"بي حليمه مثل آغشي"

پنجمین و آخرین قسمت

- جنابان محترم! به نام همه پرندگان مرده در قفس،به نام همه كودكان گرسنه،به نام همه يتيمان جهان!

از شما تمنا ميكنم تا به پا بایستد و يك دقيقه سكوت كنيد!

اتاق كوچك در روشنی آفتاب سايه های شب را شسته بود. نور از پلكهای بسته ام  عبور میکرد تا بيدارم کند. چشمانم را باز كردم، لحاف را پس زدم ُ، روی بسترم نشستم. روح گليم كهنه ی تركمنی حتا در روشنی روز مرا تعقيب ميكرد و جای فرش نو و  سرخ را  میگرفت تا خاطرات اش را در روح كهنه من تازه كند. روی گليم كهنه دراز كشدم قامتم مثل هفت سال پيش نبود. دختری بودم در بلوغ پانزده سالگي ام .باريك و شكننده و لطيف. اما او همان بود. درشت، سرد و كرخت. چشمانم را بستم. قامتم هفت سال كوچكتر شد. ديدم كه جای پرده های نازك و روشن را پرده های خاكستری رنگی بيرحم و تاريك گرفتند. احساس گرسنگی ميكردم ، مويهایم تر و سنگين از روی شانه هايم تا كمرم آويخته بود. تمام پيراهنم را تركرده بود. سردی و گرسنگی آزارم ميداد. به دنبال چيزی میگشتم تا به دورخودم بپيچم به شدت میلرزیدم. برخاستم رده های گليم خشن روی بازوانم خط انداخته بودند. اتاق تاريك بود به سوی دروازه رفتم. با دستان كوچكم تيله اش كردم. دروازه ی اتاق را ايلمير مثل هميشه از برون بسته بود و پرده ها را كشيده بود تا مرا در اتاق كوچك زندانی كند. ايلمير جمعه ها صبح زودتر از خواب برميخاست. سماوار را تازه ميكرد تا آب گرم برای شستن لباسهای چرك آماده كند. لباسها را مي شست و آب باقيمانده را كه تقريبا سرد شده بود، برای شستشوی بدن بدبخت من ذخيره ميكرد. او برای آنكه زغال كمتر مصرف شود اول سماوار را خاموش ميكرد؛ بعد مرا برای شستشو صدا ميزد. اول به شيوه ی نازيستی بدن كوچكم را برهنه ميكرد و حكم ميداد كه يهودانه روی تشت البی استاده شوم. بعد با خست عجيبی انگشتان اش را روی صابون ميكشید؛ كمی رو تنم می ماليد و تا می توانست كيسه ی درشت  و بد بو را روی تنم ميكشید تا جای مصرف صابون را پُر كند. بعد هم آب شيرگرم را با خست شبيه ی مصرف صابون روی تنم ميريخت. من سرازيرشدن آب چرك را در تشت البی دم پايهايم نگاه ميكردم و لرزان منتظر مي ماندم تا  شكنجه ی شستشو تمام شود. اما هميشه تمام شدنش آسان نبود. ايلمير گاه گاهی مويهايم را زير گل سرشوی رها ميكرد و ميرفت تا لباسهای شسته را روی طناب جا به جا كند. گل سرشوی به شكل آزاردهنده ای از گوشه های چشم و لبهايم ميريخت و من پشت سر هم فرياد ميزدم : آبيی، آبيی!  سرم را بشو ، سرم را بشو. او با صورت افروخته اش بر ميگشت و روی تن كرخت و سردم آبی را كه ديگر كاملا سرد شده بود، ميريخت. بعد هم بی آنكه مويهايم را برس بزند و تنم را خشك كند. پيراهنم را از گردنم مي آويخت. در اطاق كوچك زندانی ام ميكرد. پرده ها را ميكشید و در را از برون مي بست. بعد هم با آغشي و تركمن حمام ميرفت و در هوای مرطوب و گرم آنجا آنقدر باقی مي ماند كه من از سردی، ترس و تنهايی، بيهوش روی گليم كهنه می افتادم و در نقش های كهنه آن اژدها، سايه ها و جن ها را ميديدم، كه خفه ام ميكنند. هر بار كه بابا به ديدنم می آمد، من سرفه ميكردم و تنفسم بد ميبود. بابا از ايلمير مي پرسيد و او در حاليكه قطی ها روغن و خريطه های آرد و برنج را كه بابا می آورد جا به جا ميكرد، پاسخ ميداد كه: زياد شير و بيسكيت ميخورم و مريض ميشوم. ايلمير از هر فرصت سود ميبرد كه از بابا پول بگيرد. پول داكتر و دوا را هم بالا ميرفت. تا می توانست مرا به كولی و غرغر نمك مجبور ميكرد.

***

 حالا روی خيال همان گليم دراز كشيده ام و به آن خاطرات به گونه  ی ديگری نگاه ميكنم. ايلمير برايم يكباره سياه و خاكستری ميشود. گل گلی هايش رنگ ميبازد و تپش های عاشقانه ام برای او ميمیرند. چشمانم را باز ميكنم. روح گليم ترکمنی دور ميشود. من به لحاف نرم و مخملی نگاه ميكنم. با خود ميگويم: چقدر گاهی به اين لحاف نياز داشتم تا روی تن كرخت و سردم بپيچمش. بلند ميشوم به سوی كلكین اطاق ميروم. نگاه ميكنم ايلمير و آغشی مثل جفتی بال پرنده ی آنسو تر باهم اند. آغشی روی صُفه نشسته، پايهايش را به طرف برون صُفه دراز كرده و ايلمير مشغول سنگ كردن و كيسه كشيدن به پايهای ترك خورده و كثيف آغشيی است. يادم می آيد كه ديشب نگاههای ايلمير روي كف پايهای سپيداكيزه و حريری من چسپيده بود. گاهی به دستانم نگاه ميكرد، گاه به پايهايم و بعد زير چشمی به دست و پای ناشسته و رنگی آغشيی نگاه ميكرد. شايد باورش نميشد كه اين بهشت آراسته و سُتره همان يهودی اسير در كمپ نازنيستی او باشد.  حالا ميخواهد با صابون و کیسه  پوست آعشی را مثل من بسازد. می بينم كه در مصرف صابون سخی و دستباز است و آب را آهسته آهسته اما بسیار روی پايهای آغشی ميريزد و چيزيهای ميگويد. هر دو می خندند. به سوی باغچه نگاه ميكنم. جنازه های كاكتوسها با گردن های بريده و تن خميره شده روی كرد ها افتاده اند. فكر ميكنم كه خيلی كاريهای دیگر دارم كه بايد انجام بدهم . بايد تمام حسابهايم را از این خانه پس بگيرم. ديگر هيچ دلبستگی به غير گديکم با آنها ندارم. به طرف صندوق ميروم. بازش ميكنم. لباسهای شُسته و نو را تُند تُند پس ميزنم. بُقچه ی كتانی را باز ميكنم. توته های ململ سپيد را لايی تنبان كهنه يی مي يابم. چند تا از توته ململ ها را برميدارم . پيراهنم را بالا ميزنم. ململ را جا به جا ميكنم. لبخند ميزنم. حس ميكنم كه راز سرخ آنها را دزدیده ام. احساس میکنم که به حجم بيرحمي شان، رسوا شان كرده ام. درست حالت قهرمان داستانهای پوليسی را كه خوانده بودم، دارم. حالا رمزشان زير پيراهن من پنهان است. بلوغ يك دخترك برای مادر و رابطه ی مادر با او، آنگاهی كه او دامن اش را سرخ ميكند و اولين قاعده گی اش را ميگيرد، درست مثل مكش پستان نوزادي است كه مكيدن را براي بار اول تجربه ميكند. و هيچكسي نمي تواند اين طوفان سرخ را چنانكه مادر به ساحل می برد، به ساحل ببرد. من در اين طوفانها هميشه تنها بودم. كركتر من، مرا خاموش ميكرد و كركتر مادرجان او را. من برای مادرجان يادگار منحوس يك ننوی جوانمرگ بودم كه يك عمر شوهرش را  سوگوار كرده بود و او برای من. زنی بود مُدبر، كه فرمان ميداد؛ توبيخ ميكرد. زنیکه نوازش را جیره بندی میکرد و ميان من و خودش خط ميكشید. چگونه می توانستم با او رابطه ي سرخ داشته باشم. ولی ايلمير با همه عامی بودنها و درس نخواندنهايش بی آنكه  ذات اين روابط  را بداند همان گونه غريزي، آغشي را از طوفانها ميدزدید و به ساحلهای ميبرد، كه خودش هم نميدانست ساحل استند. لباسها را پس زدم. دستم به چيزي خورد كه لباس نبود. پيراهن كهنه و كودكانه ی آغشی؟ همان پيراهن گل گلی كه او را آغشی ميكرد و مرا بهشت. لای آن چيزی بود، بازش كردم: آه! خدايا! جسد من! جسدمن! باورم نميشد. گديكم! كمی خاكی و كهنه شده است. چشمانش هنوز ميدرخشید. باورم نميشد كه او را پيدا كرده باشم. بغلش كردم. بوسيدمش. چيزی كم داشت. دست چپ اش نبود. لباسها را بيشتر و بيشتر  بهم زدم. لای پيراهن كهنه تركمن دست چپ گديك را يافتم. فرياد زدم : دزدها. دزدها! دست را روی شانه ی جسدم، روی شانه گديك ام جا به جا كردم. دهنم را به گوشش چسپاندم  و گفتم: حالا ميتوانی، بنويسی همه قصه هايت را  از روز ازل تا ابد. حالا ميتوانی اين دزدهای بيرحم را رسوا كنی. دوباره بوسيدم اش . راستي! مقبولك حالا نامت چيست؟ هنوز نامت جسد است. ني ، نامت حالا بهشت است. دوباره مي بوسم اش. پيراهن گلدار ايلمير و پيراهن گل گلی آغشی را برداشتم و بردم در بكس كوچكم ماندم. گديك را هم. بعد هر چه روی طاقچه بود به هم ريختم، همه چيز را. سر بوتل تيل شرشم را باز كردم و آنرا روی عرق چين موره دوزی آغشی برای نظم بای  چپه كردم. سُرمه دانی را زير رو پوش قران ريختم تا عيد شان را بی سُرمه كرده باشم. سيخكهای رنگي و عکس ترکمن را هم دزدیدم. گيلاس آب را روي لحاف ريختم.تا خوب سرد شود. ازلحاف بدم مي آيد، فكر ميكنم جز اشيايي است كه بايد از آنها انتقام بگيرم. لباسهايم را جمع كردم و آماده فرار شدم. فقط بايد مويهايم را شانه ميزدم. چوتی ام را باز كردم و روبروی آيينه ايستادم. دَر اتاق به یک  تكان باز شد. تركمن با چشمهای پف كرده و قامت كشيده اش داخل اتاق شد.

بی سلام پرسيد:

ـ  ميروی؟

گفتم:

ـ جی.

‌ـ جی؟ هو جی  هندو خو نيستی؟ مگم از اول هم چندان مسلمان نبودی. مسلمان كدی دست چپ نان نميخوره، کدی دست چپ  نوشته نميكنه. ميكنه؟ باز ايه مويهای تو  بیخی ننه بلا است هندو ها واری.

ـ چقه پشت دست چپ مه شله هستی تو كفترباز. خدا مه را چپ دست  ساخته دگه مه چی كنم

ـ خدا همه چيزه سر تو گگ آورده. دگه كسی ره نيافته بود. اول خو از يك فاميل كلان يك سر ماندی. باز....خاموش ميشه .

نگاهش ميكنم.

‌ـ دست چپ ره به مسلمانی چی؟ نماز خوده خو ميخوانم.

‌ـ نمازه خو از ترس بابا ميخوانی. اگه نی به ای قواره و ای لباسهای هندی ات بايد درمسال بری.

‌ـ تو از ترس كی ميخانی ؟ از ترس پالوان؟

‌ـ نی از ترس خدا. به هوس بهشت و حور بهشت.

‌ـ  بهشت و حور بهشت؟ هاهاها

‌نگاه هایش رنگ ديگری ميگيرد و با دقت بيشتر و سوزنده ای نگاهم ميكند. پيشانی ام داغ ميشود و خودم را مصروف بستن مويهايم ميكنم.

‌ـ  باز خنده كو بهشت.

‌ـ  چي ؟

ـ نمی فهم همی خندیت بيخی مه را كشت. دلمه بُردی.

يك قدم نزديك مي شود. يك قدم ديگر. پس پس ميروم. دستش را دراز ميكند و فيته آبی رنگ را از آخر چوتی ام كش ميكند. انگشتان اش به مويهايم ميرسد. بازش ميكند و روی صورت ام می پاشد. با صدای لرزان ميگويد:

‌ـ باز خنده كو بهشت . دلمه بُردی به خدا.

پس پس ميرود. گلويش را صاف ميكند و با صدای نيمه لرزان ميگويد. هی، بابا ره  نگويی كه گپ خراب ميشه. دوباره گلویش را صاف میکند. مذاق كدم. به خدا مذاق بود.

‌‌ـ اينجه در كوچه كُلی دخترهای مقبول خوشدار مه هستند. اگر كابل آمدم تُره هم  خوشدار خود  مي سازم. بی خدا چقه شيشك شدی تو . دلمه بُردی به خدا.

پس پس تا دم درواز ميرود پايش به دم درميخورد و مي افتاد. قهقهه ميخندم.

بلند ميشود. باز پس پس ميره: بی خدا چقه شيشك شدی تو. هی . بهشت. كابل ميايم، كابل ميايم  به خدا  كابل ميايم.....و مثل آنكه بدنبال كفترهايش بدود. ميدود و ميرود.

به آيينه نگاه ميكنم صدايش در گوشم مي پيچد:

‌ـ باز خنده كو بهشت، باز خنده كو ... لبخند ميزنم. فيته آبی را از روی زمین میگیرم. هنوز حسی گرم دستش را دارد.

يكبار ديگر به آيينه نگاه ميكنم. چادر را روي شانه هايم جا به جا ميكنم هنوز هيجان و ترس گنگی در دلم احساس ميكنم. تركمن با آن قامت و ابرو های كشيده و صورت متوازن درست مثل نقاشی هاي میناتوری كتاب حافظ بود و هيچ شباهتی به اسد نداشت. اسد با آن صورت گندمی ،چهره نا متوازن و چشمان درشت اش شبيه هيچ چيزی و هيچكسی نبود مگرخودش. اما يك چيز در نگاه هر دو شان مشترك بود ـ چیزی سوزنده. به اطرافم نگاه ميكنم همه چيز را به اندازه ی كافی به هم ريخته ام حتی بالشت ها را بی جا كرده ام و نقش و نگار  آنرا رو به ديوار گذاشتم. پرده را پس زدم. ايلمير كار پايهای آغشی را تمام كرده بود و مصروف كشيدن آب از چاه بود. ميخواستم صورت كبود آغشی را ببينم. وقتيكه عرق چين آغشته به تيل شرشم را ميبيند. يكبار ديگر كارگاه را گرفتم اينبار سوزن را از تار كشيدم و تار را كش كردم. موره ها روی توشك ريختند. كارگاه را گذاشتم. منشورك را گرفتم داخل بكس كوچكم گذاشتم. گديكم و پيراهن ها هم آنجا بودند. ازاطاق برون شدم. بی آنكه به ايلمير و آغشی نگاه کنم، يك نفس تا دروازه دويدم و فرار كردم. هيچ احساس پيشمانی نميكردم. آنها كه هرگز مرا دوست نداشتند وحتی به محبت من جوابی ندادند و با بيتفاوتی كرخت شان بدترين پذيرایی را از من كردند.حالا بايد بدانند كه من يكی مثل خودشان هستم. كاملا مثل خودشان با جواب مساوی.

دكان حاجی پر بود از قالين و قالينچه و كلاه هاي ازبكی. حاجی با لباسهاي سفيد و كلاه گرد ازبكی با خط های موره دوزی به سر ش، روی قالينی نشسته بود. صورتش نورانی و روشن بود. سلام كردم.

لبخند زد و گفت:

ـ قالين ميخری يا قالينچه؟

گفتم:

ـ من بهشت ...

‌ـ عمرت دراز است همی حالی وكيل زنگ زد. پريشان است. نان خوردی؟

‌ـ نی ، بلی بلی ...

‌ـ بس تا ده دقيقه ميايه ازهمينجا راسن به كابل ميبره. در ايستادگاه مادرت و ملنگ برت ماتل می باشند. فاميدي؟

‌ـ بلي .

‌ـ بشين همينجه.

مرد چاق و بد شكلي روبه رويم نشسته بود و مصروف چلم كشی بود. چشمانش شرارت ناجوانمردانه داشت. پیهم به سويم می دید. چشمانش روی يخنم تا و بالا ميرفت. چادرم را روی سينه هايم كشيدم . با خشم نگاهش كردم. يك لحظه به سرخانه ی چلم نگاهی انداخت و دوباره شروع كرد به نگاه كردن به پايهايم. دامنم را تا توانستم روي رانهايم كشيدم.  ولي چشمان او همچنان برهنه بود و آزارم ميداد.

‌حاجي به سويش نگاه كرد و گفت :

ـ  شناختي؟ خواهرزاده ای وكيل صاحب است. كابل ميره.

مرد دهانش را  از چلم دور كرد، ابروهايش را بلند برد و گفت:

ـ  خو؟

 بعد رو به من گفت:

ـ وكيل سلام گفتن ره يادت نداده ؟

‌ـ ياد داده اما نه به هركس.

حاجي نگاهم كرد گفت:

ـ جان كاكا . اينا حاجی صاحب اسلم بای هستند از خان های مزار. دوست قديم وكيل صاحب بودند خو كمي دل جنگی شده و ...

اسلم پيشانی اش را تُرش كرد و گفت:

ـ  از بد گُهر آن رويد كه در اوست.

شقيقه هايم پرش عجيبی پيدا كرد. رنگم سرخ شد. باخشم نگاهش كرد. حالا ميدانستم كه اين اسلم بای كی است.

ميگويم:

ـ بدگُهر تو هستي كه به قره تهمت دزدی و به خواهرش زليخا تهمت فحاشي زدی تو اگر خوش گهر ميبودی هيچگاهي به يك زن بيگناه تهمت دورغ نميزدی.

حاجی و اسلم تكان خوردند. باور شان نميشد كه اين جمله از دهن من برون شده باشد.

اسلم كبود شد. چشمانش از حدقه برون آمد. تا دهن باز كرد چيزی بگويد. حاجی در ميانه دويد و گفت:

ـ حاجي صاحب! به لحاظ خدا! خيراس. ناديده بگير. اوشتك است. خو گم اش كو قصه ای حج رفتن اته كو... اسلم  با آب و تاب در مورد خدا و پيامبر و اسلام حرف میزد. گپهایش را باور نميتوانستم و به جای آن فكر ميكنم كه از دهانش با دود، دود چلم در هوا  مگس های چسپناك در آلودگي های جويچه ها، برون مي پرند و به مارهای هولناك مبدل ميشوند. بعد دور گردنش چرخ ميخورند و آنقدر می پیچند تا صورتش را کبود میكنند.

من با چشمان آشفته و خشمگين نگاهش ميكردم. درحلقه های دود، آنسوتر زليخا را با قامت بلند و چشمان غمانگيز مي بينم كه از كوچه ی حمام ميگذرد. دامنش سپيد، بهاری و پاكيزه است. اما زنهای، خورد شده در سرگوشی ها، خود را از كنار او گوشه ميكنند، تا داغگين نشوند. زنی شيطان صفتی كه در تاريكی ها آلودگي ميكارد و صبح ها لباس فرشته ها را به تن ميكند. با دستان آلوده اش به دامن او می چسپد. زليخا خاموش نگاهش ميكند. آهی ميكشد و دور ميرود. توانایی دفاع از بيگناهی اش را از او گرفته اند. پشه ها و ملخهای زياد از دهن زن برون ميشود. از كنار دهنش بوی بدی هوای کوچه را مسموم میکند. از كناره های لبانش  مايع لزجی سياه رنگ خط مي اندازد. پشه ها به زودی كرمك های كلآن و خورد ميشوند و شرو ع میکنند به تا و بالا رفتن روی تن همه عابرین. عابرین با كرمهای روی تن شان به سوی زليخا حمله ميكنند. مردها با چشمان درنده به صورت مقدس اش نگاه ميكنند. شايد زير دل، باخود ميگويند چرا از سخاوت اش بي بهره مانده اند يا شايد هم برای به دام انداختن اش نقشه ميريزند. زليخا به آنها نگاه نميكند. شايد چشمانش تنها به ديدن يك نفر، فقط يك نفر خو كرده باشد. مي بينم كه زليخا به آخر كوچه نميرسد. نيمه ی راه، تنش ميان كوچه روی زمين مي افتد. نگاه ها ، كناره ها و كلمات، سنگ ريزه های كوچكي ميشوند و به سر و رویش مي ريزند. او زير آن سنگ ريزه ها می ماند درست مثل جسد من زير درخت هيولا و دستانش.كوچه بی معنی ميشود. كوچه بی زليخا خالی از تقدس است. كوچه ميان حلقه های دود گم ميشود. اسلم بای همان مرديست كه قره سالها در دكان قالين فروشی اش حمالی ميكرد.

***

 زلیخا:

ازقصه های بابا ميدانستم كه اسلم بای همان مرديست كه قره سالها در دكان قالين بافی اش حمالی ميكرد تا شكم خواهر و مادرش را سير كند.باباهميشه از اسلم باي به نام قسم خور ياد ميكرد و سخت از او نفرت داشت. او برای ما قصه كرده بود كه چگونه برادر اسلم بای از زليخا خواهر قره خواستگاری ميكند. ولي قره رد ميكند و ميداند كه خواهرش با اين مرد عياش و زنباره خوشبخت نخواهد شد و زود او را به پسر كاكايش كه زليخا سخت به او دلبسته بود، نامزد ميكند. برادر اسلم بای به كمك كمره،مخفيانه عكس رقص زليخا را در يك عروسی خانه گی ميگيرد و شايعه ميكند كه زليخا براي او رقصيده و يك بازاری و هرجايی بيش نيست. عكس را جا، جا نشان ميدهند. داد و فرياد زليخا و قره به جایی نميرسد. نامزدی زليخا با پسر کاکایش بهم ميخورد.  قره رسوا و منزوی ميشود. بابا به فکر کمک به او میشود.  مردم را جمع ميكند و ميخواهد كه جرگه كنند و اسلم بای و برادرش سوگند يادكنند تا شايد از خدا بترسند و دامن دو انسان بيگناه پاك شود. اسلم بای روی قرآن دست ميگذارد و به دورغ ميگويد كه با چشمان خود قره را ديده كه قالينی را دزديده و هم ميگويد كه زليخا سالها سرگرمی برادرش بوده و قره خود در اين كار همكاری ميكرده و راضی بوده است. قره به اسلم بای حمله ميكند و جرگه به جنگ و چاقوكشي ميكشد. قره و بابا هر دو زخمی ميشوند. بابا! به هزار زحمت قره را آرام ميكند و آندو را به خود كابل ميآورد. زليخارا به مردی نسبتا مسن به نكاح ميدهد. از مرد قول ميگيردكه مانع درس و كار او نشود. قره مدتی به كار دريوری دركابل می پردازد. بابا برايش يك كارگاه قالين بافی ميخرد. او به  مزار برميگردد تا دوباره زندگي اش را سامان دهد. حالا همان  مرد روبرویم نشسته است و به خواندن آيات از جنت و دوزخ و مقدسات ميگويد.

***

 بُس ميآيد. از جای بلند ميشوم. به طرف اسلم بای ميروم و جيغ ميزنم: قرآنخور، اسلم قرآنخور و طرف بُس ميدوم. اسلم بای از جايش بلند ميشود تا تعقيبم كند. اما چلم اش چپه ميشود و با تمام وزنش به زمين مي افتد. از پشت شيشه ی بُس می بينم  كه حاجی، دهان خون آلود اسلم باي را با دستمال پاك ميكند و سرش را با تاسف و ناراحتی شور ميدهد. داخل بس ميشوم. دريور قهقهه ميخندد و ميگويد:

‌ـ او موش مرده، تو كه كدی آغايت باشی خوده شور داده نميتانی. ببين كه سر خان صاحب چه آوردی. چهره اش راضی و آرام است. زير دل از كار من خوب كيف كرده به عجله ميگويد برو در آخر بس پُت شو كه نيايه. 

در يكی از چوكی های بس می نشينم. از لگد كردن باغچه ی قره تا افتادن اسلم بای همه را مرور ميكنم. هيچ نوع احساس پشيمانی نميكنم. چشمانم را می بندم. مثل هميشه با بستن چشمانم دروازه های شهر خيالی ام باز ميشوند. آن دنيايی  را كه من در پنج سالگی خلق اش كرده بودم و سالها با كركتر ها و قهرمانهای آن زيسته بودم، دنيای كه پُر بود از هنرمندان، نويسندگان ،اژده ها، جن ها، آدمک ها، پشك های سياه و سفيد، قصرهاي بلند و مرمرين با چلچراغهاي آويخته، دنيای  پُر از كركترهای دلخواه و کارآمد، هر وقت كسی در دنياي واقعی خوشم مي آمد؛ او را هم داخل آنجا می بردم و هر گاه که ناراحتم ميكرد از آنجا به دنيای واقعی پرتاب اش ميكردم و دروازه ها را به رويش می بستم. همان دنيای كه ايلمير و آغشی سالها ميان كركترهای آن با همان پيراهنهای گلدار زيسته بودند. دنيايی كه درآن، جای گديك تنهايم هميشه خالی بود. حالا گديكم را دوباره دارم. جسدم را دارم. شايد ديگرحتا جسد نيست. از دروازه به سوي قصر ميروم. داخل اطاق خودم ميشوم . اتاقم پر از آيينه های بلند است. اتاقی  كه پرنده هايش، قفس را نمی شناسند. چهار سويم می پرند و شادی ميكنند. پنجره های باز را تا آسمان پرواز ميكنند و دوباره بر ميگردد تا با من ترانه خوانی كنند و برقصند. دوتا پرنده را تازه  از دنيای واقعی آوردم . نام يكي اكو است و نام ديگری جگگ. اكو را پارسال در باغچه زير درخت سيب يافتم. مرده بود از سردی يخ اش زده بود. شايد فكر ميكرد كه روی گليم تركمنی كهنه خواب است. شايد فكر ميكرد كه بيهوش شده از سردی و گرسنگی. اما كاملا جسد بود. كاملا جسد شده بود.  راستي! هيچگاهی يخ تان زده است. هيچگاهي از شدید گرسنگی و سردی بيهوش شده ايد. من؟! من آری. بارها. نميدانم چرا جسدش را بلند كردم و بوسيدم . كمي شبيه ی  جسد من بود سرد و يخزده. اول زير ديوار دور از چشم مادرجان گورش كردم و بعد آوردم اينجا. حالا گرم است و هرگز گرسنه نمی ماند. جگگ را از قفس خانه ی ملنگ جان دزدیدم. يك روز كه ملنگ جان يادش رفته بود براي او دانه بگذارد. دروازه ی قفس را باز كردم. جگگ پر پر زد، اول آزادش كردم. بعد آوردمش اينجا. دلم ازش کنده نمیشد. اما باید دور میرفت. شاه گل برايش مادر خوبی نبود. شاه گل در غم داشتنی آغشی  پشت و پهلو ميزد و جگگ را ناديده ميگرفت. بعد ها ملنگ جان روزها گريه ميكرد و جگگ را مي پاليد. چند بار از من پرسيد: گفتم: نميدانم كجا است. حالا جگگ و اكو خوشبخت اند. روبروی آيينه استادم. مويهايم را باز كردم. كمی از آنرا روی صورتم پاشيدم و بلند صدا زدم : بهشت بخند، باز بخند، صورتی ميان من و خنده و آيينه، آفتابي شد. خط های وجد گيجی زيبايم ميكرد. تركمن پشت سر با نگاههای مات و سوزنده ايستاده بود. برميگردم: نگاهش ميكنم:

ـ  تو اينجا چه ميكني؟

ـ من آمدم. من گفته بودم كه می آيم. يادت هست؟

تركمن گم ميشود. آدمهای دنيای خيالی من. عادت ندارند ميخكوب شوند و آنقدر بماندند تا فرياد بزنم كه برويد. ميايند و ميروند. ريمود های خيالی آنها را اتوميزه ميكند. بكس كوچكم را باز ميكنم. عكس تركمن، منشورك رنگی، سيخكها و فيته ی آبی را روی طاقچه می مانيم. حالا اينها اشيای دنیای خوابهايم شدند. اشيايی كه من محتاطانه انتخاب شان  ميكنم. پيراهن گلدار آغشی را برون ميكنم. پيراهن گلدار ايليمر را هم. پيراهن آغشی را به تن ميكنم. چادرش را به سرم می اندازم. به سوی طاقچه ميروم سيخكهايش را روی مويهايم قطار ميكنم. می چرخم. تصويرم روی آيينه ها هفت رنگ ميشود و در ساز يك راگ ديوانه و شاد چرخ چرخ ميزند. صدای گرمی از سوها ميخواند " موری  آیی اج  هو لال .می اينا ناچی موری لال، كه گنگرو توت گيی "  

باورم نميشود كه آغشی شده باشم. باورم نمیشود كه ايلمير ديوانه وار دوستم داشته باشد. از آنسوی رقصهای ديوانه و گيجم صورتش را می بينم. جای چشمان سرد و ناراحت اش را يك جفت چشم مشتاق و عاشق گرفته است. حس ميكنم كه نگران چرخ هايم است، نگران تعادلم، نگران دست و پای كوچكم. حالا ديگر در مصرف صابون و بيسكيت سخی خواهد بود. حالا ديگر هرگز مرا زندانی نخواهد كرد و تنم را در هوای سرد به آب سرد تر نخواهد سپرد. حالا من آغشی اش هستم. نه يك كودك تنها و بی زبان كه حتی نميدانست با او چه ميكنند. چرخ ها تمام ميشود. پيراهن را برون ميكنم.

كمي اينسو و آنسو ميروم و بعد تصميم ميگيرم تا امروز براي ايلمير، روبسپیر باشم و محكمه ی بسازم و براي اولين و آخرين بار با او تصفيه حساب كنم. پيش خودم همه سناريو را مرور ميكنم بايد درست مثل فلم انقلاب فرانسه باشم.من عادت داشتم كه زمستانها كتابهاي درسي مكتبم را ميخواندم و بعد ميرفتم در ميان كتابهاي بابا جستجو ميكردم تا عنوانهاي شبيه را پيدا كنم و بخوانم. براي همين خيلي چيزها را در باره انقلاب فرانسه خوانده بودم و فلم هاي آنراباعلاقمندي ديده بودم و كم كم آن داستانها و فلم ها از ويكتورهوگو تا روبسپير برايم كركترهاي آشنايي شده بودند.صحنه هاي دادگاه و محكمه هاي آنان به ذهنم مي چسپيد و جذب ميشد. به گونه يي به دنبال يك عدالت گمشده بودم كه چشمان خدا را در من كور ميكرد و من  ميرفتم تا بينايي را در خودم خلق كنم.

 لباسهای وكلای فرانسوی را كه از يكی فلم های انقلاب فرانسه اينجا آورده ام، مي پوشم و مويهای حلقه ی روبسپیر  را به سر ميكنم. روبسپير را برای لوحه های كوچك و نوشته شده اش و لهجه دهاتی ولی محكم اش دوست دارم. شايد او نمي توانست رابين هود باشد مثلي كه ايلمير نتوانست حليمه باشد. حليمه ها و رابين هود ها ی واقعي محصول خوش باوری های خودشان هستند. حتی بابا محصول خوش باوریهای خودش بود. باورهای كه در دنيا واقعی به چهره ی معكوس خودشان دهن باز ميكنند تا رابين هود ها، حليمه ها و بهشت ها را ببلعند. بهشت های كه محصول بابا ها هستند و باباهای كه محصول رابين هود ها هستند و همينطور رفته  رفته تا حضرت ايوب و مسيح و تا آخر خود پرودگار را، دنيا مي بلعد تا هاضمه ي حريص اش را سير كند. يك روز كه دنيا تا آنجا رسيد ديگر تمام می شود نقطه. يك نقطه به اندازه ی گردی خود دنيا و بعد بي خدای و بي باور مطلق بی ديالتيك ماركس. خود كرخت، بي جنبش.  بي معني، جماد انسان در نبض متروك عاطفه.

 به صحن ميروم همه چيز آماده است. چوكي ها پُر است از اعضاي كميته ملي فرانسه و ژاکوبین های سرخ كه خشم انقلاب بزرگ فرانسه را فرياد ميزند.  قامت كوچكم روی صحنه كوچكتر معلوم ميشود. قبلا تمام اتهامات را روی لوحه ها نوشته ام و لوحه ها را روی صحن آويخته ام. دستم را به كمرم ميگيرم. گلويم را صاف ميكنم و فرياد ميزنم: محكوم را بياوريد.

دو نفر ايلمير را در پيراهن كهنه و خاكستری رنگ ميآورند. چادرش پس رفته و صورتش سرد و غمانگيز است. يكي از لوحه ها را رو به روی چشمانش ميگيرم و فرياد ميزنم:

ـ بخوان! بخوان!

چادرش را روی دهان اش ميبرد و خاموش  می ايستد.

لوحه را پايين ميكنم. چرخ ميزنم و با تمسخر ميگويم. بيسواد مطلق! عامی! فقط ياد داری كه آغشی را دوست داشته باشی. تو حتی نميدانی كه بشريت يعنی چه؟ بشريت گرسنه و فقير! بشريت كه به دوستی و محبت تو نياز دارند. تو حتا نميدانی؟ كه تو تنها نيستی. تو يكی از توته های يك كل بزرگ هستی. اگر تو گنده شوی. اگرمن گنده شوم تمام بدن بشريت مسموم خواهد شد. تو اما نمی دانی. تو فقط يادداری كه آغشی را دوست داشته باشی. اعضاي كميته ملی هورا ميكشند و هلهله ميكنند. انگشتم را به طرفش دراز ميكنم و فرياد میزنم: تو، تو نميدانی كه من كی هستم؟ من بهشت! يگانه وارث ده ها هزار هكتار زمين و جايداد پدرم. من بهشتی كه بابام دو چند در آمد ماهانه تان را براي تان مصرف ميداد تا سه ماه سرد زمستان، مرا در خانه ی تان زندانی كنيد. انگشتم را بسوی خودم ميبرم و ميگويم : من،  من بهشت  يگانه وارث يك خانواده ثروتمند مرگ مرده ی گور شده. چرخ ميزنم و انگشتم را به طرفش دراز ميكنم. تو بيسواد مطلق، عاميی. امروز برای همه جرايم مكتوبه ات بايد پاسخ بدهی. صدایم را بلند تر میکنم مطابق قوانين مطروحه ديوان عالی خودم! طبق ماده چهارصدو نود و دو رفتار ظالمانه با كودكان و پرنده گان حكم اعدام ترا به گیوتين اين قصر خواهيم سپرد. اعضاي مجلس فرياد ميزنند: گیوتين ، گیوتين ، گیوتين.... زنده باد پرندگان و كودكان يتيم و پا برهنه .... مرگ به ملكه ، مرگ به ملكه.

ايلمير چيزی نميداند. شايد منتظراست تا گپهاي من تمام شود و برود روی كارگاه قالين بافی اش بنشيند. پيهم سرفه ميكند و دهنش را به گوشه ی چادر چرك اش پاك ميكند. نگاه اش ميكنم. فرياد ميزنم:

ـ  يادت است كه مرا گرسنه زندانی ميكردی؟

جواب نميدهد:

جيغ ميزنم: مطابق ماده هشت تعديلات قانون جزا، سكوت در محكمه جرم است.

ايلمير شور ميخورد و ميگويد:

‌ـ يادم است

‌- وبيسكيت ها يادت است؟ مگرآن بيسكتها از آغشی و تركمن تو بودند؟ كه  بسته بسته به آنها اهدا ميكردی و براي من! منی، كه صاحب اصلي آن بودم  فقط جيره ميدادی ؟

آخ! زن بدبخت! برای يك لحظه،حتی يك لحظه آغشی را در جای من تصور كن! كه با لباس های تر در اطاق سرد از شديد گرسنگي بيهوش شود.

ايلمير كبود ميشود. تنش ميلرزد. حتی تصور آنكه آغشی گرسنه و سرد و زنداني باشد. برايش درد ناك است. به سويش ميروم. رو به رو و چشم در چشم اش مي ايستم. ببين، دستانم را نگاه كن. دستانم، دستان آغشي است. پايهايم را ببين ، ببين اين پايهاي آغشي است. حتي، قلبم، قلب آغشي است. آه! به خدا من يك آغشي هستم. يك كودكم، به خدا فقط يك كودك.... بغض گلويم را ميگيرد و اشك مجالم نميدهد ميان اشك و بغض ميگويم: همه كودكان يكسان هستند، همه آغشي هستند ميداني، همه .... من، من! من هم يك آغشی هستم. هركودك، هرپرنده، يك آغشی است. همه كودكان دنيا آغشی هستند. فقير يا ثروتمند، گرسنه يا سير، سرد يا گرم.

‌دور ميشوم. ايلمير زار زار می گريد. مويهای روبسپيرانه ام را از شانه هايم دور ميكنم روبه اعضاي كميته ميكنم. همه در سكوت غمانگیز فرو رفته اند. به سوی كارتها ميروم كارت را برون مياورم. به سوي جمعيت نشان ميدهم. با صداي بلند ميخوانند "ترحم به ظالمان ستم به فقرا است".

‌ـ  جنابان بزرگوار! به اشكهاي اين زن نگاه كنيد. اشك! فقط اشك نيست جنابان . اشك من ، اشك يك كودك زنداني هفت ساله ی  سرد، سردی گرسنه و بی زبان بود، كه نمي توانست. حتا نمی توانست در بسته به روی خودش را باز كند يا به كسي شكايت ببرد. اشك كودكی بود كه هنوز به دامن گل گلی اين زن چنگ ميزد تا مگر ستم نكشد .چنگ میزد تا شاید این زن دوست اش بدارد.

‌- جنابان محترم! به نام همه پرندگان مرده در قفس، به نام همه كودكان گرسنه، به نام همه يتيمان جهان! از شما تمنا ميكنم تا به پا بایستید و يك دقيقه سكوت كنيد!

همه ميايستند. رابين هود آرام آرام مي گريد. چهره ی گيوتين و دانتون سرد و جدي است.

يك دقيقه تمام ميشود و من ادامه ميدهم.

 ترحم به اشكهای این زن  را فراموش كنيد. اين زن! اين زن! چهار سال مستدام . كودكی را ـ به خودم اشاره ميكنم ـ به شديد ترين مجازات محكوم كرد. گرسنه بودم، سرد بودم، ترس يك لحظه رهايم نميكرد. از شدت تنهايي و ترس بيهوش میشدم.

جنابان! كسي است اينجا از ترس يك كودك زندانی در تاريكی تعريف بدهد؟ كسي از شما است؟! روح كوچك او را در برابر چشمان آغشی خودش به درد بی مهری و بی توجه ی دچار ميكرد و .... گلويم بغض ميكند و اشكهايم جاری ميشود. اين زن روح مرا زخمی كرده است تا هزار سال ديگر. كودكي مرا زخمي كرده است تا هفت معاد ديگر.

اعضا فرياد ميزنند : گیوتين گیوتين ، مرگ بر ملكه!

 رابين هود در جايش مي ايستاد : گلويش را صاف ميكند و ميگويد: به نام راه حل براندازی نرم، به نام خداي كه كودكان را همسان آفريد و با نام آنان كه براي ما گیوتين نمي سازند. زير چشم به ژوزف نگاه ميكند، ژوزف سرخ ميشود به سوي دانتون نگاه ميكند و چشمك ميزند. دانتون هم لبخند ميزند.

رابين هود به صحن مي آيد دستانش را به پشت ميبرد و شروع ميكند به قدم زدن و سخنرانی:

حاضرين  و جنابان عالي! از احضارات وكيل بزرگوار چنين استنباد ميشود كه مطابق ماده هاي  دو صدو نود و نه، چهارصدو بيست و پنج و هشت و هفتاد دوی  ظلم و ستم به پرندگان و كودكان، اين خانم سنگين دل  قانونا می تواند به گيوتين سپرده شود. ولي جنابان! ما قانون را مي سازيم، قانون مارا نمي سازد. قانون نبايد فرديت اشخاص را فراموش كند. در گام اول بيرحمي اين خانم ناشی از اين نوع خست و حماقت بوده است نه از جنايت پيشه گي . خست در مصرف زغال ،خست در مصرف بيسكيت ، خست در مصرف صابون ، خست در مصرف آب گرم، خست در پرداخت پول حمام. اينها همه ريشه در ريشه هاي جامعه ی فقير دارند. دوما! مرگ اين خانم . مرگي  كودكان  او  نيست؟ جنابان عالي! توجه بفرمايد.   .

لحظه یی همه آرام ميشوند و چند لحظه بعد همه گرد رابين هود جمع ميشوند. ايلمير با چشمان اشك بار نگاهم ميكند. در سيمای من گناهانش رنگ ميگيرد. ميخواهم برايش بگويم كه دستان من ديگر كوچك نيستند. حالا ميتوانم دروازه ها را باز كنم و پرده ها را پس بزنم و بگويم: هي! گوشم كن. من پانزده سال دارم و قامتم به اندازه همه ی آن سالها، درد پس داده است. با خودم ميگويم يكروز مادر جان را هم پشت همين ميز ايستاده خواهم كرد. و در قامت تو و او و همه زنانیكه به كودكان خشونت ميكنند.

رابين  تبعيد ايلمير را اعلان ميكند. من هم تاييد ميكنم. او دوان، دوان از قصر برون ميشود. من دروازه را پشت سرش مي بندم. بر ميگردم. احساس آرامش ميكنم. دلم سبز و خالي و بي تنگي است. 

اكو و جگگ دور و برم مي پرند و خوشحالي ميكنند. چشمانم را باز ميكنم. روبسپير، محكمه و ايلمير كمرنگ ميشوند. بكسم را باز ميكنم. پيراهنهای گلدار را برون مياورم و زير چوكی كه نشسته ام، رها ميكنم. 

 آری! تبعيد پيراهن گلدار ، تبعيد همه آن خاطره ها و عطشها خواهد بود، كه هشت سال تمام دل و ذهنم را شكنجه ميكرد. بُس برك ميگيرد. از شيشه برون نگاه ميكنم. مادر و ملنگ در ايستگاه منتظرم هستند. مادر جان با چپن سبز همان يونيفورم معلمی اش را به تن دارد. يكدسته از مو های پيچيده اش از زير دستمال گل گلی به سمت باد مي پرد. گل گلی چادرش رنگ و بوی مادر بودن و نوازش دارد. راستی هم مادرجان هيچ شباهتي به ايلمير نداشت. دندانهايش را روز چند بار برس ميزند.هميشه پاكترين لباسها را می پوشد. مويهايش را حلقه حلقه می پيچید. هميشه لبهايش سرخ و چشمان سيه رنگی دارد.

 از بُس پایین میشوم و ميدوم به سوی مادرجان. بغل اش ميكنم. كمي خم ميشود و رويم را ميبوسد. دستم را به زور ميان دستانش جا ميكنم. دستانم را ميان دستانش ميگيرد. دستانش گرم و صميمي است. دستم را بيشتر مي فشارد. با خودم فكر ميكنم  شاید ميشود با او رابطه سرخ برقرار كنم يا هنوز زود است. نه! هنوز زود است. با خود ميگويم نشود او در ميان ژاکوبین ها بوده باشد و همه چيز را شنيده باشد. چهره اش آفتابي شده. گل گلی های چادرش همه آسمان را رنگي ميكند. حس ميكنم او ميتواند برای من یک ايلمير باشد. من ميتوانم  آغشی اش باشم. آخر همه كودكان دنيا آغشی ها هستند. همه پرنده های دنيا آغش...

 مي پرسد:

ـ دق شدی؟

ميگويم: بسيار

می پرسد: پشت كی؟

پاسخ ميدهم : پشت شما 

يکشنبه‏، 2009‏/11‏/22