
دنیای خیالی ام کرده بودم و
هروقتیکه به او نیاز میداشتم از دنیا واقعی
برونش میکردم و با خود میبردم دردنیای
خیالهایم. این دنیای خیالی را درپنج سالگی
آفریده بودم و تاحال که ده سال از
تاریخ آفرینش آن میگذشت. هرروز
کرکتر های تازه تری را از انسوی دنیا ی حقیقی به
اینسو می آوردم و هروقت که این کرکترها در دنیای
واقعی ناراحتم میکردند از دنیای
خیالی ام خط شان میزدم. آدمهاي اينسو در دنياي
خيالي من نامهاي ديگر داشتند.
نام
خان آنجا
"ملنگ
جان"
بود.
اوهمیشه برای من رول آدمهای سرگردان، ملنگ، ملا،
چوپان
و درویش را بازی میکرد. خان به گونه یی با قصه
های که بابا از زندگی ملنگ جان
شاعر کرده بود، آمیخته بود و خمیرشده بود.
بس زود از سرکهای کابل گذشت و میان دره های سبز
کابل
مزار راهی شد. بابا کتاب
"افغانستان
درمسیرتاریخ"
را روی زانوهایش باز، رها کرده
بود و خودش به خواب رفته بود. نمیدانم چرا بار
بار این کتاب را میخواند و
زیرسطرسطر آن با پنسل خط میکشید و گاهی سرش را
تکان میداد. دروغ ، درکجا ؟ چه
دروغ شاخداری. ازاین کده بوبوگلم خوب مورخ بود.
کی درمشروطه نفر اول بود ... بابا
باور داشت كه غبار عمدا و از روي حسادت آدمهاي
مهم خانواده او را از تاريخ خودش
خط زده و يا نامهاي را اضافه كرده كه هيچ كار
مهمي انجام ندادند.
همیشه با این
کتاب جنگ و دعوا داشت. شاید فکر میکرد که رو در
روی میرغلام محمد غبار نشسته و با
او چای سبز می نوشد و بحث میکنند. بابا همیشه با
دوستانش بحث و مباحثه میکرد و
کارشان به جنگ و دعوا میکشد. گاهی با شتاب به
کتابخانه اش میدوید .کتابهاش را روی
زمین می ریخت. یکی را میگرفت و
باز به مهمانخانه میدوید تا برای درست بودن خودش
برهان و دلیل کتابی بیاورد.خیلی دوست داشت
دیگران را غلط و نادرست اثبات کند.
نگاهش میکنم. با پیراهن و تنبان سپید و چپن سبز
شبیه
"جاشاوا"
درفلم
"عیسی
مسیح"
شده بود. بابا یکی دیگر از قهرمانان با شکوه
دنیای خیالی من بود. دنیایی که
پُربود از آدمها، فرشته های بالدار، گدیهای
رنگارنگ، دیوهای، شهزاده ها، قهرمانان
فلم های کوبایی، ایرانی،هندی، پیامبران،
قهرمانان آیات قران مجید از حضرت ایوب
گرفته تا
بلقیس زیبا وحیوانات عجیب. موشها ، عنكبوتهاي
جادوگر ها، آدمك ها،
جندكها با كلاه هاي نوك دراز و كرتي هاي سبز.
پشكهاي سياه، سگهاي دراكولي، اسپها
با يالهاي طلايي. قصرهاي متروك و خوفناك ،
قصرهاي سپيد و مرمري و باغهاي بهشتي.
موجودات که با من آنسوی دنیای خیالی من زندگی
میکردند و قصه می آفریدند. قصه های
که هرشب روی سن با تصویرهای رنگی روی صحنه می
آمدند و من با چشمان باز روی سقف
اتاق کوچکم تماشای شان میکردم. بابا دراین قصه
ها گاهی جاشاوا میشد. میرفت برای
نجات مسیح . گاهی اسپارتاکوس میشد و گلادیتورها
را نجات میداد. گاهی رستم میشد.
گاهی سزاربزرگ، گاهی داش اکل میشد گاهی در
سطرهای زنبق دره گم اش میکردم . شاید
گم می شد تا زنبق دره اش را ببازد. بابا ميگفت
بالزاك
در ميان اشباع كه خودش
خلق كرده بود گم شد. من هم زير تاثير
روايتهاي بابا
باور داشتم كه پايان داستان
زنبق دره را شيطان به
نفع شهوت نوشته بود تا عشق را مسخره كند.
هرجا نشانی از
روحانیت ، عشق ، قهرمانی ، فداکاری بود بابا در
آنجا ظهورمیکرد،قد میکشد و
سپیدارمیشد. من هميشه نگرانش ميبودم كه نشود
دريكي از قصه ها زخمي شود. نشود. درد
بكشد يا تحقير و توهين شود. هر وقت بابا دراين
موقعيت ها قرار ميگرفت زود با يك
كركترديگر جايش را عوض ميكردم.
****
من ازشیشه بس به بیرون نگاه میکردم و ایلمیر را
با
پیراهن گلدارش میدیدم که روی توشک نشسته. میدیدم
که از بوتل
روغن شرشم را روی کف
دستش میریزد و بعد آنرا به سر آغشَی می مالد و
آرام و آرام مویهایش را نوازش
میکند. آغشَی قِت قِت می خندد و با سیخک های
رنگه رنگه که روی گلیم ترکمنی کهنه
افتاده بازی میکند. میدیدم که ترکمن روی چهارپای
در صفه نشسته و کفترهایش را
دمبری میکند. میدیدم که من روی گلیم نشسته ام و
با گدی گگ پلاستیکی روسی بازی
میکنم. میدیدم که گدی گگ را روی گلیم می نشانم.
مویهای طلایی کوتاه اش را با روغن
شرشم چرب میکنم.اما گدی گگ نمیخندد. گدی گگ با
سیخکهای رنگه رنگه روی گلیم بازی
نمیکند. از خودم می پرسیدم که چرا گدی گگ مثل
آغشَی نیست. چرا مثل آغشَی وقتیکه
میخندد دستش را پیش دهنش نمیگیرد. گدی گگ با
چشمهای کلان عسلی اش سرد و کرخت
نگاهم میکند. می بینم که گدی گگ با آن جاکت سپید
و دامن کوتاه گلابی و اندام
باریکش هیچ شباهتی با آغشَی ندارد. گدی گگ هرقدر
به ایلمیر بیشتر نگاه میکرد.
ایلمیر بیشتر از چشمان او فرار میکرد و با
تار،تار موی آغشَی پناه میبرد تا مبادا
چشمش به سوی گدی بیفتد.حس میکنم که ایلمیر گدی
گگ را دوست ندارد. شاید هیچ گاهی
برایش لالایی نه خواند، شاید هیچگاهی مویهایش را
نوازش نکند. شاید آغشَی هم دوستش
ندارد. شاید صفه و حویلی هم دوستش نداشته باشند.
حس میکنم که ترکمن و کفترها هم
دوستش ندارند . با خودم میگویم اگر
گدی گگ یک پیراهن گلدار میداشت شاید کمی شبیه
آغَشی میشد. بعد خودم را دیدم که روی خاکها در
کنار درخت زرد آلو نشسته ام و گدی
گگ را زیرخاکها گورمیکنم و با دستان کوچکم رویش
را با خاک و گل می پوشانم. دیدم
که چهارسال بعد باز من و بابا
با آغَشی ، ترکمن ، ایلمیر و قره
روی صفه نشسته
ایم و بابا پاکت پول را روبه روی قره می ماند و
میگوید
:
ـ پالوان یک چیز ناچیز است بری گروند یگان
چیزی بخر.
آبَی خو به من جای اولادم دارد.
و
بعد به من نگاه میکند و میگوید:
ـ اگه نی من بهشتم را
...
روی حرف م که میرسد مکث میکند. لبهای خشک و بی
رنگش
را بیشتر می فشارد و ادامه میدهد:
ـ
بهشتم را به خدا هم امانت نمیگذارم .بعد با صداي
آرام شمرده ، شمرده ميگويد: مادراولاد ها ده
مکتب هم درس میته و چشم براهی هم
دارد. جنجال خانه ما خو با تو معلوم است. باز
بهشت با من بسیار خوی گرفته. من
نباشم مریض میشه و دل می پرته. من هرهفته کابل
رفته نمی تانم
سر راه هم اعتبار
نیست وقت و ناوقت بند میشه. اما اینجه هر جمعه
میایم و خبرش را میگیرم. بهشت
اینجه باشه دلم جمع میباشه گپی چند ماه است باز
آبَی خود از سه سالگی مادر بهشت
ما است.
ایلمیر طرف بابا نگاه میکنه و زود چشمش را پایین
می
پرته.
گوشه چادرش را روی دهنش میگیرد و آرام میگه
خیرببینی وکیل صاحب. قره چشم
در چشم بابا می بیند و میگه . بهشت و آغشی به من
و آبَی یکی است وکیل صاحب. تا به
خیر پس بیایی خاطرت بیخی تخت جمع باشه. میان سه
سالگی و هشت سالگی ام
تصویر
ایلمیر دو پاره میشود. یکی میرود دوازده بهار
دورتر و دیگرش هفت خزان دورتر می
ایستد. زنی در 23 سالگی اش ، زنی در28 سالگی اش
.زلال مثل چشمه، سپید مثل برف،
راست، یکرو، یکپارچه، مهربان برای آغشی، مهربان
برای ترکمن ، نامهربان برای من.
زنی که هرگز نگاهم نمیکرد حتی وقتیکه لباسهایم
را به تنم میکرد. غذایم را روی
سفره می ماند و مویهایم را می بافت. چشمش به
آغشی بود. من کفر ایمان و عشق او به
آغشی بودم. من بتی بودم که درحضور پرودگارش می
ایستادم. من از او لحظه های عبادتش
را میگرفتم. قبله اش را بی سو میکردم. وحالا،
حالا هفت سال بعد، هنوز در لالایی
ایلمیر صدای گمشده ی را جستجو میکنم که پیغبرم
کند. من درضمیر کودکانه بی عبدالله،
بی خدیجه ام در عطش کربلایی آفرینش حلیمه بودم.
اینجا که میرسم سیاه میشوم. آخر
من فقط یک کودک بودم این زن باید جواب همه نگاه
های تشنه ام را که بی جواب شان
گذاشته بود، بدهد. سیاه تر میشوم . ایلمیرقاتل
گدی گگ کوچک و بیگناهی من است! او
باید مرگ کودکانه ی گدی گگ ام را بگرید. باید
بروم
گدی گگ ام را از خاکهای حویلی
شان برون کنم. من از آنها می پرسم که چرا
مرا به کشتن گدی گگم به گور کردنش
مجبورکردند. شاید برای اینکه گدی گگ شبیه آغشی
شان نبود. فكرميكنم كه ايلمير
به
من جواب همه نگاه هاي كودكانه و لبخند هاي
معصومانه ام را مقروض است. ايلميرمقروض،
همه چنگ زدن هاي رانده شده من بر دامن گلدار و
درازش است. مقروض همه بهانه ها و
اشكهاي كه روي گليم كهنه تركمني خانه شان ريخته
بودم. ايلمير حتي به بابا مقروض
بود. مقروض وعده هايكه
از پشت پلك هاي بسته
و فرو افتاده اش
كرده بود. به
باباي كه بهشت اش را به خدا هم امانت نميداد. به
باباي كه حليمه را د ر دامن آغشي
پرست او جستجو كرده بود. باباي كه همه دنيا را
براي حليمه ي گشته بود تا بهشت اش
را پيغمبر كند.
من ميرفتم تا براي اين حساب ها يك صورت حساب
درست كنم ودوسيه اش
را براي هميشه ببندم .بغض گلویم را می فشارد.
بارانی میشوم . می بارم ، می بارم.
صدای هق هق گریه ام بابا را بیدار میکند.
بابا از خواب بیدارمیشود به ساعت اش نگاه میکند
و
میگوید.
پايان قسمت اول
**
يادداشت :اين داستان هيچ رابطه ي با واقعيتها
ندارد
نامها انتخابي است واگرمتن و يا نامها با
واقعيتهاي، تصادفآ همخواني داشته باشد
پوزش مرا بپذيريد. زينت