آیا چپ در انتخابات شکست خورد؟

نوشته فیاض نجیمی

اکنون با گذشت زمان و بدون مکث روی نتایج انتخابات 2009 ریاست جمهوری در افغانستان، ضرورت است تا فارغ از پیشدواری در خصوص عدم موفقیت چند نامزد با سوابق چپ ، که بعضی ها آنرا یک شکست افتزاح آمیز برای چپی های کشور تلقی کردند، کاوش و کنکاش جدی صورت گیرد. برخی از وابستگان نیرو های چپ در تحلیل های اولی شان، ملامتی شکست و یا عدم پیروزی را به حساب تقلب گسترده در انتخابات،حضور جنگ سالاران و نبود امکانات برابر تفسیر کردند. عدهء دیگر با دید محافظکارانه تر انتقاد نموده و گفتند: چپی ها نمی بائیست در انتخابات اشتراک می ورزیدند؛ زیرا کشور در تحت «اشغال» نیرو های «امپریالیستی» قرار دارد. به باور آنها اشتراک در انتخابات به معنای مشروعیت بخشیدن به نظام «جمهوری اسلامی» می باشد. بنابرین شرط شرکت در انتخابات باید با پدیدآیی یک دولت قانونی، ملی و مشروع در کشور همپیوند گردد؟!

لنین به حیث تاکتیسین سیاسی، زمانی شعار اشتراک در پارلمان های بورژوازی و به گفته وی ارتجاعی را مطرح میکرد و گئورگی دیمیتروف اشتراک در پارلمان های فاشیستی را مجاز میدانست. طوریکه دیده می شود، عده یی زیادی یا «درسنامه» های دیروزی شان را فراموش کرده اند و یا هم  از تفکر رادیکال آنزمان ـ ار چند در ظاهر امر ـ  صرف مقوله های «امپریالیزم» و «ارتجاع» را به خاطر دارند ، که به دور آن در یک دایره تکراری می چرخند.

به باور من ساده ترین کار نقد است، زیرا ذهن هر انسان، قابلیت بزرگ ویرانگری را در خود نهفته دارد. اما مشکل اساسی داشتن اندیشه سازنده، رهنما و پیشرونده می باشد، که پیشاپیش آن طرح ها و بدیل هایی برای آینده قرار گیرد. این که جنبش چپ افغانستان از نظر اندیشه مدت هاست عقیم یا سترون شده، دلیل آن را باید در سیستم اهرُمی رهبری جستجو کرد. پائینی ها عادت نموده بودند بپذیرند، که رهبران بهترین ها اند: به جای آنها می اندیشیدند، قطب نما در جیب دارند و مبرا از اشتباه میباشند. در آن وضعیت، اعضا نیاز به رنج آموختن و اندیشیدن نداشتند؛ زیرا قیم های بالایی کار آنها را انجام میدادند. حالا که دیگر از « اهرُم» اثری نیست، اعضای در حالت سرخوردگی  نمیدانند چگونه بیاندیشند. رده  به رده و پیوسته به عقب نگاه می کنند و در میان آرزو های «برباد رفته» گذشته، در جستجوی «مدینه سورئالیستی» خویش سرگردان اند. اینگونه فرهنگ مسلط ریشه در سنت «پیشواگرایی» دارد، که غیر عقلانی  می باشد. از همین رو در ذهن و اندیشه یی بسیاری از بازماندگان ح.د.خ (وطن) نوعی «بندش» (blockade) غیر قابل تغییر حاکم است، که بر باور محق بودن رهبران گذشته استوار می باشد.

هنوز  نسل رهبران سابق مرجعیت دارند و باید حرف آخر را بگویند؛ زیرا نسل های بعدی از مشروعیت و اعتبار لازمی برخوردار نیستند و حتا جدی تحویل گرفته نمی شوند! ـ در اینجا بائیسته است گفته شود، هدف من در این بحث خصومت با رهبران نیست، بلکه برعکس از نقش تاریخی آنها در یک برهه معین زمانی به خوبی آگاهم. اما در عین حال لزوم بحث های انتقادی پیرامون سیستم و فرهنگ بازدارنده حاکم آن زمان را، که تا به حال با سخت جانی ادامه دارد، ضروری می پندارم. به باور من بقایای چپ افغانستان به  ساندروم «پدران و پسران» ـ نه در مفهوم تورگینفی، بلکه از نوع «ریش سفیدان» ـ و یا آنچی رایج شده یعنی «پیشکسوتان؟!»ـ  مبتلاست، که جایی برای تعویض نسل باقی نمی گذارد. این دقیقا همان «متاع» است، که از شوروی سابق وارد پراتیک چپ ما گردید. منتقدین جوامع و اندیشه های توتالیتار، روحیه کانفرمیستی حاکم در میان ساختار های چپ  وابسته به شوروی سابق و چین را، که ریشه در معتقدات پیشواگرایانه داشته است، پیوسته به نقد کشیده اند. باری سولژنیتسن خیلی تلخ نوشت: در دوران اختناق پیش از جنگ دوم جهانی، در زندانها و اردوگاه های کار اجباری  کمتر کسی ـ از عامی تا کمونیست ـ وجود داشت که فکر میکرد، ستالین مقصر خشونت هاست. برای آنها ستالین پیشوای بود غیر قابل اشتباه که بهتر از همه میدانست چی بکند و چی نه ـ همان «مزرعه حیوانات» جورج اورول. لذا این پائینی ها بودند که «مرتکب سهو و خطا» می شدند. این گونه فرهنگ تربیتی در درون احزاب چپ از جمله  ح.د.خ (وطن) جزء از پدیده های «فراگیر» (یونیورسال) تلقی می گردید ، که تا امروز نیز به مشاهده میرسد.

تاکید بر این موضوع به خاطری مهم است زیرا از فردای سقوط حاکمیت ح.د.خ (وطن)، همه منتظر بودند تا رهبران یا چیزی بگویند و یا انجام بدهند. اما دیده شد که خاموشی اختیار نمودند. بنابرین اعضای حزب ندانستند با بیوگرافی پیشینه یی شان چی پیش آمد؟ و با حزب آنها چی شد؟ ـ در یک روز همه چیز از قدرت تا حزب و آرمانها را از دست دادند.  آن وضعیت، برای عده یی زیادی که عادت به داشتن یک سقف و یا پناهگاه سیاسی کرده بودند، سرخوردگی به وجود آورد. بعدها کسانی از رده ها و نسل های بعدی حزب ـ با انگیزه های بسیار مشابه ـ تلاش نمودند تا از بقایای ح.د.خ (وطن) تشکلات جدید پدید آورند و یا هم حزب سابق را احیا کنند. اما  اقدامات آنها همه گیر و قابل پذیرش نشد. در نهایت، تنها ایجاد سازمانهای پراگندهء بیشتر در مهاجرت را شاهد بوده ایم ، که شمار اعضای آن به مشکل به رقم سه خانه یی میرسد. سرخوردگانِ «حزب به دوش» هم گاهی این دَر و گاهی آن دَر را کوبیدند اما یک پناهگاه مطمئن نیافته و پیوسته برای یافتن آب به سوی سراب روان بوده اند.

به باور من همانطوریکه هر کوشش برای احیای حزب گذشته محکوم به شکست است، همچنان حزب سازی های متعدد جدید نیز راه را به جایی نخواهد برد! چرای این پرسش، چند ساحتی  بوده و متأثر از علل و عوامل گوناگون می باشد. همین اکنون، چرا ده ها اقدام برای احیا و یا ایجاد حزب قدیم و یا جدید، که از طرف کادر های آن در چار اقلیم دنیا صورت گرفته، دارای نتایج ملموس نبوده است؟  چرا ما شاهد پارچه، پارچه شدن بیش از حد توانمندی چپی ها هستیم؟ مگر قاطعانه نمی توان گفت تلاش های که تا اکنون صورت گرفته، تقریبا هیچ بوده است؟

پس مشکل اساسی در کجاست؟ یکی از مشکلات اساسی عبارت از مسأله «قباله مشروعیت» است. موضوع دوم در عدم یک پارچگی ح.د.خ (وطن) هم از نظر سازمانی، هم فکری در گذشته و تبعات  آن برای حال و آینده نهفته است. بنابرین لازم است تا از این منظر علل کم زوری حرکت دادخواهانه در کل و عدم موفقیت نامزدان با پیشینه چپ به طور اخص مورد بررسی قرار گیرد. این پاره میکوشد پیش درآمدی باشد در این موضع.

پیش از ادامه بحث، لازم است یک بار دیگر با صراحت تکرار شود:کسانیکه اکنون علاقمند جمآوری بقایای ح .د.خ.ا (وطن) در زیر یک سقف میباشند، خیلی صریح از برابر چند نکته طفره میروند و آن اینکه:

1ـ ح.د.خ (وطن) هیچگاه یک حزب واحد نبود و از گروه های پیوندی (خواه تباری و یا خونی) بر محور «رهبران ـ افراد» ـ خلق و پرچم و هم در درون هردو ـ تشکیل یافته بود.

2ـ القاء شعار غیر دموکراتیک لنینی یعنی وحدت به مثابه «مردمک چشم»، از مرز حرافی میان تُهی و غیر عملی فراتر نرفت؛ زیرا حزب که از فردای تشکیل به انشعاب عادت کرده بود، بدون فشار بیرونی ها هیچگاه به وحدت تن در نمیداد. بنابرین اسطوره وحدت طلبی بیشتر بر انگیزه روانی استوار بود تا اساس واقعی.

3ـ در نتیجه عدم پذیرش فرکسیون ـ همچو یک گرایش و پدیده مشروع ـ در درون احزاب تیپ«طراز نوین»، وحدت این سازمانها همیشه خصلت شکننده  و ناپایدار داشت. فرکسیون به عنوان گرایش سیاسی پدیده یی است که با دموکراسی و آزادی در درون سازمان ها همپیوند بوده و توسط انتخابات در همه رده ها مشروع میگردد. فرکسیون حتا اگر به دور افراد مطرح باشد، بازهم بیانگر و بازتاب دهنده گرایش های سه گانه چپ، میانه و یا محافظه کارانه باید باشد. این گرایش ها در یک اجماع عمومی و توافق (Consensus)  روی ارزش های معین، برنامهء خویش را تدوین میکنند و از دید فرکسیونی به دفاع از منافع و مواضع حزب می پردازند. شاید از دید جامعه شناسانه مدرن احزاب در نمونه ح.د.خ. (وطن)، عملکرد تره کی و امین را  تا اندازه یی رادیکال چپ، کارمل را میانه متمایل به چپ و نجیب را راست در درون چپ ـ صرفا از نظر پراتیک سیاسی ـ طبقه بندی کرد. اما از این بحث نباید حکم صادر نمود که آن حزب وجوهات مشترک با ساختار های دموکراتیک داشت. اساسا این بحث مربوط به تجربه اکثر احزاب دموکراتیک چپ، میانه و راست دارای اندوخته های بزرگ از قواعد بازی دموکراسی می باشد، که در تمام سطوح سازمانی، خودگردان بوده و مطابق ارزش های دموکراسی و آزادی، همه در کنار یکدیگر ـ هم در درون سازمان و هم در برون آن ـ با مخالفان عمل میکنند. هرگاه این گرایش ها وجود نداشته باشد، ما با یک حزب، یک برنامه، یک رهبر و یک دسپلین مواجه هستیم.  تاکید بر اصل وحدت آهنین، سانترالیزم دموکراتیک و خطی نگری، که مایه و سنگپایهء عمل یک حزب ستالینیستی را تشکیل میداد و حالا هم میدهد، به شدت غیر دموکراتیک و استبدادی بوده و نمی تواند ضامن پکپارچگی متداوم آن حزب باشد.

4ـ با درک این وثیقه تلخ، تمام تلاش هاییکه تا اکنون به غرض جمع نمودن بقایای ح.د.خ (وطن) صورت گرفته، به جای آوردن دستآورد های ملموس، نتایج معکوس داشته که  شکست  جزء حتمی آن میباشد؛ زیرا در حزب فرکسیون ها نه بر اساس محک های مدرن یعنی یک گرایش فکری بلکه رابطه با قدرت درونی و برونی معین می شد که تا حال محفوظ مانده است. تغییر جهت ها  و بند و بست ها هم نه بر پایه یک خط فکری، بلکه منافع حداقل ـ به ویژه مقام ـ روشن می شد.   

اینها حقایق اندکه بخشی از مشکل اساسی جنبش چپ را تشکیل داده و اسباب پراگندگی و سرخوردگی را در بین رهروان آن هویدا می سازد. پرداختن به این پاره نه تنها عیبی ندارد بلکه یاری بخش نیز می باشد، زیرا یکی از عوامل سقوط حاکمیت ح.د.خ (وطن)  عبارت از  پاره پاره بودن آن در چند سمت از جمله فکری ـ ایدئولوژیکی، قومی، محلی و زبانی بوده است. 

 ازینرو لازم است تا بحث اصلی «عدم موفقیت» یا «شکست» در انتخابات نه بر متن تقلب بلکه عوامل کم زوری چپ مورد توجه قرار گرفته و عوامل آن در جای دیگر جستجو شود. تجربه از سنت دیرینه نشان داده که عده یی زیادی در تحلیل های شان میکوشند معلول را به جای علت عوضی بگیرند. این «عادت» به جای پرداختن به راه کار های اساسی بیشتر «پیشداوری» میکند و در غرقآب «تئوری توطئه»  (conspiracy theory) فرو میرود!

خوب است این باور تعمیم یابد که صرف با نقد از راه رفته و گذر از مسیر های جدید، امکان دستیابی به پله های بالاتر فراهم می آید.  این یک فرآیندیست که حتا در درون نظام اقتدار گرای چین کمونیستی نیز نیرومند می شود و به جانبداران «سوسیالیزم دموکراتیک»، با نشرات و بحث  های ویژه یی شان شهرت پیدا کرده اند.

آنچی پیرامون اشتراک و یا عدم اشتراک در انتخابات مطرح شده است، من قبلا نظریاتم را در رابطه ارایه کرده و پرداختن به آن را تکرار مکررات میداند. اما موضوع اشتراک یک چیز است و عدم موفقیت چیز دیگر! عده یی نقد میکنند که ضرورت نبود در انتخابات اشتراک صورت میگرفت، زیرا رخ شکست تا این سطح هویدا نمی شد. البته اینها بیشتر دید رومانتیکی از موضوع قدرت  دارند یعنی ما «چپی» هاشکست ناپذیریم. «کارل پویر» این خصوصیت چپی ها را به باد انتقاد میگرفت که به غلط خود را «عاقل ترین ها»  و عاری از سهو و اشتباه میپندارند.  اگر بالفرض درین انتخابات نامزدان با سوابق چپ آرای بیشتر از انتظار را بدست میآوردند، در آنصورت منتقدین چی حرفی برای گفتن داشتند؟

لازم است گفته شود: از مدتها بدینسو دیگر چیزی به نام حرکت سراسری دادخواهانه و چپ در کشور وجود ندارد. حتا اندیشه چپ دادخواهانه از آغاز حاکمیت ح.د.خ (وطن) در چند مرحله متحمل عقب نشینی گردید، که بعد ها عامل التباس بیشتر اندیشه و پراگندگی سازمانی را فراهم آورد. سازمان های چپ از بقایای ح.م.ن  [شعله یی ها] نیز با مدغم شدن به احزاب جهادی ـ اسلامی، ضربات مرگبار بر اندیشه چپ وارد نمودند. اینگونه واقعیت ها را در میان اعضای سابق ح.د.خ. (وطن) کمتر کسی  به درستی درک میکند. تحلیل های آنها پیوسته در مرداب «تئوری توطئه» [ توطئه برونی از جانب دوستان و دشمنان و توطئه درونی از جانب دوستان و دشمنان] فرو میرود. پدیده  «ارتباطی» و یا «پیام رسانی» (communication) که برای بقا اهمیت حیاتی دارد، از مدتها فرو ریخته است. افرادی که اکنون خود را چپ می نامند، عمدتا از بقایای حزب دموکراتیک خلق افغانستان، متحدین آن و بقایای مترقی نوین و متحدین آن تشکیل شده اند. در تاریخ سیاسی اینها ـ به ویژه در 30 سال اخیر ـ فرود  های زیادی به مشاهده میرسد، که در همه موارد یا گرایش به سوی راست است و یا هم در یک اقلیت کوچک رادیکال چپ شده است. مسلم اینست که عمده ترین عامل عدم موفقیت و تا نهایت فتور یک حرکت سیاسی در وهله اول نبود پارادایم فکری رهنما  و بعد تنظیم ارتباط و پیام رسانی هم با جامعه و هم هواداران می باشد.

اگر به تجربه ح.د.خ (وطن) نظر انداخته شود، اساسا آن حزب یک تشکلی بود با باور های اتوپیای، که اندیشهء ایجاد «جامعه نوینِ» فارغ از  ظلم، ستم، استثمار و ساختمان «مدینه فاضله» انتزاعی را القأ می نمود. فرو ریزی نهایی این باور ها پس از به قدرت رسیدن گرباچف و تغییر در سیاست های شوروی آغاز گردید. ح.د.خ (وطن) ضمن پذیرش «تیزس های ده گانه» ببرک کارمل و بعداً اعلان مشی مصالحه نجیب الله به سرعت از اصول برنامه ای اولی اش فاصله گرفت. هردو طرح، در اساس، زمینه ساز دگرگونی های عمیق در پارادایم عام فکری آن حزب محسوب می شود، که اعضای را میان واقعیت های جهانی و باور های آرمانشهری در خلأ پرتاب نمود. ح.د.خ (وطن) علی رغم ادعا های رادیکال بعد از کودتای 7 ثور 1357  نمی توانست آرمانگرایانه عمل نماید ـ درینمورد مسایل زیاد موجود اند، که پرداختن بدانها خارج از هدف ما می باشد.

حزب به حیث بخشی از سیستم، به طور فزاینده بروکرات می شد و روحیه یی مبارزه جویی قبلی اش را از دست میداد. پارادایم نخستین سیاسی و اندیشه یی حزب در  جریان ساختن نظام، دستخوش دگرگونی و بسا فراموشی گردید. به زودی پس از به قدرت رسیدن،  نوعی بحران فکری بر اندیشهء افرادی که عادت به خطی نگری داشتند، پدید آمد. اما موجودیت حاکمیت و وابستگی به نهاد قدرت، سبب می شد که این تشتت عریان نگردد. درینجا لازم است به دو نکته اشاره صورت گیرد:

الف ـ کسانیکه امروز دیدگاه های رادیکال چپ ارایه میکنند، فراموش کرده اند که حاکمیت ح.د.خ (وطن)، گام های بزرگ به نفع مذهب و گسترش اقتصاد بازار سرمایه داری گذاشت. فقط کافیست از اصلاحات اراضی نام برد که یک اقدام  روشن به سود مناسبات سرمایه داری بود. این موضوع نه دیروز و نه امروز از جانب وابستگان ح.د.خ (وطن) به بحث گرفته شده است. بر عکس تا حال کوشیده می شود تا  آن اصلاحات در هاله یی از شعار های انقلابی پنهان باقی بماند. اکنون دلبستگان رویا های قدرت از دست رفته را بار دیگر نوستالژی آرمانگرایی پیشا کودتا فرا گرفته و تعریف پشت پا کردن به آرمانها را سر میدهند.

ب ـ این گونه افراد، دقیقا بربستر تفسیر غلط پشت پاکردن به آرمانهای گذشته، میخواهند به گونه یی مفاهیم اخلاقی پیشامدرن «غیرت، وفاداری، عهد و قول» وغیره را بر نظریه تحمیل کنند. در حالیکه جنبش چپ از بدو ایجاد آن پیوسته مدرن، پلورالیستی و انعطاف پذیر بوده است. انعطاف های از این دست  هم در نظریات مارکس قابل شناخت است  و هم در اندیشه های چهره های درخشان دیگر چپ، که لنین اکثر آنها را به ریوزیونیزم متهم میکرد، به وفور به مشاهده میرسد. انعطاف در اندیشه یک امر طبیعی است، زیرا اندیشه سیال می باشد و باید در مسیر تحول قرار گیرد. تنها دگماتیست ها این را نمیدانند و نمی پذیرند.  روزی محمود بریالی به من گفت:« جریان آب در سیاست چنان قوی بود، که ما نمیتوانستیم خلاف آن حرکت کنیم. بر عکس خواست ما، جامعه در مسیر گسترش مناسبات سرمایه داری حرکت میکرد». [از یادداشت های نویسنده]   سیاست چنین است. وقتی برای انسان ها قدرت  به حیث یگانه گزینه مطرح باشد، ابزار های حفظ آن خیلی متغییر میگردد

روشن است هر حزب زمانیکه به قدرت میرسد، کادر های مبارز دیروزی آن به بروکرات های امروزی مبدل می شوند و ح.د.خ (وطن)، در پانزده سال اریکه نشینی بر قدرت، ازین قاعده مستثنا نمی شد. اگر بر این ادعا شک صورت میگیرد، کافیست یک بار به همه امتیازاتی که مقامات در زمان قدرت بدست آوردند، توجه صورت گیرد و بعد با زندگی پیش از دوران حاکمیت آنها مقایسه شود!

 سوا ازین حزب پیش از بدست گیری حاکمیت،  یک حزب کوچک چند هزار نفری بود،که پس از تصاحب قدرت و حاکم شدن بر مقدرات کشور، با باز نمودن دروازه های خود برای پذیرش اعضای جدید، به سرعت بزرگ شد و به نهاد ده ها هزار نفری مبدل گردید. خاستگاه های اعضای جدید حزب، دیگر بر اساس معیار های پیش از قدرت تعریف و تفسیر شده نمی توانست. کتله یی بزرگ از اعضای جدید بعد از 7 ثور 1357 ـ عمدتا غیر آرمانگرا بودند  ـ و بر اصل تنظیم  مناسبات خویش با قدرت جهت بدست آوری مقام و اتوریته بدان پیوسته بودند. یعنی آنها به مسایل از دید منافع خودی و پراگماتیستی می نگریستند.  این پدیده در حال گسترش، که نیروی اساسی و بخش قابل ملاحظه حاکمیت را احتوا میکرد، به سرعت بر ماهیت حاکمیت تاثیر میگذاشت و سبب پیدایش «شبه ایدئولوژی دولتی» موهوم گردید که همه سطوح حزب به آن وابسته شدند. پیشتر یعنی بلافاصله پس از به قدرت رسیدن ، گروه عمده یی از کادر های پیش از هفت ثور نیز مبتلا به ایدئولوژی دولتی شده بودند. یعنی آنها هرگونه پیوندی با شعار ها و برنامه  های دیروزی را  با یک انگیزه ساده یعنی دفاع از حاکمیت حزب از دست دادند. تعریف دفاع از حاکمیت حزب هم زیاد روشن نبود، زیرا آن حزب از جاییکه آغاز کرده بود، در هنگام سقوط نه تنها در آنجا قرار نداشت، بلکه از نظر شکل و محتوا به شدت دستخوش دگردیسی شده بود.

در تمام مراحل عمر حاکمیت، آنهاییکه باور های اولیه حزب را با خود حمل میکردند، برای تغییرات که به شکل توفان های بنیاد برافکن یکی پی دیگری میرسید، آمادگی ذهنی نداشتند؛  و دیگران که پراگماتیست بودند، اصلا به چنین مسایل فکری ارزشی قایل نمی شدند.

 

در هر حال موضوع قدرت در تمام مراحل، به ویژه برای اعضای که بعد از هفت ثور 1357 به آن حزب پیوسته بودند، مهمترین انگیزه بود. بعدها ـ یعنی پس از فروپاشی حاکمیت ـ دیده شد که  پیدیده قدرت و مقام  مبرمیت خود را از دست نداد و گروه های که به ح. د. خ (وطن) به حیث ابزار جهت ارتقا مینگریستند، روی شان را به سوی قدرت های جدید دور دادند. اما یک پدیده یی دگر نیز عمل میکرد که عبارت از جاگزینی تفکر بین القومی به اندیشه محلی و قومی بود.  این گرایش قومی  را که باید سرنوشت ساز نامید  با وابستگی درون قومی ارتباط پیدا کرد و جای نظریه  همبستگی فرا قومی را گرفت.

این پدیده آخری، پیش از سقوط حاکمیت ح. د. خ (وطن)، خیلی روشن بر تن در حال نزع حزب خط هایی در چار سمت کشید، که تبعات آنرا تا اکنون به وضاحت می توان رد یابی نموده و  مشاهده کرد.  یک بخش از اعضای همان حزب به بهترین «مجریان داوطلب» (2) دولت های بعدی ـ جهادی، طالبی و جمهوری اسلامی در مسیر تباری ـ مبدل شدند و بخش دیگر که در برون باقی ماندند با آنها ابراز همپیوندی عاطفی می نمایند. در ادامه به این موضع به گونه مفصلتر پرداخته خواهد شد.

 

دو گرایش

 

اکنون با گذشت زمان، دو گرایشی را  می توان در میان بقایای ح. د. خ (وطن) و متحدین آن  مشاهده نمود، که بر مبنای آنالوژی تاریخی تجربه سوسیال دموکراسی روسی استوار است:

1ـ آنهاییکه استفاده از همه ابزار ها را در چوکات نظام موجود و قانون اساسی آن می پذیرند ؛

2ـ آنهاییکه حاکمیت را بنا به دلایل که ذکر آن در بالا رفت، رد می نمایند و هر نوع فعالیت سیاسی در کشور  در چوکات نظام موجود را ارتجاعی میخوانند.

البته این گرایش ها صرف در درون بقایای ح. د. خ (وطن) و متحدین آن خصلت نما نبوده، بلکه در میان سازمان ها  دیگر از بقایای مائویستان سابق نیز قابل هویت است.

ساختار هاییکه در گروه اول قرار دارند، این واقعیت را پذیرفته اند که کار سیاسی را باید در درون کشور انجام داد. و میکوشند خود و متحدین شانرا از نو بازشناسی نموده و تعریف نمایند. به همین خاطر کوشیده اند تا در چوکات قانون اساسی  و قانون احزاب افغانستان فعالیت نمایند. تعداد احزاب و سازمانهای که ریشه در چپ گذشته داشتند خیلی زیاد اند؛ زیرا آرزوی حزب سازی و شوق رهبر شدن ـ که حق مسلم هر فرد آزاد است ـ به مُد مبدل گردیده است. به عوض پی افگنی برنامه های جدی جذاب و پر کشش، نوعی کاپی برداری برنامه های  احزاب چپ، به ویژه که اکثریت کارگزاران و بنیادگذاران احزاب و سازمان ها در مهاجرت به سر می بردند،  صورت میگیرد. از برنامهء حزب وطن و چیز های هم از برنامه حزب دموکراتیک خلق بر آن ها افزوده می شود. در نهایت امر جای برنامه های تحلیلی و جامعه شناسانه در کشور را نوعی نسخه های بدل میگیرد که گاهی با هم یک سو و گاهی متضاد اند. اما در کل توانایی ایجاد میدان مقناطیسی برای تاثیر گذاری از یکسو و اثر پذیری از سوی دیگر را ندارند. به همین خاطر بیشترین مشتریان یا (کلینت) آنها از میان بازماندگان چپ دیروز باقی می ماند.

سازمان های که در چوکات نظام میخواهند فعالیت نمایند، در عین حالیکه مشکل هویتی و پارادایمی دارند، همزمان از ساندروم حاکم در جامعهء ما یعنی تعارض قومی نیز آسیب می بینند. گرایشات قومگرایانه چنان گسترده است، که انترناسیونالیست های دیروز را به محلی گرایان قومگرای امروزی مبدل ساخته است. این پدیده مرز تمام ساختار های سیاسی و فکری را درنوردیده و به حیث یکی از مشترکات همه گروه ها از چپ تا مذهبی [انترناسیونالیست و امت اسلامی]  عرض اندام کرده است.  از سوی دیگر  این یک پدیده یی جدید نیست و ردهء آن را  نه تنها تا ایجاد ساختار های چپ ، بلکه همچنان مذهبی در دهه 1960نیز می توان رد یابی نمود. اما در آنزمان هویت های قومی در بسا مواقع در عقب مناسبات شهری و ولایتی ـ دهاتی پنهان می شد. مسلماً گرایش های قومی در درون سازمانهای چپ، یکی از عوامل عمده و بازدانده رشد کمی و کیفی آنها گردیده است. این گرایش ها، در کنار بسا انگیزه ها، ریشه در تفکر ناسیونال بلشویکی روسی دارد که سالیان دراز به طور نامرئی بر عملکرد به اصطلاح «انترناسیونالیست ها» تاثیر میگذاشت. این پدیده در آستانه سقوط سیستم شوروی، راهش را به سوی ناسیونالیزم باز کرد، که اکثر «سر سپردگان» انترناسیونالیست دیروز خلأ فکری شان را از یک ایدئولوژی استبدادی به دیگری تعویض نمودند.

چپ اگر بر بقایش نظر دارد، باید برای گسترش دموکراسی در درون خویش فرصت دهد تا پادزهری در برابر ناسیونالیزم و گرایش های اتنوسنتریستی گردد. 

گروه دوم که همفکرانی در گروه اول نیز دارند، از دادن شعار های سیاسی ـ عاطفی به سوی تحلیل های ژرف فکری یا گذر نمی کنند و یا هم توانایی آنرا ندارند. مشکل آنها همانا رادیکالیزم است که اندر میان مقولات مصرف شده دیروزی در تقلا می باشد. البته آنها پیامگیران شانرا صرف در میان بازماندگان از شیمه افتاده مهاجر جستجو میکنند که ریشه در وطن نداشته و آرزوی برگشت به میهن را نیز از سر برون کرده اند.

مشکل اساسی این گروه عبارت از درک غلط آنها از فرآیند «جهانی شدن» است. برداشت های سطحی نگرانه از مؤلفه های جهان، تفسیر های جهان سومی، برداشت قرن هفده یی از دولت ملی، استقلال و بر پایه آن تعریف از وحدت ملی، استعمار، حمایت از گرایشات ناسیونالیستی زیر لفافه مبارزه علیه سرمایه داری و امپریالیزم و نهاد های ممثل آن همه نشانه یی از فقر اندیشه یی  آنها می باشد.

لازم به یادآوری است که در دوران گلوبالیزم هر جنبش «آنتی کپیتالیستی» و «آنتی امپریالیستی» دارای خاستگاه چپ نیست!

طور مثال در نقد سرمایه داری، آنچی را که چپی های ما  کمتر بدان توجه میکند، عبارت از ستیزه با سرمایه است. در کشوری که سالها از نبود سرمایه رنج میبرد، مخالفت با آن به معنای توسعه نیافتگی است. و  اکنون دادن شعار آنتی کپیتالیستی به معنای قرار گرفتن دوش به دوش با «نئو نازیست ها» و «رادیکال های اسلامی» در یک مسیر است. به  عبارت دیگر  از منظر جامعه شناسی معاصر، نقد نئونازیست ها و اسلامیست ها از کیپتالیزم تا سطح سیستم جلو نمیرود و عمدتا سرمایه مالی را نشانه میگیرد. به این  نظریه، آنتی کپیتالیزم  ارتجاعی  (regressive Anticapitalism) گفته می شود. برای نئونازی ها و اسلامیست ها این سرمایه مالی، همانا سرمایه یهودی ها است که با توطئه های گوناگون می کوشند، جهان را زیر سیطره خویش نگهدارند. یعنی نظریه آنتی سمیتیستی در عقب آن استتار میگردد، که چپ بدان توجه نمیکند. در حالیکه بحث چپ نقد سیستم و «مناسبات اجتماعی»  به گفته مارکس است نه فردی سازی نظریه.

از طرف دیگر گرایشات آنتی گلوبالیستی نیز چپ نیست. مثلا همه اشتراک کنندگان فاروم پورت الیگرو و به تعقیب آن حرکت های ضد سازمان جهانی تجارت، مخالفت علیه بانک جهانی و یا صندوق وجهی پول و یا هم تظاهرات علیه کشور های گروه هفت یا هشت، گروه بیست همه  را نباید در یک دیگ چپ جوشاند.

در رابطه با امپریالیزم نیز موضوع چیز بهتر از آن دیگر نیست. نخست چنانکه قبلا در مقالات دیگر خویش نگاشته ام، نظریه لنینی امپریالیزم اکنون دیگر کهنه شده است، جهان گلوبالیستی کنونی جهان امپریالیستی قرن بیستمی نیست. این جهان را که «مانوئل کاستلز» «دهکده» می نامد مطابق نظریه یی وی بر «عصر اطلاعات» تکیه دارد،  و  «آنتو نی نگری» و «مایکل هارد» آن را عصر «امپراتوری» تعریف میکنند.

بنابرین به جای دگم های از مصرف افتاده دیروزی باید به نظریات جدید توجه صورت گیرد که اریک هابس باوم تاریخ دان برجسته مارکسیست انگلیسی آنرا در آمیزش نظریه کپیتالیزم و سوسیالیزم می بیند. 

(ادامه دارد)