|
کافکا در خاطر من :: دورا دیمنت
:
: ترجمه: اکرم جوانمرد
ارتباط برقرار کردن با کافکا و نوشته هایش
همان قدر که عجیب است، سخت هم هست. اولین بارى
که با کافکا چشم در چشم شدم کنار دریا بود،
تابستان ۱۹۲۳. نوزده ساله بودم و داوطلب شده
بودم تا در آسایشگاهى کار کنم. آن روز مدام
نگاهم به سمت خانواده اى مى گشت که دو بچه
همراه خود داشتند، بى اختیار، ناخودآگاه
دنبال شان رفتم و لابه لاى جمعیت شهر گم شان
کردم بعدها هم چند بارى آن زن و مرد را با هم
دیدم. تا بالاخره یک روز خبر آمد که فرانتس
کافکا به آسایشگاه ما سر مى زند، همان موقع به
آشپزخانه رفتم احساس کردم سایه دو چشم روى من
سنگینى مى کند، مرد پشت پنجره همان مردى بود
که کنار ساحل دیده بودم. آن موقع نمى دانستم
که آن مرد کافکا است و با خواهرش و بچه هایش
کنار ساحل مى آید
عصر همان روز در باغچه آسایشگاه پسربچه اى
موقع بلند شدن زمین خورد، کافکا به او گفت:
«آفرین چه قدر خوب زمین خوردى و چه قدر خوب
بلند شدى.» آن روز و تا مدتها به این جمله
نامفهوم فکر مى کردم، گاهى وقت ها فکر مى کنم
منظور او این بود که باید همه چیز را نجات داد
و به جز کافکا که هیچ نیرویى نمى توانست
نجات اش بدهد. بالا بلند بود با پوستى تیره به
رنگ قهوه اى که شیر در آن ریخته باشند، پاهایش
آن قدر کشیده بود که هرگز نتوانستم گام هایى
به بلندى گام هاى او بردارم، راه رفتن اش مثل
آدم هاى تنها بود، اما آدم تنهایى که مایل است
با دنیاى اطراف اش پیوند بخورد. انگار همیشه
مى گفت: این ارتباط با دنیاى اطراف ام است که
به من معنا مى بخشد.»
کافکا تأثیرى قوى تر از آنچه فکرش را مى توان
کرد بر من گذاشت. من شرقى بودم، آن قدر غرق
رؤیا که شبیه شخصیت هاى داستایوسکى شده بودم.
درباره غرب خیلى شنیده بودم و سبک زندگى شان
را دوست داشتم و براى همین جذب زندگى در آلمان
شدم. بعد از جنگ در کشور من هم اوضاع آشفته
بود، اما من فکر مى کردم باید به اروپاى غربى
بروم و اینکه آنجا مى توانم مفید باشم.
بعدها دیگر اروپا آنچه من فکر مى کردم نبود،
آرزوهایم همان طور دست نخورده و سربه مهر باقى
ماند. احساس مى کردم آدم هاى این جا چیزى در
ته قلبانشان کم دارند، در کشور من انسان معنا
شده بود، اما در اروپا انگار آدم ها درگیرودار
هزار چیز بودند که زندگى آزادانه را از آنها
مى گرفت. اما کافکا هرآنچه را که در انتظارش
بودم برآورده کرد.
گیراترین عضو چهره اش چشم هایش بود که انگار
تا جایى که جا داشت باز شده بودند. او از حرف
زدن و شنیدن حرف هاى دیگران لذت مى برد.
برخلاف ادعاى بعضى ها که مى گویند او با
چشم هاش فقط زل مى زد معتقدم در چشم هاى او
مى شد هاله اى از شگفتى را دید. چشمان
قهوه اى اش هاله اى از شرم داشت، وقتى حرف
مى زد این چشم ها برق مى زدند، به نظرم
طعنه اى شیرین بود که موقع حرف زدن در
چشم هایش مى درخشید. گاهى وقت ها فکر مى کنم
که کافکا چیزهایى را مى دید که ما از دیدن و
درک اش عاجز بودیم. اما هیچ وقت برق شادى را
در چشم هایش ندیدم. حرف زدن اش روح داشت. هیچ
وقت بى حوصله درباره مسأله اى حرف نمى زد و
حرف زدن اش هم به اندازه داستان هایش صریح و
گویا بود. موقع نوشتن داستان هایش، (وقتى که
همان چیزى که او مى خواست از آب در مى آمد)
آستین هایش را آنچنان بالا مى زد که انگار یک
آهنگر در کارش موفق مى شود. مچ هاى دست اش به
طرز عجیبى لاغر بود و دست آخر به انگشتانى
باریک تر و ظریف تر ختم مى شد. همیشه برایم با
انگشت هایش روى دیوار سایه هاى عجیب و غریب
خلق مى کرد، همیشه سرحال بود گاهى وقت ها فکر
مى کردم اینکه بارزترین مشخصه اش افسردگى است
توهمى بیش نیست.
افسردگى او در نوسان بود و مسائل کاملاً روشنى
بودند که به آن دامن مى زدند وقتى که از
هیاهوى شهر به خانه بازمى گشت این افسردگى
کاملاً مشخص مى شد. گاهى وقت ها وضع وخیم
مى شد. کافکا از دنیاى اطراف اش به شدت رنج
مى برد، اما هیچوقت این حق را براى خودش قائل
نشد که خودش را از آنچه که در اطرافش مى گذشت
مستثنى کند. به خاطر همین هرگز از شهر و
شلوغى هایش کناره نمى گرفت انگار با روح اش سر
لج افتاده بود، آن قدر که دست آخر شهر بر او
پیروز شد و او را ویران کرد. حاضر بود ساعت ها
در صف هاى طولانى بایستد حتى اگر خریدى هم
نداشت. این حس مطمئناً باعث شد که او محاکمه
را بنویسد. آنجایى که «کا» را محکوم مى کنند،
درحالى که «کا» نمى خواهد مصلوب شود و کافکا
هم به این مسأله اذعان داشت بارها به من گفته
بود: «یعنى مى شود روزى همه چیز تغییر کند؟»
او فکر مى کرد مردم خودشان سعى مى کنند همه
چیز را به گونه دیگرى ببینند و حقیقت را
لابه لاى پرده هاى کلامى پنهان کنند.
در برلین کافکا اغلب به پارک مى رفت، گاهى
وقت ها من هم همراهى اش مى کردم. یک بار به
دختربچه اى گریان برخوردیم، او از غصه اش
پرسید و معلوم شد که عروسک اش را گم کرده.
کافکا سریع داستانى درست کرد و به دختر گفت:
«عروسک ات به سفر رفته و براى من نامه فرستاده
است.» دختر گفت: نامه را به من بده. کافکا
گفت: «توى خانه جا گذاشته ام اما فردا برایت
مى آورم. دختر غصه اش را از یاد برد و فرانتس
سریع به خانه آمد تا نامه را بنویسد. با چنان
جدیتى کار مى کرد که تو احساس مى کردى مشغول
نوشتن یک رمان است. همیشه همین طور بود پشت
میز حتى وقتى که براى فرستادن یک کارت پستال
هم مى نشست، کاملاً در فکر فرو مى رفت.
او مى خواست دختربچه را شاد کند، نامه را به
پارک برد، دخترک نمى توانست بخواند کافکا نامه
را برایش خواند که: «عروسک مى گوید دیگر
حوصله ام از یک جا ماندن سررفته بود و
مى خواهد حال و هوایى عوض کند. دختر را خیلى
دوست دارد و قول مى دهد براى دخترک همیشه نامه
بنویسد. او هر روز یک نامه مى نوشت، ماجراهایى
که براى عروسک اتفاق مى افتاد روز به روز
بیشتر مى شد. دختربچه دیگر گم شدن عروسک اش را
فراموش کرده بود و فقط به داستانهایى که هربار
براى عروسک اتفاق مى افتاد مى اندیشید، دیگر
عروسک بزرگ شده بود به مدرسه مى رفت و همیشه
تأکید مى کرد که دخترک را هرگز فراموش
نمى کند. نامه نگارى ها نزدیک به سه هفته طول
کشید و کافکا هنوز نمى دانست چه طور به این
بازى پایان بدهد. تا بالاخره عروسک ازدواج
کرد، اینکه داماد پسر زیبایى است و عروسک
مشغول تدارک عروسى است و عروسک دست آخر گفت:
«فکر مى کنم با این اوضاع امکان اینکه دوباره
همدیگر را ببینیم کم باشد.» فرانتس مشکل کوچک
دخترک را با تکیه به هنر حل کرد.
من و فرانتس در شتیگلس زندگى مى کردیم بعد هم
به دوسلدورف رفتیم و این اسباب کشى فقط به
خاطر صاحب خانه بود، او مى گفت: «او از سر
انزجار، انزجارى که تنها عامل حرکت او بود به
ما مى رسید.»
او مى نوشت و این نوشتن بود که به او اجازه
نفس کشیدن مى داد. وقتى مى بینید که در جایى
اشاره مى شود او چهارده روز پیاپى مى نوشت
یعنى که چهارده روز و چهارده شب بى هیچ
وقفه اى مى نوشت. اول کار همیشه کند و بى میل
بود و من تنهایش مى گذاشتم. وقتى که داستان به
اوج مى رسید این حس ها ناپدید مى شد و آن
روزها را تنها مى توانم با رنگ ها معنا کنم،
قرمز روشن، سبز تیره، آبى روشن. بعدها وقتى
مى نوشت دوست داشت من همان اطراف پرسه بزنم.
یک بار آن قدر نوشت که من سر میز شام خوابم
برد وقتى چشم باز کردم او بالاى سرم بود و
دگرگونى مشهودى را مى شد در چهره اش دید.
یکى از داستان هاى آخرش را درست در طول یک شب
نوشت: «یادم هست زمستان بود. در اول غروب پشت
میزش نوشت و صبح دوم بود که صفحه آخر داستان
را با خطى بست. بعد هم شروع کرد به شوخى و جدى
از آن داستان حرف زدن یک داستان اتوبیوگرافیک
که یکى از شخصیت هایش من بودم. کمتر پیش
مى آمد که آنچه را نوشته برایم تحلیل کند.
خیلى از شخصیت هایى که در داستان هایش بود او
را آزار مى داد و کافکا از آنها به عنوان
اشباح یاد مى کرد و دلش مى خواست از دست آنها
راحت شود. مى خواست هرچه که تا به حال نوشته
بسوزاند. در روزهاى پایانى عمر از من خواست که
برخى کارهایش را جلوى چشم هایش بسوزانم، آن
موقع فکر مى کردم فرانتس همین روزها از بستر
بلند مى شود و آنچه را که باید خلق مى کند.
ادبیات براى او عرصه اى تقدیس شده بود. کافکا
هیچ وقت در گفت وگوها پافشارى نمى کرد. اما
اگر پاى ادبیات به میان مى آمد به هیچ وجه
حاضر به سازش نبود، زیرا که ادبیات جوهره اصلى
وجود او را شکل مى داد، او در ادبیات غرق شده
بود و ادبیات درنهایت اساس وجود او شده بود.
بسیارى از منتقدان و دوستان کافکا بارها براى
سوزاندن برخى از داستان هایش به من سرکوفت
زده اند، من آن وقت ها جوان بودم هرکسى در آن
سن و حال و هوا فقط به زندگى روزمره
مى اندیشد، یا دست کم به آینده نزدیک. کافکا
آن روزها فکر مى کرد اگر آن دست نوشته ها را
بسوزانم او از فکر کردن به آن همه اتفاق
ناراحت کننده خلاص مى شود، اما این چاره کار
نبود. همه مشکلات گذشته و زندگى حال او به هم
وصل شده بود، همین که به یکى از آنها نزدیک
مى شدى، تمام گذشته اش آشفته مى شد. او در
درون اش به دنیایى عمیق و ژرف دست داشت. کافکا
هرگز از پراگ متنفر نبود، بلکه اروپا را دوست
داشت و تنها به این خاطر که وابستگى هایش را
از بین ببرد از پراگ گریخته بود، و این یکى از
دلایلى بود که با حساب و کتاب خرج مى کرد تنها
از ترس اینکه اوضاع بد مالى برایش وابستگى
خانوادگى ایجاد نکند. مدتى تصمیم گرفته بود به
آشفتگى هاى درونى و بیرونى اش سرو سامان بدهد
پیشنها دکردم کافه اى بزنیم و او در این کافه
گارسون باشد، او مى توانست همه چیز را زیرنظر
بگیرد و در عین حال در زندگى روزمره غرق شود،
اما نشد.
فرانتس ذاتاً مؤدب و خوش لباس بود، برایش یک
بى ادبى بود که یک نفر با سرووضع آشفته در
جمعى حاضر شود. همیشه خیاط هاى درجه یک برایش
لباس مى دوختند. براى سرووضع اش وقت صرف
مى کرد، بى هیچ غرورى سرووضع اش را در آینه
ورانداز مى کرد.
عاشق مردم ساده بود براى همین همیشه با من به
خرید مى آمد. ظرف شیر و سبد خرید در دست تمام
همسایه ها بارها او را در این حالت دیده
بودند. زندگى روزمره اش برنامه ریزى شده بود
همیشه دفترچه یادداشتى همراهش بود که هرآنچه
را که هنگام پیاده روى جلویش ظاهر مى شد در آن
یادداشت مى کرد.
کمتر پیش مى آمد که به اشیا دلبستگى داشته
باشد اما در این میان ساعت جیبى اش را با عشق
نگاه مى کرد. مدتى با صاحب خانه سر نور چراغ
برق که تا صبح روشن بود دعوا داشتیم، فرانتس
چراغ نفتى خرید که نور دوست داشتنى به اتاق
مى پاشید.
نور چراغ نفتى او را آرام مى کرد و او با
ظرافت خاصى نفت دان چراغ را پر مى کرد، با
فتیله بازى مى کرد و هربار چیز تازه اى را در
چراغ کشف مى کرد.
از تلفن متنفر بود، زنگ تلفن عصبى اش مى کرد
همیشه من باید به تلفن ها جواب مى دادم،
اصولاً وسایل مکانیکى روحش را مى آزرد.
عاشق تقویم هایى بود که در آن از کلمات قصار
استفاده شده بود، گاه و بى گاه آنها را به
اتفاقات روزمره ربط مى داد. یک بار که
میوه هاى دلخواهش (انگور و آناناس) برایش
مى شستم ظرف میوه افتاد و شکست، فرانتس سریع
سر تقویم اش رفت و جمله اى که در صفحه آن روز
نوشته شده بود برایم خواند: «یک لحظه مى تواند
همه چیز را از بین ببرد!»
هیچ کس پیش او احساس ناراحتى نمى کرد، همه را
جذب خودش مى کرد دوستدارانش با شادى خاصى
سراغ اش مى آمدند، انگار مى ترسیدند چیزى
بشکند یا حسى شبیه این، بیشتر وقت ها تنها
بودیم و او با صداى بلند براى من کتاب
مى خواند. داستان هایى از هر جنس برادران
گریم، اندرسن، عاشق کلاسیت بود و هرکدام از
داستان هایش را بارها و بارها برایم خوانده
بود. کارهاى هرمان هسه را هم بارها برایم
خوانده بود، مخصوصاً داستان هرمان و دوروتا را
با عشق عجیبى دوست داشت، انگار البته روزمرگى
این داستان بود.
او همیشه امیدوار بود بتواند آن طور که دوست
دارد زندگى کند، به همین خاطر درگیر یک رابطه
عینى با خانواده، چکسلواکى و پول شد. و این
یعنى یک رابطه ضد بورژوایى. او همیشه درست مثل
یک شاهد بیرونى و بى طرف از نامزد قبلى اش که
یک خرده بورژوا بود براى من حرف مى زد و دلیل
قطع این ارتباط این بود که دختر هم از طبقه
بورژواها بود. او فکر مى کرد ازدواج با چنین
کسى درست مثل قبول کردن همه دروغ هایى است که
در زندگى اروپایى رواج دارد. از طرفى مى ترسید
رابطه هاى این چنینى قدرت نوشتن را از او سلب
کند.
و این نامزدى گامى بلند بود براى اینکه او به
زندگى طبقه متوسط عادت کند، کافکا فقط
مى خواست کمى به چنین زندگى نزدیک شود و بعد
از اینکه این حس را درک کرد از آن بگذرد.
یک سرفه خونى همه تردیدها را برایش روشن کرد و
درنهایت به سل ختم شد. همه عمر در تلاش بود که
از دلبستگى به پراگ رها شود و انگار
نمى توانست تا به این آرزو نرسد دست از دنیا
بردارد. کافکا به خانه پدرى بازگشت و این
انگار براى او بازگشتن به گذشته و دنیاى بدون
کارش بود. این مسأله بیش از هرچیز روح فرانتس
را آزار مى داد. من ماندم و فرانتس به تنهایى
به پراگ رفت زیرا که دوست نداشت من با خانه اى
مواجه شوم که همه تیره روزى هایش از آنجا نشأت
مى گیرد.
او از پدرش متنفر بود و این تنفر حس
گناه آلودى را در او برمى انگیخت که همه
عقده هایش از آن ناشى مى شد، او بارها در
کابوس هایش پدرش را کشته بود. وقتى به پراگ
رفت هر روز برایم نامه مى نوشت، اما گشتاپو
نامه ها و دفترچه خاطرات روزنامه ام را گرفت و
دیگر هرگز پس نداد. چیزى حدود سى و پنج نامه
که در آنها از خواب هایش و هر چیزى که در آن
روزها ذهن او را مشغول کرده بود برایم
مى نوشت. هیچ چیز به آن اندازه شروع ناگهانى
بیمارى او را آزار نمى داد.
انگار این ناآگاهى خودخواسته بود، او از
بیمارى اش استقبال کرد، اما در روزهاى آخر
انگار پشیمان شده بود و دلش مى خواست دوباره
همه چیز به شکل اولش برگردد و او زندگى اش را
از سر بگیرد.
دفعه بعد کافکا را در آسایشگاهى که خواهرش در
ونیه والد فراهم کرده بود دیدم. همانجا بود که
فهمیدیم او سل حنجره گرفته است و نباید حرف
بزند، همه چیز را مى نوشت، از روزهاى بد پراگ
مى نوشت. حال اش که وخیم تر شد به وین رفتیم.
در بیمارستان وین چهار هم اتاقى داشت که هرشب
یکى از آنها مى مرد. کافکا خبر مرگ آنها را هر
روز روى صفحه سفید براى من مى نوشت. یک بار
پسر پرشور و حالى را به من نشان داد که با
وجود لوله اى که در گلویش گذاشته بودند شاد
بود و کافکا از این حالت او خوشحال مى شد.
فردا صفحه سفید را به من نشان داد و وحشت زا
خبر مرگ پسر جوان را برایم نوشت. هیچ وقت
لبخند تلخ و کنایه آمیز آن روز را فراموش
نمى کنم. از آن جا به آسایشگاهى نزدیک وین
رفتیم. در اتاقى آفتابگیر ساکن بود. من هم
آنجا ماندم. کافکا در این آسایشگاه براى تمام
اعضاى خانواده اش نامه نوشت. در آسایشگاه دیگر
کار نمى کرد. شب قبل از مرگ اش آخرین حک و
اصلاحها را روى یک گفت وگو که با او انجام شده
بود انجام داد. چهار صبح دکتر را خبر کردم،
کافکا نمى توانست نفس بکشد. پزشک یک کیسه یخ
روى گلوى فرانتس گذاشت، او تا فردا ظهر هشیار
بود، هنگام ظهر سوم اوت ۱۹۲۴ کافکا چشم هایش
را بست.
تا سالها کتابهایش را مى خواندم، درست همانطور
که او برایم مى خواند. سعى مى کردم لحن اش را
به خاطر بیاورم. حس مى کردم آلمانى زبانى
دشوار است و تازه و داستانهاى او زبان
قدیمى ترى را مى طلبد. به نظرم او تا حدى
نماینده یک دوران است و نه نماینده یک ملت. او
آنقدر واقع گرا بود که زندگى روزمره طاقت اش
را نداشت.
دورا دیمنت تنها کسى بود که به حریم شخصى
کافکا نزدیک شد و با او زیست. دیمنت تنها کسى
بود که کافکا در زندگى اش به او اعتماد کرد.
|