عفيف باختري

لیلا ...

 

لیلا سکوت دور و برت را نگاه کن

خالیست کوچه، پشت سرت را نگاه کن

 

گاهی سر از دروغ کشد، گاه از دریغ

در شهر، روح در به درت را نگاه کن

 

در کافه جفت توست که با حرص میخورد

با « ساز قطغن » جگرت را نگاه کن

 

لیلا چه غم که جفت تو همبال باد رفت

نفرین که رفت، بال و پرت را نگاه کن

 

از هر چه جنگل است و هر آنچه که جنتی

چشمان پر ستاره ترت را نگاه کن

 

چشمان پر ستاره ترت را که میکند

افشا درون شعله ورت را نگاه کن

 

زهدان شب شکاف شد و روی دست من

لیلا « تولدی دگر» ت را نگاه کن

...........

این بام کج ...

 

دلتنگی ام شبانه که بسیار می شود

در من گلیم درد تو هموار می شود

 

یکشنبه و دوشنبه و ... خاکستری و سرد

هفته ست پشت هفته که تکرار می شود

 

یک ثانیه اگر گذرد در تو مثل سال

سال ت شماره کن که چه مقدار می شود

 

تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت

هر شب شیار تازه پدیدار می شود

 

صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت

از رنگ خود در آینه بیزار می شود

 

روزانه تا که روشن از احوال خود شوم

می نوشم آنقدر که هوا تار می شود

 

این بام کج که در خود از این سان شکسته است

از کهنه گی شبیه من انگار می شود

 

دنیا برای آنکه به زندانم افکند

دور و برم می آید و دیوار می شود

 

...........

جانم!

 

با شکل و آن شمایل خوش ریخت روزگار

بسیار گل به گردنم آویخت روز گار

 

نی تاج کاغذین به سرم زد نه دست مهر

تا بود خاک غم به سرم ریخت روزگار

 

بر فرقم آسیا شد و بی وقفه چرخ خورد

غربال گونه خاک مرا بیخت روزگار

 

تندیسة اگر نه از آهن و آهک است

با روح من چه شد که نیامیخت روزگار؟

 

جانم! به غیر وسوسه چیزی دگر نبود

تنها حسی که در تو بر انگیخت روز گار

...................