Home    Archive    Contact    Links    update
 
 

سکه سیاه ناسیونالیزم در پوشش طلا ی دموکراسی، دامی برای اغوا

 

یوسف آرینا

در جریان تکمیل این نبشته تصادفاً با دو پیشآمد دور از انتظار و غیر مترقبه عوض شد. نخست اعلام برنده شناختن بارک اوباما رئیس جمهور امریکا  به جایزه صلح نوبل و دومین مصاحبه کریستیان امانپور خبر نگار ارشد "سی ان ان" با وزرای خارجه و دفاغ امریکا. هر دو پیشامد اشاراتی بر تحول اوضاع و پالیسی های تازه جهان در قبال منطقه دارد. جا دارد در این مقطع دو نکته از پالیسی دولت ایالات متحده  و اندیشه دو عضو ارشد آن در مصاحبه زیر عنوان ( امریکا در باره افغانستان) به گنکاش بگیریم و یک جمع بندی کلی ارائه داریم. محور گفتگوهای آنها روی بغرنجی ها و غائله حضورطالبان و القاعده در  فیته سرحدی افغانستان و پاکستان میچرخید جائیکه پشتونهای  تندرو  و بنیادگرا تنش خلق کرده اند. در آن مصاحبه وزیر دفاع امریکا به جواب سؤالی گفت " من دیروز در نشستی با سفیر پاکستان به او حالی کردم، که " تا زمانیکه ما کاملاً بر القاعده ، طالبان و نیروهای خصم پیروز نشویم افغانستان را ترک نمکنیم، ما تعهدی در برابر ملت افغانستان داریم ." این دو پیشآمد بر سه مسئله تأکید دارد. تشدید دیپلوماسی صلح در خاورمیانه، تشدید حل مسئله امنیت در افغانستان، تشدید و تأکید بر پروسه خلع سلاح. آنچه که کمیته جایزه نوبل به مثابه ( اندیشه اروپائی) بر دوش بارک اوباما میگذارد ناشی از تورم سیاسی جهانیست که دولت قبلی ایالت متحد برای جهان به مراث گذاشته است. مسئله افغانستان نیز در محور جایزه نوبل میچرخد. این وظیفه و کار امریکا و غرب نیست که به ملت و رهبران افغانستان درس شعور همزیستی  بدهد، در بخش از جهان اگر دانش کم می آید معقولیت انسانی را کس از آنها نگرفته است. اگر رهبران افغانستان در نمایش شعورشان کم بیاورند موقف شان بیشتر از گذشته روشن خواهد شد.

***

از 1978، افغانستان در محراق دید سیاسی و نظامی جهان است. در این مختصر به نگاه ستراتیژیک که غرب و یا شماری ازکشورهای همسایه به این سرزمین داشتند و یا دارند پرداخته نمیشود زیرا، در آن مورد در رسانه ها، محافل و اطاقهای فکری حرفهای فراوان گفته شده است. پس از 2001 تا روزی که " فکتور نظامی " گویا پیروزی بر القاعده، طالبان و منطقه تکمیل نشود و" پایان وظیفه"اعلام نشود کماکان انبار رسانه ها از تحلیل های مقطعی مسائل منطقه پروپیمان خواهد بود. پس از هشت سال، حرف روی میزان توانائیهای امریکا و متحدین اش درمیدان نبرد با طالبان والقاعده است. مرز دو کشور افغانستان و پاکستان بیش از هر زمان دیگر شکننده شده است و عملاً طالبان دوطرف مرز، مشترکاً و با تفاهُم جنگ را پیش میبرند. اتفاقات افکارعمومی جهان و مردم امریکا، غرب را تحت فشار مضاعف " با غائله چه باید کرد؟" قرار داده است ، اقتضا میکند هرچه زودتر بر غائله پیروز و بار اقتصادی وتلفات روزافزون انسانی را از دوش مالیه دهنده گان شان دور کنند.

در این نوشتار در کلیت "جامعه شناسی تاریخی و نگاه برعوامل جغرافیائی" اوضاع گذشته، حال و آینده در فیته مرزی جایگاه ملیت پشتون در دوسوی مرز دو کشور افغانستان و پاکستان فشرده ته وسرمیشود. البته این تلاشی است با استناد به عوامل بجا مانده از گذشته و انکشافات تازه برای یافتن پاسخ به این پرسش: آیا افغانستان و پاکستان ظرفیت ها و پوتانسیال "کشورهای با ثبات" را در درازمدت دارند؟ پروسه صلح و یا جنگ به کدام عوامل گره خورده است ودر نتیجه وضعیت در مناطق پشتون نشین که از دیر باز زادگاه و جایگاه  رشد بنیادگرائی است چگونه و بکدام سمت میرود؟

 جامعه شناسی، رفتار و روابط گروهی انسانها را در یک محیط مشخص جغرافیایی به کاوش میگیرد. بناءً، عوامل خشونت، زشت رفتاری وعدم جوشش اتنیکی در این سرزمینها که بسیاری از پیشامدهای خون آلود تاریخ منطقه را میسازد، ارزش تحقیق و شناسائی دارد. زیرا، برچسپهای وطنپرستانه که در واقعیت امر تجاهل محل، قوم و قبیله پرستانه بوده است راه بجائی نبرد و این دوکشور افغانستان و پاکستان هنوز از تنورداغ نژاد، قبیله و قوم پخته بیرون نیامد کجا که به تمدن موعود راه یابند. بسیاری از خصلت های رفتاری امروز شباهت کم با سده 17 و 18 م  ندارد. آیا جوشش اتنیکی و اصلاح خصلت های رفتاری در بین اقوام و قبائل منطقه امکان دارد یا نه؟ با سهل انگاری و یا انکار ، جامعه شناسان وچیز فهمان فرهنگی واجتماعی حلقات ناسیونالیست پشتون در افغانستان در زدودن بغض تاریخی و پذیرش همگرائی در همزیستی بدون تعصب کمتر روحیه نشان داده اند. طبعاً خاموشی و نگفتن واقعیتها بارکینه را از دل سائرمردمان این کشورها کم نکرده بلکه برپیچیدگی ها و بندش های پروسه ملت و جامعه سازی افزوده است. حفظ تمامیت ارضی این دوکشور افغانستان و پاکستان دایم مبتنی بر قدرت دیکتاتور بوده  نه جوشش ملی و سازش شهروندی. به همین علت دموکراسی جواب نمیگوید و نیروی فرارازمرکز دایم تنورکشیدگی های ملی و قومی را در این دو کشور گرم نگهداشته است. کشیدگی ها و انقطاب اتنیکی و برخورد نیروهای جهادی دردوران جهاد و پس از آن صحت و ثبوت بر این ادعا است. در دوران جهاد ساختار اتنیکی و سمت حرکت اقوام در افغانستان بسیار روشن ترسیم شد و گروه های جهادی در دسته های اتنیکی در درون کشور در خصومت هم قرار داشتند. پس از پیروزی جهادی ها تشکیل اداره های خود مختار منطقه ای و لقب امیر و امارت تا به پیروزی حاکمیت امارتی طالبان بر بخشی از افغانستان سر وصدای تجزیه کشور را به گوشها میرساند. با حادثه 11 سپتمبر 2001 و حضور نیروهای خارجی وتحت فشار و اجبار روزگار گروه های میانه رو متاخصم پشتون وغیر پشتون را با هم پیوند تاکتیکی داد. ولی دوگروه عمده تندرو(طالبان و حزب اسلامی) که به اقوام پشتون تعلق میگیرند و توان بسیج و سمتدهی بخش کلان قبائل و اقوام پشتون را دارند کماکان با همان خصلت تهاجمی و مطلقه خواهی مدعی حاکمیت  قبیله اند وبه نبرد شان علیه نیروهای خارجی و دولت کابل ادامه میدهند، درکمپاین جنگی و تبلیغاتی آنها دین اسلام بستر ادعا است نه اصل ادعا. این خشونت گرائی و زیاده خواهی در بدست آوردن قدرت از عوامل جغرافیائی، زیستی و تاریخی ناشی میشود که عوامل و فکتور خارجی وزنه تأثیر گذاری وقوی در قضایا داشته است. در دو طرف مرز قبائل پابند ارزشهای پشتونوالی بودند، با گذشت زمان با نفوذ  افکار تازه و تحول اقتصادی درجامعه سنتی پشتونها پشتونولی بمثابه شعار وحدت رنگ باخت . اسلام و تطبیق سنت محـــمدی جای آنرا عوض کرد. با تشکیل حرکت طالبان در افغانستان و پاکستان، دوران تازه هژمونی زیر شعار ( اسلام ناب) برجسته سازی هویت به شیوه تازه است. اینبار نه با سنتهای خان خانی بلکه با افزار ظریفترو پرجاذبه دین و طالبان دین. این افزار تازه "دین وجاذبه طالبانی" برکشیدگیهای بین اقوام پشتون غلبه کرده و بخش افراطی ناسیونالیستها را شعار دین مدارای  بهم گره زده است. در بخش پشتون نشین پاکستان احزاب ناسیونالیست که برچسپ دموکراسی بر کارت هویت شان زده اند در حوضه های محدود قبیله به شیوه اربابی سیاست میکنند، آنها به گروه های کج بحث و پر مدعا تبدیل شده اند. پس از پاچا خان ( خان عبدالغفار خان)، مدعیان احزاب مترقی تا امروز جایگاه محکم در جامعه پشتون (فرانتیر) باز نکرده اند. در دو بر مرز اکثر سیاست گذاران پشتون به تشکل و ساخت وبافت وضعیت سیاسی ــ اتنیکی پافشاری میکنند تا به روشنگری و بیرون شدن از پوسته ناسیونالیزم و تحجرغلیظ دینی.

1ــ دید تاریخی : پس از جدا شدن فاجعه بار سر زمینی به نام پاکستان از بدنه نیم قاره هندوستان، که درآن غائله  (کوچکشی بزرگ) تاریخ بشر چندین ملیون مسلمان و هندو قتل عام شد، و در این پروسه  دین جدائی هند و مسلمان مناطق اقوام پشتون در آن بر مرز (خط دیورند) ایالت صوبه سرحد یا (فرانتیر) در قلمرو دولت پاکستان و"کامن ولث" بریتا نیا باقیماند. هیچ زمانی چه پیش و یا پس از تشکیل کشورپاکستان تلاش وحدت قبائل دو طرف مرز از جانب پشتونهای آن بر مرز و یا حاکمیت و پشتونهای این بر مرز بصورت یک دیدگاه وحدت ملی، در قالب یک اندیشه و تفکرجدی ملت سازی ادعا نشد، در سال 1947 دوسال پیش از آزادی نیم قاره هند بود که نام پشتونستان یا پختونستان برای نخستین بار برده میشود و بگمان اغلب ترفندی بود که استعمار بریتانیا آگاهانه اعمال کرد. آنزمان ازجانب دولت پادشاهی افغانستان و بخصوص در زمان تصدی صدارت محمد داؤد خان شعار آزاد پشتونستان بالا گرفت و طی دوسه دهه مخارج بالائی روی شانه دولت وقت با اقتصاد دست و دهن و مردم فقیر وبی چیز افغانستان گذاشت. کابل و چند شهرهم مرز با پاکستان میزبانان دلتنگ مؤقت و دایمی مردمان قبائل آنبرمرز بود. ازخانها و رهبران قبائل با تحفه و تکریم پذیرائی رسمی میشد. بزرگنمائی آنزمان محمد داؤد تبارز قدرت فردی در یک نمایش مبتذل ناسیونالیستی بحث تاکتیکی بود نه جنبش ملی تاریخی.  شروع صدارت محمد داؤد آغاز تشنج  و بازدارندگی تحول سیاسی، فرهنگی  و اقتصادی افغانستان است او غائله را تامزر برخورد نظامی و بسته شدن مرز پاکستان بروی افغانستان پیش برد که درنتیجه اقتصاد افغانستان به ته کشید. با میانجیگری چند کشور اسلامی، محمد داؤد پایش را با ناچاری و سرخوردگی از مسئله پس کشید و تا سرحد کنار رفتن از ریاست حکومت اعتبار سیاسی اش سقوط کرد. در 5 فبروری 1963  ولی خان فرزند غفارخان رهبر حزب خدائی خدمتگار اعلامیه ای صادر کرده بود که در آن تبلیغات دولت پادشاهی وقت افغانستان را در مورد پشتونستان بیهوده خوانده به نوعی داود خان را در بلند پروازیهایش سرزنش کرد. پیامد اشتباه داؤد خان را پس از دوسه دهه مردم افغانستان با دادن چند ملیون کشته ومهاجر و ویرانی سرزمین شان با بهائی گزاف از بی تدبیریهای سلطنت، دوبار مدیریت دولتی محمد داؤد و خودخواهی ناسیونالیستهای خیره سر پرداخت. دردمندانه کسی این پرسش تاریخ را در برابرظاهرشاه گویا "بابای ملت؟" و داؤد خان گویا " قهرمان ملت؟" قرار نداد وهیچ یک از روشنفکران و تاریخ دانان افغانستان رابطه دیدگاه شئونیستی داؤد خان را با حوادث پس از او به کنکاش نگرفت. اگر جسته و گریخته مطالبی در رسانه ها بیرون میشود دیدگاه شعار پسندانه است نه شعور پسندانه.

تاریخ درهیچ کجا نشان نمیدهد که اقوام پشتون حکومت مستقل و ملی در منطقه " پشتون نشین " داشته بوده باشند. منطقه ای که اقوام پشتون زندگی میکرده اند دایم این دست و آن دست میگشته و گدام "پلتن گیری" و "تفنگ برداری" حکام و اقتدار درتهاجم و لشکر کشیها بوده است. نبود مرکزیت  ومدیریت ملی، قبائل را از رشد فرهنگی، از حرکت با زمان و مدرنیته به حاشیه کشید و هر قبیله توته ای جدا بافته با عنعنات و لهجه های بومی باقی ماند. شعور جمعی پا نگرفت و فرهنگ بغض زده و تعصب آلود فیمابین قبائل کماکان رشد کرد. قبائل پشتون لودی، سوری و هوتک در قسمتی از منطقه آسیای مرکزی و یا بخشی از هندوستان حکومت داشته اند. احمدشاه درانی پس از کشته شدن نادر افشار در بخش از سر زمینی که درآغاز حدود آن چندان روشن نبود سلسله حکومت سدوزائی را بنیاد گذاشت. پس از او پسرش تیمورشاه به حکومت سدوزائیها میرسد و بخاطر ترس و رهائی از دغدغه شورش قبیله خودش و یا قبائل رقیب، مرکز حکومتش را از قندهار به کابل انتقال میدهد، تا از تهلکه و انتقام قومی بدورماند. در طول تاریخ قتل و یا سقوط حاکمان پشتون بوسیله تبار خودی یا قبیله رقیب بوده است. سدوزئی ها بوسیله محمد زائی ساقط شدند. در سده بیست ظاهرشاه (محمد زائی) بوسیله پسر عمویش داؤد خان سقوط کرد و داؤد ( محمد زائی) بوسیله نورمحمد (ترکی) و نورمحمد ترکی در توطئه همرزم پشتون اش حفیظ الله امین ( خروتی ) کشته میشود. پشتونها در فرصتهای تهاجم و غلبه بر دیگران که به هدف کسب قدرت و یا بدست آوردن ملک و منالی از آن سرزمین ها بوده،  دایم اتحاد تاکتیکی داشته اند. زمانیکه هدف بدست آمده دوباره به خصلت ها و امتیازطلبی قبیله رجوع کرده اند و به جان هم افتاده اند. هر زمانیکه توقعات شان برآورده نشود بار دیگر برای سقوط حاکم در کمین می نشینند. تاریخ نشان میدهد، زمانی که پشتونها حاکم بوده اند دولتمدارها اقوام غیر پشتون بوده است. در دوران قدرت محمد داؤد بود که معیارهای تازه وضع و با کشانیدن جبری فرزندان عده ای از خوانین قبائل از این بر مرز و آن برمرز به مکتب های مرکز و دانشکاها به شمارافراد پشتون در مدیریت دولت و بخصوص نظام ارتش افزود. حاکمیت حزب دموکراتیک خلق نیز همان شیوه را ادامه داد و صدها جوان از آن بر مرز را غرض تحصیل به اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی فرستاد. کسانیکه محمد داؤد را ساقط کرد بیشتر افسران پشتون و قبائل از جناح خلق بودند که رهبری آنها را نورمحمد ترکی و حفیظ الله امین بدست داشتند.

 در1893  زمانی که مرز سیاسی افغانستان و هند بریتانوی (دیورند) تعیین و قبائل مرزی به دو بخش تقسیم میشود، در آن بر مرز در پاکستان ادعای جدی وحدت قبائل یا آزادی کرده نمیشود که ناشی از چند مسئله است. خصلت تک زیستی قبائل در یک ساختار خان خانی، اغوا کردن مردم عادی و سود بری سران قبیله از معامله گری های زیر پرده با قدرت های حاکم در پیشدستی ازهمدیگر. عقب افتادگی ناشی از فقرمادی وسستی انکشاف فرهنگ است که استعمار فرهنگی بریتانیا اسباب آن بود. فرمانبرداری افراد قبیله از فیصله های سران و بزرگان قبائل و تن دادن به معاملات پس پرده. غلبه و سنگینی سایه قوی فرهنگ عنعنوی بر بینش و ساخت فکری. زمانی که شما از یک فرد قبیله میپرسید " ته سوک ئی " جواب معمولاً چنین است " زه مومند یم، زه علی خیل یم. زه احمد زی یم ..." این شیوه دید وب افت ناجور قبیله محوری اسباب تفاصل و سستی فرهنگ همگانی است که شعار ( پشتونولی) را به حاشیه میبرد. سستی فرهنگی، آگاهی اندیشه فراملی و تفکر همزیستی را ویران میکند. کشیدگی های قبیلوی  و در مواردی روی مسائل زمین و یا ناموسی بین دو یا چند قبیله معمولاً به برخورد های مسلحانه منجر شده است که ناشی  از کم آگاهی فرهنگ همزیستی و به نوعی رد دیدگاه فراملی در مفهوم "غیرت" قومی است.

2ــ عوامل جغرافیائی : چطوریکه تاریخ میگوید اقوام پشتون از سلسله های کوه سلیمان به دو سمت شرق وغرب سرازیر شده اند. با گذشت زمان با زیاد شدن شمار نفوس و کمبود زمین زراعتی در کوهستانات، به کوچ کشی های جبری و یا کوچیگری فصلی روی آوردند. زمانیکه به سر زمینهای باز و بکر رسیدند خیمه و خرگاه پهن کردند و بکار دهقانی و تربیت مواشی پرداختند. آوازه آرامش و وجود زمین و ثروت قبائل بیشتری را از دره ها به بیرون کشید و تماس آنها به اقوام غیر پشتون آغاز شد. در تاریخ معاصر حاکمیت های قبیله یی خصوصاً درسده 20 با کوچ دادن عمدی عده ای از قبائل به مناطق غیر پشتون نشین به هدف تطمیع و خرید جانبداری آنها، حاکمان دست به اقدامات بعضاً خیلی ظالمانه و نژاد پرستانه زدند که بسیاری از بخش های تاریخ افغانستان گواه بر داستانهای غم انگیز از ظلم دولت های وقت بمردم بومی بوده است.

پراگندگی و یا پهنای اتنیکی پشتونها در پاکستان و افغاستان از هم تفاوت دارد. در افغانستان پشتونها هر مقداریکه از مرز دورتر زندگی میکنند و تماس تنگاه تنگ با دیگر ملیت ها دارند حساسیت ناسیونالیستی شان تا حدودی ذوب شده است. ولی، در قریه های وشهرهای مرزی و کوهستانات ناسیونالیزم پشتون هنوزهم رنگ و خصلت کلاسیک اش را حفظ کرده است. همین دیدگاه در مورد پشتونهای پاکستان نیز صدق میکند. (شمارپشتونها در پاکستان بیشتر از دو برابر شمار پشتونها در افغانستان است. پشتو نهای پاکستان حدود 15.5 % از 182.8 ملیون نفوس پاکستان است). با آنکه تاریخ درسهای تلخ بما داد ولی افراد وحلقات معین روشنفکران پشتون امروزافغانستان هنوز به شیوه پیش نیان شان  به زمان حاضرنگاه میکنند و افکار عامه پشتونهای افغانستان را در اتفاق ملی و شیوه ههای همزیستی عصر 21 سمت انحرافی میدهند.

دانش پیشرفته انسانی ناسیونالیزم را اندیشه و روند شکست خورده میداند. خشونت و ناسیونالیزم در برابر روند همزیستی ملی و بین المللی در نظم جهان رنگ باخته است. از همین جا است که در افغانستان روحیه ناسیونالیزم در کالبد دین گرائی افراطی طالبان و حزب اسلامی عدول میکند. در سرزمینهای که درماندگی فرهنگ ملی برای تحول ذهنی کم میآید آنجا تاریک بینی دینی و کم بینی برشناخت واقعات گذشته و دید پیامد های آینده غلبه میکند. پشتونهای افغانستان و پاکستان بیشتر از دیگر اقوام در دام افراط ملیت گرائی و کوتاه بینی دینی گیرافتاده اند.

اوضاع و احوالی که مردم افغانستان و پاکستان در طی چند دهه گذشته از سر گذرانده اند یک پیش آمد استثنائی نیست. بسیاری از کشورهای جهان چه رشد یافته و چه رو به انکشاف حالت های مشابه را از سر گذرانیده اند و به تناسب توانائی فرهنگی شان درس شیوه های همزیستی، همگرائی و تحمل هم میهنان شان را آموخته و بکار بسته اند. کشور تاجکستان در همسایگی افغانستان پس از جدا شدن از اتحادشوروی وارد جنگ میهنی ده ساله و نابسامانی شدید انسانی و اقتصادی شد. در فرصتی جوانب سیاسی مخالف ملی و دیدگاهی از کمونیست تا اسلامیست کنار آمدند فرهنگ هم وطنی، تولرانس قومی و راه های صلح آمیز ساختمان یک جامعه رو به انکشاف را پس از یک دوران درماندگی ملی به آزمایش گرفتند، در نتیجه جامعه از سقوط در دامن بنیادگرائی مؤفق بیرون آمد و به سمت اصلاحات اقتصادی و فرهنگی رفت و به این شیوه همبستگی ملی را بردند. درکشور "رواندا" در شرق افریقا در 1994 در جنگ دوقبیله " هوتو  و توتسی" نسل کشی بزرگی اتفاق افتاد. در پایان جنگ با محاکمه عادلانه همه جانیان جنگ، صلح پا گرفت و از آن زمان دو قبیله دست بهم دادند و گامها استوار و مطمئن در راه وحدت و بازسازی کشور شان برداشتند و توفیقهای کلان و بنیادی بدست آورده اند. ولی در افغانستان چنین نشد. دو گروپ پر قدرت طالبان و حزب اسلامی هر دو بیرون شده از قبیله و مسلح با اندیشه بنیادگرائی با  پروسه صلح میهنی کنار نیامدند. این دو گروه ملامتی تاریخ را بنام ملیت پشتون رقم میزنند. طالبان و حزب اسلامی و همه حلقات ناسیونالیست در دولت افغانستان از پیش آمدها و روند انکشاف تاریخ جهان باید پند میگرفتند که ناسیونالیزم، سینه پیش کشید و ایجاد ترس در روحیه سائر ملیت ها و پشتونهای که با همزیسی مثبت در ایجاد وطن مشترک کار میکنند، زمانش به پایان رسید است. تجربه دین گرائی افراطی و تشدد مطلقه خواهی درحکومت جهادی و امارت اسلامی جواب نگفت. بحران روز افرون دولت اسلامی حاکم نیز با همان رنگ های تکبرملی و تاریک بینی دینی مواجه است.

حدود 30 تا 40% پشتونهای پاکستان در شهرهای بزرگ پاکستان زندگی میکنند و این رقم رو به افزایش است تنها در شهر 15 ملیونی کراچی بیش از4 ملیون پشتون در کنار سائر ملیت ها زندگی دارند. طبعا تصور ایجاد یک کشوری"پشتونستان" حجم فاجعه زمان" پارتیشن" پاکستان را از از هندوستان یا جدائی بنگالدیش( پاکستان شرقی) را از پاکستان در ذهن برجسته میکند. پشتونهای افغانستان که به فیصدی کمتر در مناطق غیر پشتون نشین ساکن اند روزگار که طالبان بر سر سائر ملیت ها آوردند، هنوز حجم  و زشتی فاجعه را در ذهن دارند. در بعضی از مناطق اقوام پشتون به تلخی بهای عمل طالبان را پرداختند، و آن باور جابرانه همزیستی نابرابر اقوام که در طول دهه ها ساخته دست و تفکر استبداد حاکم بود ازهم پاشیده است. ادعای ناسیونالیزم، زیاده خواهی  و آرزوی پشتونستان بزرگ، تلخ کردن ذائقه زندگی برای پشتونهای دو بر مرز و سائر اقوام افغانستان و پاکستان است. وضعیت کنونی جنگ در دو طرف مرز در افغانستان و پاکستان، ازمخفی ساختن ناسیونالیزم در غلاف باور دینی آب میخورد. نبرد علیه امریکا وغرب، در هشت سال گذشته برنامه ای ایست  که بخش تیوریک آن در حلقات دولت (نصب شده) افغانستان وبخش نظامی آن در نیروهای نظامی و استخباراتی ( تربیت شده) پاکستان پنهان و جا بجا شده است. هر دو کشور شماری ازافراد طالبان و اسلامگریان افراطی را در حلقات سیاسی، دولتها و نیز جزائر همفکران به خواب زده شان دارند.  این مسئله ایست که رهبران آن زمان امریکا در آغاز وارد شدن در جنگ با القاعده و طالبان (2001) دست کم گرفتند و یا غافل ماندند، زیرا جنگ با سرعت آغاز یافت. نبود شناخت عمق ازپیشینه کشیدگیهای تاریخی اتنیکی افغانستان، ناسیونالیزم را دست کم گرفتند وطالبان را صرف از دریچه افراط گرائی دین نگاه کردند. امریکا اغوای سکه سیاه ناسیونالیزم با روکش طلائی دین گرائی شده است. انتصاب آنزمان آقای کرزی در رأس دولت نیز روی همین خطا بینی بود. هشت سال پول و امکانات فراوان را در پای افراد و گروه های مرموز ریختند. نماینده ها یا افراد کلیدی آنها با حضور در حلقه های بالائی مدیریت دو کشور افغانستان و پاکستان مزورانه  حضور نیروهای غرب، دولت افغانستان و امنیت را در منطقه به چالش گرفتند.

چگونه تابوی ناسیونالیزم را در کشور افغانستان شکست؟ آیا شکستن تفکر ناسیونالیزم ، در روند درازمدت پروسه صلح و بیرون شدن از تحجر دینی، قبائل پشتون افغانستان و پاکستان را در قرار گرفتن یک مسیر تازه کمک خواهد کرد؟ طبیعیست که توانائی این کار بزرگ از عهده این دولت آلوده با فساد و گناه که در خفا با کنار آمدن با جانیان و سازشهای پنهان ومخفی همگام است و تاریکترین حلقات متحجرمذهبی را درونش جا داده، ممکن نیست. این دولت در بالا غرب و نیرویهای نظامی امریکا و متحدین را به چالش گرفته در پایان فرهنگ زدائی و فضای ناباوریهای ملی و فساد مالی اجتماعی  را آگاهانه وارد زندگی جامعه میکند. با تگدی از جهان پول میگیرد، با پروئی ادای ناجی ملت را در میاورد. با عمد همه معیارهای فرهنگی ساده زیستی، اخلاقی و باوری مردم را ضربه میزند. این ها ترفندهای است که اعتماد بنفسی را که مردم در آغاز سقوط طالبان نسبت به سازندگی ملت ــ دولت درون سینه داشتند از آنها گرفت. هشت سال پیش بار اول بود که همه ملیت های ساکن افغانستان بدور از کینه  رو در روی هم نگاه میکردند و انزجارشان را از ذائقه تلخ تاریخ که در ذهن شان  داشتند مهار میکردند. در سال اول هر تازه واردی به افغانستان برق امید و تحمل را در نگاه پیر و جوان میدید. ولی امروز آن نگاه ها خشمگین و دلها گرفته از گفتنی ها ی پر از بدبینی به آینده است.

 حکومت های افغانستان در همه  دوره ها باور مردم را دست کم گرفته اند و به اعتماد انها با حیله و نیرنگ جواب گفته است؟ جا دارد در دو وضعیت جداگانه یکی از چپ و دیگری از راست روی مسئله مکث شود. در سال 1978 ـ 1979رهبری شوروی وقت روی " اندیشه باوری"، نورمحمد ترکی و حفیظ الله امین را در مسند رهبری حزب دموکراتیک " شاخه خلق" و دولت افغانستان تحمل کرد. چند ماهی نگذشت بلند پروازی شؤنیستی و ناسیونالیزم جناح خلق که با اندیشه چپ روکش شده بود. قتل هزاران نفر از افراد دولت پیشین، افراد جناح موازی حزب دموکراتیک خلق و مردمان عادی پیامد آن، سر آغاز یک حرکت سرتاسری مردمی بر ضد رژیم شد.  آن حرکت مردمی برای دولت شوروی وقت هوشدار بود. در پایان یک سال و چند ماه قهراً بساط آن دولت را چید. این بار از راست چهره مرموز و مخفی ناسیونالیزم که با افراط دینی پوشش شده جامعه جهانی به چالش گرفته است. در آغاز پیروزی طالبان و ایجاد عمارت اسلامی نگاه جهان به آنها همان نگاه باور ارتودکسی طالبان از اسلام بود. پیامد نیت های  شؤنیستی و ناسیونالیستی ان حرکت قابل انکار، پوشش و اغماض نیست. در تصامیم کنفرانس بن 2001 رهبران قصر سفید  و اروپا اشتباه کرملن نشینان شوروی آن زمان را تکرار کردند. با همه امکانات وسیع مالی، تحکم سیاسی  وقدرت نظامی، مردی را از جعبه سیا بیرون میکشند " با  نا آگاهی نورمحمد ترکی و با حلیه گری حفیظ الله امین" بر مسند کشوری میگمارند که سالها دراز از ناسیونالیزم خشن زخم های کشنده خورده است. این بار ناسیونالیزم حیله گر با روکش اندیشه دین باوری زیر نام جمهوری اسلامی چهره زشتر نشان داد. اگر قصر سفید مانند شوروی وقت مشت آهنین بکار نگیرد و بازندگی محتمل شتراتیژیک را که با محاسبه اشتباه ( محاسبات مدرن در یک محیط کلاسیک) تصحیح نکند، در آینده با فرار مفتضح از منطقه و احتمالاً  با ازهمپاشی ایالات متحده، نام آغای بارک اوباما (امریکائی) در تاریخ کنار میخائیل گرباچف (شوروی) نوشته خواهد شد. اشتباه ابر قدرت، حیله گری دولت و تحمل بشری مردم افغانستان دارد از محاسبه ومحدوده زمان بیرون میافتد، پیامد آن رستاخیزی خواهد بود که منطقه را به آتش بکشد، و در قرن 21 امریکا  به جهانیان حاکمیت سیاسی چین و روسیه در این بخش از جهان رسماً اعتراف و اعلام کند. کوبیدن مشت آهنین بر تارک ناسیونالیزم و شکستن تابو، آرامش منطقه وجهانرا برای یک بار وهمیشه  رقم خواهد زد. این امریکا بود که با شُعبَده بازی" سیاسی ــ مالی" منطقه را به لب پرتگاه برد. نازکترین غفلت محاسبه، امریکا و منطقه در ته پرتگاه سقوط خواهد داد. نیروهایی وجود دارد که روی نعش ها وپرتگاه را پر کند ونظم خودش روی آن استوار بسازد. اشتباه امریکا را در افغانستان الکساند تییر از "انستتیوت صلح در امریکا" بخش افغانستان و پاکستان چنین به بیان میگیرد" در این زمان اعتبار ومشروعیت متحدین افغان بیش از هر چیز قابل اهمیت است. دغدغه عمیق در ایالات متحده در مورد ماموریت ما ناشی از این تصور است که ما یک متحد مشروع و با اعتبار در افغانستان نداریم".