در نم خواب آلوده گی های یک دهلیز

قادرمرادي

دهلیز بوی نم دارد و بوی گوشت خام . صدای تیک چیکی  شنیده می شود ، تیک چیک ، تیک چیک ... صدای نمزده یی است . صدای نمزده خواب آلوده گی های دهلیزی در تاریکی .... تیک چیک ، تیک چیک ، تیک چیک ....  حس می کنم که این تیک چیک ها خواب آورند ، بسیار خواب آور که نمی توانم چشم هایم را برای چند دقیقه باز نگهدارم . خواب برمن غلبه می کند ، خواب می خواهد تا چشم هایم را  ببندد . صدای تیک چیک  هارا همچنان می شنوم . تیک چیک ، تیک چیک ، شاید از شیر دهان آبدانی آب می چکد . تیک  چیک ، تیک چیک ... بوی درخت در تموز تابستان ، بوی سایه ء درخت را حس می کنم . صدای موسیقی ازآن سوی ایوان حویلی می آید :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی ...

 صدای مادرم را می شنوم :

- شیردان را بسته کنید ، از خدا بی خبر ها ... از بی آبی بی خبر ها ، قحط آبی است ، بی آبی !

  خودم کودکی هستم  سربام خانه ء قدیمی مان که به دنبال کاغذپران آزاد شده می دوم ، صدا می زنم :

- آزادی ، آزادی ... !

 به دنبال آزادی از لب بام پرتاب می شوم ، پاهایم در فضا ، چیغ می زنم :

- آزادی !

سرم به  زمین  حویلی می خورد . چشم هایم را که باز می کنم . خواهرم زیر سایهء ایوان نشسته است. سبد انار ها را پیشرو دارد و انارهارا پوست می کند ، دانه هایش را جدا می کند . می گوید:

- کشتی خودت را پری گفته ، پری گفته ... آزادی را بهانه می کنی ، من می دانم .

به خودم که  نگاه می کنم ،  سرچوکی نشسته ام ، ها ... معلم روی تخته ء سیاه می نویسد ، با تباشیر . تباشیر هنگام حرکت روی تخته سیاه کهنه وخراشیده  صدا می کشد . این صدا حالم را بهم می زند . معلم می نویسد:

- آب .

 معلم از آب کلمه های ترکیبی می سازد:

- آب ، آبی ... بی آب ... بی آبی ... آبرو ...  بی آبرو ... بی رو... شهرما بی آب است . صدرو یک آدم بی آب است ، فلانی  بی آبرو است .... بی آب جمع رویی مساوی می شود به بی  آبرویی ...

کسی به شانه ام می زند . تکان می خورم ، گویی ازخواب می پرم . یادم می آید که من در کجایم . سر شانه ء چپم تفنگ سنگینی  آویزان است . دهلیز است ، نیمه تاریک ، نیمه روشن . بوی نم ، بوی گوشت خام ، بوی دود تنباکو و دارو ، دارو های شفاخانه  ، عطر زنانه وچراغ مردنیی در سقف دهلیز آویزان است . مثل خودم ، مثل چشم هایم ، رفتنی ، خوابیدنی ، به خواب رفتنی . صدای موسیقی می آید . شاید صدای رادیوست  :

- قدح را سر کنید ، شب را سحر کنید ، غم دنیا را ، از سر بدر کنید ...

می ترسم ، می ترسم که دمی خوابم برده است  . از جایم برمی خیزم ، قدم می زنم . به خودم می گویم :

- کودن ، سر پهره داری هم جای خوابیدن است ؟ اجلت آمده است . ها بخواب تا آمر یا معاون گیرت کند و به یک اشاره ء کلک به جایی روانت  کنند که برای همیشه خوابت ببرد و دیگر صدای تیک چیک ، تیک چیک را هم  هرگزنشنوی و به دنبال کاغذ پران آزادی هم ندوی ، به بهانه ء پری ، پری همسایه .

 به اطرافم می نگرم . دمی قبل پهره را تسلیم گرفته ام ، به ساعت چرکین دیواری نگاه می کنم . هنوز پنج دقیقه هم نگذشته است . عقربه ها صدا دارند . تیک چیک ، تیک چیک ، تیک  چیک ... به سوی حبسی نگاه می کنم . آن سوی در بسته ، آن سوی میله ها ، درکنج اتاق نیمه تاریک و نمناک و خالی نشسته است . به فکر فرو رفته است . نامش را چه گفتند ؟ یادم نیست  . خوب ، می شود  کاکا بناممش ،  درست است . کاکا ست ، کاکا دربدر .  راستی ، می بینم کاکا سالخورده است ، سن کرده . اما نمی دانم چرا از دیدنش فکر می کنم که اومثل یک کودک است . ساده ، بی آلایش ، معصومیت از سر وبرش می بارد . مانند یک کودک است ، یک کودک سالخورده ،  خیره می شوم . کاکا ناگهان به جستجوی جیب هایش می پردازد ، پیراهن و تنبان کهنه ء پشاوری به تن دارد و یک بالاپوش کوتاه بی آستین  که هر چه دارد جیب است و جیب ... چیزی از جیب هایش نمی یابد . باز نگاه های کاکا مایوس و غمزده روی زمین اتاق خیره می ماند . چیزی را گم کرده است . به خیالم می آید که ازخودش می پرسد :

- چه شدند ؟ بال کشیدند به آسمان رفتند ، یا زمین کفید و قورت کرد .

 خواب ، چشم هایم فریاد دارند که بسته می شوند . مژه هایم ، مانند نور چراغ دهلیز نیمه جان نفس می کشند . سرم درد می کند . ساعات اول شب است . شام و خفتن ، صدای تیک چیک ، صدای موسیقی غم دنیارا ازسر بدر کنید  و بوی سوخته ء تنباکو ، بوی گوشت خام وگاهی هم بوی کباب ، بوی داروهای دواخانه ها ، شفاخانه ها ، عطر ...  بوی نم دهلیز خواب آلود ... صدای قهقهه ء خنده ها ، می شناسم . مست کرده اند کره خر ها ،  یگان پیاله  به من صلا هم نمی کنند . صدای خنده های آمر است و خنده های معاون . باز معاون شعر از خودساخته اش را می خواند :

- شب جمعه کمتراز پادشاهی نیست ، به شرط آن که آمر کند معاون را ، مهمان ...

 و خنده ها . هر وقت که مست می کند ،عربده می کشد و  حتمی همین فردش را می خواند  و بعد  داستا ن تکراری  عاشق شدنش را بیان می کند :

- هیچ یادم نمی رود  ، هیچ ... چشم هایش ، چشم های پری ، دختر همسایه ء ما ...

 نام پری همیشه به گوش هایم خوش می خورد . نام پری و همسایه به گوش هایم می فارد . پری به گوش هایم آشنا می آید   و بعد من همیشه  به یاد چشم های کسی می افتم . نگاه دخترکی آشنا که گرم بود و بر تنه ء خشک درخت من گرما می بخشید . نامش ؟ نامش یادم نمی آید و گرمی نگاه های آن چشم هارا مثل اول ها حس می کنم . من هم  می خوانم ، زیر لب :

- شب جمعه کمتر از پادشاهی نیست  ... به شرط آن که مرا کند خسر  مهمان ...

از شعری که ساخته ام خنده ام می گیرد . صدای باز شدن دراتاق آمر را می شنوم . با عجله می ایستم ، بدون آن که سوی در نگاه کنم ، پاشنهء بوت پای راستم را به پاشنهء پای چپم می زنم ، تق صدا می کند .  سرم را بالا می گیرم ، روبرویم را نگاه می کنم ، منتظر ... کسی چیزی نمی گوید ، صدایی نمی شنوم  ، دزدانه سوی در اتاق آمر نگاه می کنم . کسی نیست . در بسته است . از درون صدای خنده ها ، صدا ی شب را سحر کنید ، شب  جمعه کمتر از پادشاهی و یاد چشم ها همچنان شنیده می شوند .

می بینم که صدایی نبوده است . خوابم برده بوده است  . حس می کنم خوب نیستم .  حس می کنم اگر کمی از خودم غافل بمانم ، خوابم می برد .  خوابم که برد ، به دنبال کاغذپران آزاد شده می دوم و از لب بام به پایین سقوط می کنم .

هر بار که می خواهم خودم را ، حالم را  امتحان کنم ، به لوحه ء اتاق آمریت می بینم ،  به سوی آن خیره می شوم . بازهم که سوی لوحه خیره می شوم  ، درمی یابم  که شیره کارسرم را کرده است . درمی یابم  که شیره هم از هما ن شیره های شیره دارش بوده است . لوحه می رقصد . خط هایش هم  دور و نزدیک می شوند و  کج ومعوج می شوند  . الله اکبر ، دفتر آمریت .... با خط سرخ نوشته شده اند ، وقت نوشتن رنگ چکیده است ، رنگ شاریده است . مانند آن شده که خون از بدن این کلمات در حال چکیدن است ... می بینم که مادرم در گوشه ء حویلی کنار دیگدان ها ست . دود بلند است و شعله های آتش . شب است و تاریکی و شعله های آتش تماشا دارد . صدای خواندن خواهرم با دخترکان همسایه از لای دود ها و شعله ها در تاریکی موج می زند :

- سمنک در جوش ما کبچه زنیم  ، دیگران درخواب ما دفچه زنیم ...

 خواب ، خواب ... خواب آلوده هستم . خیال می کنم از کف دهلیز نمناک ونیمه تاریک تفت خواب مثل دمه و غبار بلند می شود ، مانند تفت حمام .  می بینم که وضع خوبی ندارم . سوی کاکا حبسی می نگرم و صدا می زنم :

- کاکا دربدر چه حال داری ؟

 به نظرم او به راستی مثل یک کودک است . سویم می بیند .  فکر می کنم که از گپم خوشش نیامده است . از نامی که برایش گذاشته ام ، خوشش نیامده است  . گپم را تغییر می دهم و می پرسم :

- کاکا گفتم چه می پالی ، چه گم کرده ای ؟

صدای تیک چیک به گوشم می رسد . کاکا حبسی سویم باز نگاه می کند. برمی خیزد و پشت پنجره ء میله یی می آید . صورتش گرفته و اندوهگین است . سر ورویش ، ریش و بروتش ، کلاه نازک سفید سرش ، همه خاک آلود هستند . من قدم می زنم ، درهلیز . می کوشم خوابم بپرد . به چشم هایش خیره می شوم . می خواهم سوال هایی از اوبپرسم ،  سوالی یادم می آید و می خواهم پرسان کنم که لب می گشایم :

- کاکا ،

 سوال یادم می رود و بعد هر چه که به ذهنم می گردد  ، می پرسم :

- چه گناه  کرده ای کاکا ؟

انتحاری ، انفجاری ، هیرویین می بردی ، چرس  یا تریاک ، بچه دزد هستی یا گرده فروش ، یا ازآن هایی هستی که سر طفلک ها هم رحم نمی کنند و کار خیر ... این هارا نمی گویم . این ها را دردلم می گویم .

صدای مادرم را از دور ها می شنوم :

- شیردان را بسته کنید ازخدا بی خبر ها ، از بی آبی خبر ندارید ، قحطی است ، قحطی آب ...

و صداهای  دم دم و دوم ، گررم  و گروم از فاصله های دورشنیده می شوند . پسر همسایه سربام خانه ء شان ایستاده است ، مرا صدا می کند :

- صدرو بچیش ، بگیر یش که آزادی است ، آزادی !

کاغذ پران یاسمنی رنگی در هوا آرام آرام پایین می آید  . آزاد شده است . سوی حبسی نگاه می کنم . سوی پسر همسایه می خواهم نگاه کنم که یادم می آید کجایم . حبسی را پشت میله ها می بینم . چیز ی نگفته است و یا من نشنیده ام ؟ از خودم می پرسم . منتظر می مانم که شاید باز بگوید . خاموش است . با نگاه های التجا آمیز سویم می بیند . معصومانه سویم می بیند . ازاو چشم بر می دارم . به زمین نگاه می کنم . احساس خجلت به من دست می دهد .  خواب  می خواهد که چشم هایم را  ببندد . نمی خواهم بخوابم . از خودم خجالت می کشم . چرا ؟ چرا ؟ از ته زمین پیرمرد بلستیی قد می کشد . ریش سپید و درازی دارد . لباس هایش هم سپید هستند . سویم  می نگرد :

- تو مرا همیشه آرزو می کرد ی ، هه ؟

یادم می آید ها ، من اورا همیشه آرزو می کردم . همیشه خیال می کردم که یک شب خواب می بینم پیرمردی مانند همین پیرمرد می آید و به من یک انگشتر می دهد ، یک انگشتر جادویی و به من می گوید:

- اگررخ نگین انگشتر را به طرف پایین  بگیری ، ترا هیچ کس دیده نمی تواند و تو می توانی پرواز کنی و به یک پلک زدن از این سر دنیا به آن سر دنیا بروی و بیایی و هرکاری که بخواهی می توانی . چون ترا کسی نمی تواند ببیند و اگر رخ نگین به بالا باشد ، تو همان می شوی که هستی .

  و من با به دست آوردن آن انگشتر دیگر می توانم حق را به  حقدار برسانم و گلیم ظلم را از خانه ء بشریت بردارم . یادم می آید ، ها این یک آرزوی بزرگ من بود . پیر مرد انگشتر  را به من پیش  می کند :

- بگیر این همان آرزوی توست ، با این  انگشترمی توانی به آرزوهایت برسی جوان . می توانی دنیا را از این هم بدتر بسازی ،  ویا  می توانی بهتر کنی . بگیر و برو جوان ، ببینم چکار می کنی ؟

انگشتر را به کلکم می  کنم . ها ، حالا می توانم این حبسی بی گناه را آزاد سازم و هم می توانم  این کره خر هارا ، آمر و معاون را سر به نیست کنم و به جای شان خودم  قرار گیرم . در دهلیز قدم می زنم . کدام را باید انتخاب کنم ، راه معاون و آمر را .... قدح را سرکنید ، شب را سحر کنید ، غم دنیارا از سر بدر کنید و  یا ...

ناله ء غیژاس باز شدن در دفتر آمر را می شنوم . ترق ، سلامی می دهم . پاشنهء بوت راستم را به پاشنه ء چپم می زنم . سینه کشیده ، شکم فرو رفته ، گردن راست و برافراشته  نگاه به مقابل ... انعکاس صدای پاشنه های بوت هایم را می شنوم . راست همیشه چپ بیچاره را سخت می زند . صدای معاون را می شنوم :

- او بچه عسکر ، هر کس بیاید ،  اجازه نده که داخل بیاید ، حتی فلکش ... اگر کسی آمد  مارا صدا کن  ... فهمیدی ؟

باز پاشنهء چپ سلی می خورد ، ترق :

- صاب فهمیدم !

و سینه فرا کشیده  و غیژیس  صدای بسته شدن در دفتر آمر و صدای موسیقی هم اندکی کاهش می یابد که در بسته می شود ، غم دنیارا از سر بدر کنید .

دهلیز سرد است . شروع زمستان ، دلم می خواهد چیزی پیدا کنم  وبه حبسی بدهم . حتمی خنک خورده است . به دوروپیشم نگاه می کنم . چیزی نیست . نم است و بوی کباب و  بوی پودرو سرخی  زنانه و بوی شفاخانه ها ، و  بوی گوشت خام  و صدای خنده ها ... شب را سحر کنید ... سوی حبسی نگاه می کنم . دلم به او می سوزد . دلم می شود به او کمکی کنم . راستی راستی که  این یکی به نظرم بسیار بی گناه جلوه می کند ، می گویم :

- بی گناه هستی ، می دانم .

و می بینم که پسر همسایه بر سربام ایستاده است . دست هایش خون آلود ،  می خواسته است تا  آزادی را بگیرد . تارهای شیشه یی کار دست هایش را کرده است ، می گویم :

- به تو کی گفت که پشت آزادی بدوی ، دست هایت را بریده است ، دست هایت را ...

می بینم . چه می گویم . پسر همسایه نیست . بام نیست . شام است و آن طرف میله ها ، دوچشم اشک آلود ... صدای معاون را از لابلای موسیقی اتاق آمر می شنوم که می گوید :

- چشم هایش ، چشم هایش ، چشم های پری .

و صدای خنده ها ، به شرط آن که آمر کند معاون را ... و باز نام پری به گوش هایم آشنا می آید ... پری ، پری  کی بود  ؟ نگاه های گرم ، تنه ء خشک درخت حویلی مان از آن گرم می شد . مادرم صدا می زند :

- ازدرخت پایین شو، سر این درخت خشک هر روز چه می پالی تو دیوانه ...

و خواهرم که سبد انارها روبرویش است و انار هارا دانه دانه می کند ، پیق می خندد .

حبسی منتظرمن است . نزدیکش می شوم . به چهره اش می نگرم . چهره اش به نظرم آشنا می آید . حیرتزده می پرسم :

- ترا من می شناسم ، ترا ... ترا ... تو .....؟

فکر می کنم تا به یاد بیاورم ، یادم نمی آید . درچهره اش چیزها و علایم آشنایی را می بینم . در پی به یاد آوردنش هستم که ناگهان  بار دیگر صدای غیژاس باز شدن دری بلند می شود . برمی گردم ، سرم را بالا می کنم . پاشنهء بوت راستم را به پاشنهء بوت چپم می زنم  تق  .... دزدانه نگاه می کنم که کیست ؟ آمر یا معاون ؟ یا افسر دیگری ، داخلی و یاخارجی  ، مهم نیست . این وظیفه ء من است تا سلام بدهم ور سم تعظیم به جا آورم ، هر خری باشد یا کره خری ...  می بینم باز کسی نیست . صدای تیک تیک ، چیک چیک و صدای خنده ها و موسیقی :

- قدح را سر کنید ...

 سوی حبسی می نگرم . رفته است در کنج اتاق نشسته است . من هم برمی گردم ، یادم می آید که اجازه ندارم با حبسی گپ بزنم . اگر بفهمند ، مرا ملامت می کنند . این کار  جرم است . عسکر یک فرد بی رتبه است ، درعسکری منطق نیست ، امر است و اطاعت است .

 روی چوکی می نشینم .  خسته ام ، چشم هایم باز و بسته می شوند . سوی چراغ بی رمق دهلیز نگاه می کنم . سوی اتاق آمر نگاه می کنم . می خوانم :

- الله اکبر ، دفتر آمریت .

از کلمه ها خون می چکد ، روی کاغذ ، روی در ... سوی میله ها نگاه می کنم . تاریکی است . زیرلب می گویم :

- بیچاره .

صدای مادرم  ؟ وه صدای مادرم ، صدای دلسوزانه ء مادرم ، دلش به هرکس می سوخت . وقتی دلش به کسی می سوخت ، با لحن خاص و غم آلودی می گفت :

- بیچاره .

 صدای من مانند صدای مادرم ؟ . بازهم تکرار می کنم  :

- بیچاره .

اما این بار صدای خودم را می شنوم . مادرم وقتی با همان لحن و آهنگ خاصش این کلمه را با آهی از ته دل می گفت ، فهمیده می شد که دلش سوخته است و نمی تواند کمکی کند ، حتی به پرنده ها و حتی برای گربه ها ... دلم می شود کمکی کنم . سوی انگشتان دست هایم می نگرم . می خواهم ببینم انگشترهست و یانی . کسی به من گفته است که این مرد بی گناه است . شاید پهره دار اولی  گفته است . وقتی که پهره را به من تسلیم می کرد ، به من چیز هایی گفته است که یادم رفته اند . به چوکی تکیه می دهم . می خواهم به یاد بیاورم که چهره ء این کاکا حبسی چرا به نظرم آشنا می آید . آیا اورا جایی دیده ام ؟ شاید  از شناسا ها و اقارب مان باشد ، چیزی به یاد نمی آورم . صدا هایی در گوش هایم چکش می زنند . تیک چیک  تیک چیک ، تیک چیک  ، تیک چیک ... پهره را که ختم کنم ، رخصت هستم . شب جمعه است . خانه ء خسر رفتنی هستم . آمر گفته است ، بروم .  سوی میله ها نگاه می کنم . مرد حبسی باز پشت میله ها آمده است . شاید کاری دارد ، گرسنه است  ، تشنه است . اورا از کجا گرفته اند ؟ معصومانه سویم می بیند ... عسکر جان ، تو از داستان من خبر نداری . بیست سال پیش ، خدا گردنم را نگیرد ، بیست سال پیش همه چیز و همه کس را گذاشتم و رفتم به ملک های بیگانه آواره شدم . کار ، کارمی کردیم . قالین می بافتیم ،  قالین های تخته تخته و رنگارنگ ... دیگر گفتم بس است ... گفتم بس است آواره گی ، مادرم بیمار است ، برمی گردم  به وطن خودم . چشم های مادرم ، چشم هایش ... باید بروم ، به دوا وداکتر ضرورت دارد . می گویند ملک آرامی شده است . به صدرو گفتم . صدرو رفیقم آن جا ست ، گفت :

- نرو ، پشیمان می شوی .

گفتم :

- بیا تو هم ، هردو می رویم .

 او دوست و رفیق دوران طفولیت من  ، همسایه ء ما  . هردو یک جا بار سفر بستیم و آواره شدیم .روز سفر مادر ها به جیب های ما کتابچه های دعای  یاسین شریف را گذاشتند و دعا خواندند و از پشت ما آب ریختند . صدرو و من هردو دوست بودیم ، بر سر بام ها کاغذپران بازی می کردیم ، پشت آزادی می دویدیم ، تار های شیشه یی دست های مان را می بریدند . دست های مان خون می شدند ، اما ما کی می ماندیم  ، گرفتن آزادی مزه ء دیگر داشت ... هنوز هم آسمان آن روز ها به چشم هایم معلوم می شوند .... آسمان مزار ، گنبد فیروزه یی  سخی جان ، کبوترهای سپید ،  آسمان پرا ز کاغذپران ها ، یاسمنی رنگ  ، گلابی رنگ ، آبی ، سر خ و سبز ...  گفت :

- نرو، پشیمان می شوی .همین جا کار و باری است ، پول روان می کنیم . مادرمن هم مریض است ، پای درد ...

 گفتم :

- نی ، می روم  ... اول من می روم . تابستان تو هم کارهایت را تمام کرده بیا . بس است نو کری بیگانه ها  و غلامی  دلم را گرفته است .

 صدرو گفت :

- هی برادر، تو از چه گپ می زنی ؟ همه جای  ملک ما را  بیگانه ها گرفته است . از هرطرف رفته اند . نه کار ، نه آرامی ... خیالت که می روی باز مانند همان روز ها کاغذپران بازی می کنی و آزادی می گیری و تار های شیشه یی . آن روزها را دیگر گاو خورد برادر .... رنگ کاغذ پران ها را ، رنگ آزادی ها را نمی بینی دیگر ...

ترق ... تق ... به خودم که می آیم ، ایستاده ام ، مانند میخ  راست ، سرم بلند ، رخم روبه رو ، سوی ساعت دیواری کهنه و چرکین روی دیوار ... شکم چسپیده و سینه برآمده ... صدای بهم خوردن پاشنه های بوت هایم مرا به خودم باز گردانده است . ساعت تیک چیک می کند . چند صدا دارد  . تیک چیک تیک تاک ، تیک چیک ... عقربه های دقیقه گرد و ثانیه گردش هنگام حرکت می لرزند . پیر شدن را به یاد می آورند . آیا نمی شود این ساعت را نو کرد ؟ هر کارمی شود واما این ساعت نو نمی شود یار .  ازبس  کهنه است که به زنده بودنش آدم باور کرده نمی تواند . منتظر می مانم . اما نه آمر می آید و نه معاون و نه کدام افسری از بیرون ، نه داخله یی ، نه خارجه یی . دهلیز سردتر شده است  و صدای موسیقی همرا ه با خنده های آمر و معاون ادامه دارد . به یاد حبسی می افتم . سوی میله ها روی می گردانم  . نزدیک میله ها کسی نیست . دقیق می شوم . می بینم که او رفته است و درکنج اتاق نشسته است و جیب هایش را می پالد . مثلی این که او اصلا پشت میله  ها نیامده است و از خودش به من چیزی نگفته است . شاید ترسیده است . با شنیدن صدا رفته است آن جا . می روم سوی میله ها ، معاون قهقهه کنان می خندد :

- شب جمعه کمتر از ...

آمر می گوید :

- برایت ترفیع پیشنهاد می کنم  ، ترفیع فوق العاده ، با مکافات نقدی . من که به مقام بالاتر مقرر شدم ، تو آمر می شوی ، تو . من ترا پیشنهاد می کنم .

و صدای قدح را سر کنید ، شب را سحر کنید ، غم دنیا را ازسر بدر کنید ...

می پرسم  :

- باز چه شد ؟

سویم می بیند . از جستجوی جیب هایش دست می کشد . با دست هایش اشاره می کند  که در جیب هایش چیزی نیست . شاید می خواهد با اشاره و ایما بگوید که من به او کمکی کنم . می خواهد بگوید به خاطر خدابه او کمک کنم و اورا از آن جا بیرون بکشم ، وقتی می برم بیرون تا بشاشد ، بگذارم که فرار کند . می خواهد بگوید که تو می خواهی با آن انگشتر جادویی به همه ء بیگناهان دنیا کمک کنی و قصر های سپید وسبزو سیاه و سرخ ظلم را ویران کنی ، این ، من ، ببین ، یکی از همان ها هستم ، یکی از همان ها .

جیب هایش هم خالی هستند ، ندارد ، چیزی ندارد ... من کی از تو چیزی خواسته ام ، کاکا ، دلم می شود به تو کمک کنم . اما نمی دانم چه کمکی ؟ او چیزی نمی گوید . سویم حیران حیران نگاه می کند. می شنوم که آهنگ تغییر کرده است . آهوی صحرایی ، آهوی صحرایی... این آهنگ چقدرآشناست ، هی کاکا ، بخوان تو یک باردیگر ... کا کا  با صدا ی حزن انگیزی می خواند :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی ......

پری را می بینم ،  پری که مرا  می بیند خواندش را قطع می کند و می گریزد و می رود . خواهرم می گوید:

- برو گمشو ، پری از خاطر تو گریخت و رفت .

 آهوی صحرایی ... آنها از خسته های زردالو برای شان گردنبند می سازند . گردنبند پری افتاده است روی زمین ، روی خاک ها . صدا ی آواز خواندن پری را می شنوم :

- من مست بهار حسنت ...

ازدرون اتاق آمر صدایی  شنیده می شود :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی...

 روی گونه ام قطره یی  می چکد . دست می برم ، سرد است . ازکجا ؟ شاید بام این دهلیز نمناک و خوابزده چکک می کند . نه ، آهوی صحرایی به چشم هایم اشک آورده است . برو ، بچیش صدرو ، مردها گریه نمی کنند ، دل داشته باش . رفت رفت ،  آدم ازخاطر این چیزها گریه نمی کند . صدتای دیگر پیدا می شود ... زورش را نداریم ... پدرش است دلش  و دخترش ... سرم می چرخد . به حبسی نگاه می کنم . این دیگر از سرو پایش می بارد که بی گناه است . یک بار یادم می آید که راستی  او گنگ است و نمی تواند  حرف بزند .  بر می گردم . در دهلیز سرد آرام آرام قدم می زنم . تفنگ شانه هایم  را شل ساخته است .  گاهی روی شانه ء راستم و گاهی روی شانه ء چپم ... کی باشد که از غم این بارسنگین  دوش هایم  رهایی یابند ... به نظرم می آید سال هاست ، سال ها و سال ها که این تفنگ گاهی روی این شانه ام وگاهی رو ی شانه ء دیگرم ، از شانه ء راستم به شانه ء چپم و از شانه ء چپم به شانه ء راستم ، خسته شده ام . از کنج و کنار دهلیز بوی نمناک خوابزده گی و شاش می آید ... بوی پودر وسرخی  زنانه و بوی داروهای شفاخانه و کباب ... و گاهی بوی گوشت خام . خنک می خورم .  هوا سرد است .  هوس می کنم کاش که مثل امر و معاون باشم . اتاق گرم  ، ساز و سرود . کباب و پودر و سرخی و سپیده و عطر های دل انگیز .... چه جلسه یی . دست راستم فارغ است . می برم به جیب پتلون ... دستم آن جاگرمی یی را حس می کند . دستم را می مالم به رانم . یادم می آید  شب جمعه است . به ساعت نگاه می کنم . هنوز از پهره ء من  ده دقیقه هم نگذشته است . این ساعت روی دیوار دیوانه است  ، دلم می خواهد ساعت را از روی دیوار بردارم و بر زمین بزنم . می دانم که در آن صورت فردا دیگر را ه برگشت با این جارا برای همیشه از دست می دهم . به ساعت می نگرم . به خیالم می آید که ساعت به من می گوید : - تو هیچ کاری هم کرده نمی توانی ، هیچ کاری .

به خیالم می آید که چند ساعت از زمان شروع پهره داری من گذشته است ، اما این ساعت کهنه و چرکین راست نمی گوید . ساعت کهنه و چرکینی است . محل تاریخ نمایشش  از کار مانده است . چرخک های تاریخ نمایش از کار مانده اند . خانه ء تاریخ سپید است  . اعدادی نیستند که تاریخ را نشان دهند . چرخک های تاریخ نمای ساعت گویی ایستاده اند .اساسا تاریخ این ساعت گذشته است . بایدعوض شود ، باید عوض شود . اما کسی آن را نمی بیند . همه مصروف دیگرکارها هستند . دلم می شود که بروم ساعت را بردارم و برزمین بزنم . اما نمی توانم .فردا از من پرسان می شود . به خاطر آن من به زندان خواهم رفت و صدها جنجال دیگر ... پول پیداکردن ونان یافتن که کارآسانی نیست . تفنگ و نان ... ساعت دیواری هم که متوقف است ، صدای تیک چیکش است ، اما هرگز عقربه ها ازجایش شان یک خط هم پیش نمی روند .

 شب جمعه است . کسی  منتظر من ، خداخدا بگو که خسر  نباشد ، مثلا رفته باشد به کدام مهمانی . دستم کمی گرم می شود . گرمی لذتبخش است . چه کسی به من گفته  است که این حبسی گنگ است ؟ کسی   گفته است اول  گنگ نبوده ، وقتی اورا دستگیر می کنند ، گنگ شده است :

- هر کدام این جانورهارا بگیری یا گنگ می شوند یا عذرو زاری می کنند که گناهی ندارند .

این صدای من نیست . صدای آمر است از گلوی من بیرون می جهد . حیران می شوم . صدای آمر از گلوی من شنیده می شود . بازهمان جمله را زیر لب تکرار می کنم  هر کدام این جانورهارا ... این بار صدای آمر نیست ، صدای خودم است . اول پهره ، وقتی تفنگ را به من تسلیم می دهد، می گوید که  کاکا گنگ است یا خودش را به گنگه گی زده است  . حیران می شوم ، گنگه است ؟ او  پیشتر قصه اش را به من می گفت . حالا طوری معلوم می شود که هیچ چیزی به من نگفته باشد . پیشتر قصه می کرد ، تا کجا قصه کرد ؟ ها ها ،  گفت می خواست  به وطن برگردد ....

 صدرو گفت:

- دیگر آن روزهاراگاوخورد برادر  .

 من گنگه نبودم .  به صدرو گفتم:

- من می روم .

آخر او قبول کرد . پول های پس انداز کرده گیم را برداشتم ، صدرو هم یک بیست هزار داد تا به مادرش برسانم که خرج پای دردیش کند . پول هارا گرفتم ، تذکره ام را که با یاسین شریف نگهداشته بودم ، برداشتم . همین که از سرحد گذشتم ، هر دو گم شدند . هم یاسین شریف وهم تذکره ام ، تذکره ء هویتم . همان قدر سال ها  که در ملک های دیگران آواره بودم ، گم نشده بودند . همین که پای به خاک خودم گذاشتم ، باد و هوا شدند و رفتند و گم شدند . زدند ، ظالم ها زدند . حالا کسی نمی داند که من ازکجایم . ملکم کجاست ، هرقدر گفتم باور نمی کنند . می گویند :

- تذکره ء هویتت کجاست ؟

گفتم :

- داشتم . درجیبم بود ، از سرحد که گذشتم ، هردویش گم شد، یاسین شریف ، یادگاری مادرم ، تذکره هم ...

 مرا با پول ها دستگیر کردند ، از کجاهستی ؟ کجا می روی ؟ مواد انفجاریت کجاست ؟ کمربند انتحاری را کجا گذاشته ای ؟ پول هارا برای کی می رسانی ؟ بگو رفیق هایت کی هاستند ، درکجا هستند ؟

 پسان که دوسه قنداق زدند ، دیگر گنگ شدم  . پول هارا گرفتند و آوردند این جا ... باور نمی کنند که من گنگ شده ام . راستی گنگ شده ام ... اما آمر خیال می کند که من خودراقصدی به گنگی زده ام تا چیزی نگویم ... حالا عسکر جان یک کاری بکن که از دست این ها خلاص شوم ، عسکر جان ، پول ها صدقهء سر شان  . بگذارند که بروم .

  نگاه هایش ، سویم  می بیند . به چشم هایش اشک حلفه زده است . دلم برایش می سوزد . او از من توقع کمک  دارد ، کمکی که اگر هم  نتواند پول هایش را پس به دست بیاورد ، از این زندان نجات یاید . او از آنچه که  من می دانم خبر ندارد . اصلا نمی تواند حدس هم بزند و من هم دلم نمی شود چیزی به او  بگویم .

صدای در ، بهم زدن پاشنه ها و با قد افراشته  ...  پاشنهء راست به پاشنهء چپ یک ضربه ء محکم دیگر که جرقهء آتشش در تاریکی می پرد .آمر سربام همسایه است . معاون سر بام خانه ء ما  . هردو کاغذپران بازی می کنند .  تار می  دهند وکاغذپران  های شان را در هوا تکان می دهند .آمر می گوید :

- معاون بچیش ، خاک بر سرما شد  ، از  هفت نفری که گرفته بودیم ، یکیش گریخته . کاش که به مرکز گزارش نمی دادیم . حالا اگر بگوییم یکیش گریخته از پیش ما ، بسیار بد می شود . از ترفیعات فوق العاده می مانیم ، اعتبار ما سقوط می کند  ، مجبور همین گنگ را به عوض او بفرستیم .

معاون که گد یش را تار می دهد ، می گوید :

- آمر بچیش ، از همین عقل سرشارت است که آمر شدی و هر روز بالا و بالا تر می روی . کاش که یک ذره از عقل تو من هم می داشتم .

آمر می خندد :

- من هر جاباشم ترا هم با خودم می برم ، به بالا ها و بالاتر ها ...

 می بینم که ناگهان کاغذپران های شان آزاد می شوند. هر دو فریاد می زنند :

- گدی های ما ، گدی های ما !

و بعد هر دو می خند ند . قهقهه کنان  می خندند :

-  رای نزن آمر .

-  رای نزن معاون  ، سر زنده باشد  کلاه پیدا می شود  ، قحطی نیست ، قحطی !

و هرد ومی خندند .

ترق .... پاهایم را بهم می زنم ، پاشنهء چپ باز سلی می خورد  . صدای موسیقی بلندتر می شود . در دفترآمر باز شده است . آمر با تیلفون صحبت می کند:

 - به چشم همین لحظه امر می کنم ببرند ، هفت نفر هستند ، هفت نفر .

و معاون به سوی میله ها می رود  . صدای قفل و کلید بلند می شود .  معاون قفل دررا می گشاید و صدا می زند :

- کاکا حبسی ، بیا می روی بخیر آزاد می شوی .

  اورا با خودش بیرون می برد . من می لرزم . معاون برمی گردد و به اتاق می رود  . صدای بهم زدن گیلاس ها شنیده می شود :

- به سلامتی  ، به سلامتی .

به سوی میله ها می بینم  . قفس خالی است  . بیشتر احساس سردی می کنم . دهلیز را بیشتر سرد  می یابم . دست راستم در جیبب پتلونم  است ، سعی می کنم تا دستم با گرمی رانم گرم شود . دستم را می مالم ، رانم را می مالم .

روی دروازه اتاق  آمر نوشته شده است :

- الله اکبر، دفتر آمریت ...

 از کلمه ها رنگ شاریده است . خون چکان اند .  رنگ چکان اند ... به من چه ؟ من پولم را می گیرم و کارم را می کنم . دنیا همین طور شده است . من یک فرد بی رتبه هستم ، درعسکری منطق ودلیل نیست . در تمام دنیا نگاه کن ، همه به آدم های بی رتبه تبدیل شده اند . در دنیا منطق ودلیل دیگر نیست . یک لقمه نان درمیان کاسهء خون است کاکا ، من  چه کمکی به توکرده می توانم . باش ، صبر کن تا آن انگشتر جادویی به دستم برسد ، یک بار ... می بینی که تمام قصر های سرخ و سبز و سپید و سیاه ظلم  را  چطور ویران می کنم ، دریک شب . اول تر ازهمه به داد این ساعت لعنتی می رسم .

 روز بدی است ، شام بدی ، شب بدی است . سرم می چرخد . به خودم می گویم :

- آدم که  سر به تالاق سر پهره  بیاید ، بهتر از این نمی شود ، یار.

 چه کمکی کرده می توانم ؟ اصلا فایده یی ندارد . اگر به آمر و یا معاون عذر و زاری کنم  ، جایی را نمی گیرد . نه تنها جایی را نمی گیرد ، برایم زیان  هم دارد . واسطه شدن برای یک حبسی  اعتمادم را خدشه می زند و در آن صورت مر ا از این وظیفه به جبههء جنگ می فرستند و آن جا هم معلوم است که عسکر های خارجه یی مارا گوشت دم توپ می سازند . اصلا به من چه ؟ گپ های خوب یادم رفته اند . گپ های عاقلانه و قانونی یادم رفته اند . احساساتی هستم  .  به من چه راستی به من چه ؟  مادر ، در این روزگاردیگر آن گپ ها از مود افتاده اند .هزاران تا از این گونه آدم ها پیدا می شوند . گناه و بی گناه . من به کدام شان می توانم کمک کنم  . این یک کار ی ناشد و احمقانه است . پول می گیرم ، عسکری می کنم و جان نگه کردن هم که فرض است .  اگر بگذارم فرار کند ، آن وقت خودم را به جای او می اندازند . اگر خودم هم فرار کنم ، کجا بروم ؟ یک سر و صد سودا ، مردم که رفته بودند ، بر می گردند . آن طرف ها هم که خبری نیست . همین کاکا بعد از بیست سال خواری و آواره گی برگشته است .  می بینی که عجب داستانی دارد  این برگشتنش  هم .

****

ناله ء غیژاس در ، یک قد از خواب می پرم . روی چوکی نشسته ام و خوابم برده است .تفنگم را سر شانه ام جا به جا می کنم . پاشنهء بوت راستم خودکار به پاشنهء پای چپم می خورد . ترق ... راست می ایستم . به ساعت دهلیز نمناک نگاه می کنم . تیک  چیک  ... تیک چیک ... صدای معاون را می شنوم که به من می گوید :

- پهره دار  به شمسی موتروان بگو ترجمان را به خانه اش برساند.

و زن چادری داری  ازاتاق بیرون می شود ، از جلوم می گذرد و  بیرون می رود   .   در فضای  دهلیز عطر سرخی و سپیده  پخش می شود . من هم دنبالش  می روم   و صدا می زنم :

- شمسی کور، کجاهستی ؟  آمر صاحب امر کرده که خاله ترجمان را به خانه اش برسان .

و برمی گردم . دهلیز بوی عطر و سرخی و سپیده می دهد و بوی دود سگرت و کباب  و نم  . صدای حرکت موتر شنیده می شود  . از بیرون  شاید از فاصله چند صد متری شلیک گلوله ها به گوش  می رسد . ساعت تیک چیک می کند  . من با دست راستم که در جیب پتلونم  است ، چیزی را میان دو رانم می مالم و لذت می برم . گرم می شوم . بوی عطر زنانه و کباب  دل انگیز است . از وقت  پهره دارییم دقایقی گذشته است .  می بینم  قدوس کل آمده است . وقتی تفنگ را می گیرد ، با صدای آهسته یی در بیخ گوشم  می گوید   :

- هرهفت تای شان را زدند ، محکمهء صحرایی  ....

- کاکا را هم دیدی ؟

صدایش حزن انگیز است ،  می گوید:

- گنگه  ؟ ها او هم ، صحرایی شد .

از اتاق آمریت صدای آواز خوان می آید :

- من مست  بهار حسنت  ، ای آهوی صحرایی ، چرا پیشم نمی آیی  ...

و قتی می روم ، هنوز خواب بر مژه هایم سنگینی دارند و چشم هایم باز و بسته  می شوند .  شانه هایم درد دارند . صدای معاون را می شنوم :

- شب جمعه کمتر از پادشاهی نیست ... 

    دلم گرفته است . به کاکا حبسی فکر می کنم .  در بیرون که چند قدم دورتر می روم ، نفس عمیقی می کشم  ، شانه هایم سبک شده اند . خوش می شوم که شانه هایم راحت شده اند . دلم هم از غم بزرگی خالی شده است ، از غم دهلیز نمناک و خواب آلوده و آن چوکی وسط در وسط اتاق حبسی و دفتر آمریت . آن وسط چقدر سخت است ، پهره داری . اما شانه هایم می گویند  که فردا بازهم تفنگ است و باز همان دهلیز و  نم خواب آلوده گی هایش و آن وسط .

 دلم می گوید که من هم سبک نشده ام  ، فردا باز همان جایی و یک حبسی دیگر ، یک کاکا دربدر دیگر ... صدای تیک چیک می شنوم . تیک چیک ، تیک چیک ، شاید از شیر دهان آبدانی آب می چکد . تیک  چیک ، تیک چیک ... بوی درخت در تموز تابستان ، بوی سایه ء درخت را حس می کنم . صدای موسیقی ازآن سوی ایوان  حویلی می آید :

- من مست بهار حسنت ،  ای آهوی صحرایی ،  چرا پیشم نمی آیی؟

 تیک چیک ، تیک چیک ... صدا ی خفه ء  ساعت دیواری است  . متوجه می شوم  چیزی را در بغلم گرفته ام  و با خودم می برم  . نگاه که می کنم ، می بینم  ساعت دیواری است . یادم نمی آید من آن را چه وقت گرفته ام .  به شدت به زمین می زنم .  پاشنه هایم ، بوت هایم که دل شان بیشترازمن پر است ، لگد مالش می کنند . دیگر صدای تیک چیک نمی شنوم . دلم شاد می شود . به راه می افتم می دانم که دیگر راه برگشت به آن دهلیزنمزده و خواب آلوده را  ندارم . حس می کنم که من مانند کاغذ پران آزاد شده یی در سیاهی شب درپروازم و ازسر  خانه ء پری شان می گذرم . آواز دخترکان می آید که می خوانند :

- سمنک در جوش ما کبچه زنیم  ، دیگران درخواب ما دفچه زنیم ...

می بینم که درفضا هستم و یک کاغذ پران آزاده و کودکان سوی من نگاه می کنند و میان کوچه ها می دوند و به مسیر من می آیند و با شوروشوق  فریاد می زنند :- آزادی ، آزادی !

و می بینم دنیا به دهلیز کوچک نیمه تاریک و نمزده و خواب آلوده، به یک دهکدهء نمناک و خوابزده  مبدل شده است که در آن دلیل و منطق قدغن اند و  چند تا آمر و معاون با تفنگ ها و عسکر های گرسنه و بیمار بر سر شان امر و فرمان می رانند و مردم این دهکده ء کوچک همه  افراد  بی رتبه ، افراد بی تذکره و  بی هویت و  یاسین گم کرده شده اند و حیران حیران ، مثل دیوانه ها گم کرده های شان را د رجیب های شان می جویند  وهر لحظه حیرتزده ازخود می پرسند :

- چه شد این تذکره ، چه شد این هویتم ...؟ در جیبم بودند ، درنزدم ...

و بعد مات و مبهوت به دوروپیش خود شان ، میان خاک ها و خاشاک ها نگاه می کنند .

رطوبت گرمی را  در ته جیب راست پتلونم  احساس می کنم . پی می برم که  بی نمازشده ام ، یادم می آید که  قبل از نماز باید غسل کنم  .

شتابزده وهراسان می روم و حس می کنم که شب بوی باروت  دارد و بوی گوشت خام ...

         دلو ١٣٨٧، هالند