|
لئو اشتراوس و نقد مدرنيته
نويسنده: الهام ربيعي زاده
اشتروس را مي توان به درستي يكي از نقادان به
نام مدرنيته دانست زيرا او به نقد كامل نسبي
گرايي ،تجربه گرايي ،پوزيتيويسم ،و فلسفه
سياسي مدرن مي پردازد و معتقد است كه انسان
امروزي با اعتقاد به نسبي گرايي در دامن
نيهيليسم فرو افتاده است و بخش عمده ي اين
مسئله بر عهده ي متفكران سياسي است . اشتراوس
در طول زندگي خود به بررسي كامل متفكران گذشته
تا امروز مي پردازد و علاوه بر بحث و بررسي
انديشه آنان به نقد تفكرات آنها نيز مي پردازد
.
انديشه هاي اشتراوس داراي چارچوب هاي مشخص و خاص خود مي باشد به طوري كه وي
معتقد است كار فلسفه كشف حقيقت مطلق و دائم
است و با اين بيان به دفاع از فلسفه و حقيقت
مطلق مي پردازد به طوري كه در صحبت هاي خود
همواره هدف فلسفه را كسب معرفت راستين، هميشه
معبتر و قطعي ونهايي مي داند و فلسفه سياسي را
كوششي مي داند به منظور شناخت راستين ماهيت
امور سياسي و نظم سياسي درست و مطلوب . به نظر
وي كل كاركردهاي سياسي في نفسه به سوي معرفت
خير يعني زندگي و جامعه خوب جهت گيري شده است
. زيرا جامعه خوب خير سياسي كامل است .
به نظر اشتراوس بهترين جامعه سياسي جامعه
يونان باستان است كه يك فلسفه راستين كه به
دنبال حقيقت كلي است در ان جريان دارد و سقراط
بنيانگذار فلسفه سياسي راستين است زيرا در پي
معرفت حقيقي و اصلي بوده است و جمهور افلاطون
بهترين نظام ممكن را محقق مي سازد .
از ديگر دغدغه هاي اشتراوس جامعه شناسي معرفت
است وي معتقد است تنها دوراني كه گرفتار
واـژگان و چارچوب هاي و مفاهيم كلي نشده است
عصر انديشه هاي يونان باستان است و تنها اين
فلسفه سياسي يونان باستان است كه مي تواند به
درك حقيقت بپردازد و تبيين كننده حقيقت زندگي
سياسي باشد در صورتي كه انديشه سياسي مدرن به
دليل گرفتاري در واژگان و مفاهيم متعدد از درك
حقيقت ناتوان است . بنابر اين زماني فلسفه مي
تواند به درك حقيقت بپردازد كه سنت مسلط فرو
پاشيده باشد و فرصتي براي فهم حقيقت تازه
فراهم گردد و حقيقت لحظه اي متجلي مي شود كه
از سنت هاي نظري رهايي يافته باشيم بنابر اين
بايد سنت مدرن را دريد تا حقيقت آشكار شود .
وي معتقد است كه در عصر مدرن هرگز فلسفه
بيانگر واقعيت و حقيقت مطلق نيست . اشتراوس مي
گويد كه فلسفه و حقيقت از عهد باستان تا كنون
داراي دشمنان متعددي بوده است كه در عصر
باستان شعرا و سوفسطائيان و شكاكان و
اپيكوريان شديدا به فلسفه تاخته اند به علاوه
مذهب نيز يكي ديگر از دشمنان بزرگ فلسفه بوده
است . به طوري كه تعارض فلسفه و دين حتي عميق
تر از تعارض فلسفه كلاسيك و مدرن بوده است .
اما در عصر مدرن دشمناني مثل نسبي گرايي
،پوزيتيويسم ،تاريخ گرايي و علوم اجتماعي مدرن
از دشمنان اصلي فلسفه هستند و بحران اصلي
امروز، مدرنيته و فلسفه ي نسبي گرايي مي باشند
.به طوري كه امروزه فلسفه به يك شوره زار
تبديل شده است .
اما نسبي گرايي در نظر وي در نهايت دچار
تناقض با خود مي گردد زيرا ابزار آن تحمل و
تساهل است. اشترواس ميان علوم اجتماعي و
ليبراليسم پيوند نزديكي مي بيند او معتقد است
كه نقد علوم اجتماعي مدرن به نوعي نقد
ليبراليسم است و علوم اجتماعي مدرن هرگز به
دنبال حقيقت نيست بنابراين بايد به نقد آن
پرداخت زيرا ليبراليسم و علوم اجتماعي مدرن بر
پايه تجربه گرايي استوار است كه خود به نوعي
حقيقت مطلق را نفي مي كند.
اين علم همچنين تنها يكسري از حقايق نسبي
را ارايه مي دهد و با نپذيرفتن يكسري از حقايق
مطلق مجبور مي شود كه به اوضاع و احوال جاري
جامعه تن در دهد .
همه اين مسايل و كاربرد پوزيتيويسم در
علوم اجتماعي مدرن يكي از دلايل عمده ي نقد
اشتراوس بر علوم اجتماعي مدرن و تاكيد وي بر
اين مسئله است . او مي گويد كه پوزيتيويسم در
مقابل انتقادات وارده بر آن به ويژه نقد تاريخ
گرايي تاب نمي آورد و در موضع ضعف قرار مي
گيرد اشتراوس معتقد است تاريخ كرايي كه حاصل
جنبش فكري نيچه و هايديگر است دشمن جدي فلسفه
ي سياسي است و باعث محو فلسفه كلاسيكي مي شود
كه به دنبال دولت طبيعي مطلوب بود .
|