|
چگونه مغزهای ما خدا را بوجود میآورد مایکل بروکس / برگردان: علیمحمد طباطبایی در حالی که طی دورهی موسوم به کسادی بزرگ که در ۱۹۲۹ آغاز گردید بسیاری از نهادها در حال فروریزی بودند، تنها یکی از آنها بود که اتفاقاً وضعیتش روبه تعالی بود. در این زمانهی فلاکت و بیچارگی مقرراتی ترین و خودکامهترین کلیساها با هجوم غافلگیر کنندهی مردم روبرو بودند. این حالت خلاف قاعده در اوایل دهه ۱۹۷۰ به ثبت رسید، لیکن تازه در همین زمامهی ما است که دانش بشری آغاز به بررسی آن نموده است. چنین به نظر میرسد که انسانها داری گرایش طبیعی برای باورهای دینی هستند، به ویژه طی دورهی سختیها و گرفتاریهای بزرگ. مغزهای ما به سهولت برایمان جهانی پندارین از ارواح، خدایان و هیولاها میسازد و هرچقدر که ما احساس ناامنی بیشتری داشته باشیم، مقاومت در برابر کشش این جهان فراطبیعی برایمان دشوار تر است. چنین به نظر میرسد که ذهنهای ما با ظرافت تمام برای باورداشتن به خدایان تنظیم شده است. در تمامی فرهنگها اندیشههای دینی وجود دارد: همچون زبان و موسیقی به نظر میرسد که اندیشههای دینی نیز بخشی از وجود هرآن چیزی است که انسانی خوانده میشود. این که چرا این گونه است را تا همین اواخر دانش بشری مورد بررسی قرار نمیداد. پائول بلوم روان شناسی از دانشگاه ییل (Yale University) میگوید: « مسئله این نیست که دین برای ما اهمیتی ندارد، بلکه نهی شدن رسیدگی چنین موضوعی توسط خود ادیان انجام چنین تحقیقات علمی را با دشواری مواجه میساخت. » خاستگاه و منشأ باورهای دینی در حد یک معما باقی مانده است، با این وجود در این سالهای اخیر دانشمندان آغاز به انجام نظریههایی در این مورد کردهاند. یکی از آن پیشنهادهای مطرح این است که دین نوعی انطباق و سازگاری تکاملی است که باعث گردیده تا احتمال بقای انسانها افزایش یافته و آنها ژنهای خود را به نسلهای بعدی منتقل کنند. در چنین نگرشی باورهای دینی مشترک میان انسانها به اجداد ما کمک کرده است تا موفق به ایجاد گروههایی شوند که اعضایش کاملاً به یکدیگر نزدیک و وفادار بوده و در عملیات شکار، جستجوی خوراک و نگهداری از کودکان با هم همکاری نزدیک داشته باشند تا به این ترتیب بتوانند با گروههای دیگر غیرخودی به رقابت بپردازند و از آنها پیشی گیرند. به این ترتیب مطابق با این نظریه، این تکامل (در مفهوم داروینی آن) بود که به گزینش دین پرداخت و در نهایت دین تمامی جوامع بشری را فراگرفت. هرچند نظریهی دین به مثابه سازگاری برای همه به یک اندازه قابل پذیرش نیست. انسان شناسی به نام اسکات آتران (Scott Atran) از دانشگاه میشیگان متذکر میشود که فواید اعتقاد به چنین باورهای موهومی از نظر شایستگی تکاملی مورد تردید است. وی میگوید: « با توجه به آنچه در ادیان مختلف میتوان پیدا کرد به نظر من نمیرسد که اینها چندان معقول باشد. » برای مثال اندیشه زندگی پس از مرگ به دشواری قابل سازگاری با مبارزه با مرگ در لحظات این زندگی و پخش ژنهای ما است. از آن گذشته، اگر دین دارای مزیتهای انطباقی باشد، این نمیتواند توضیحی برای منشأ آن باشد مگر برای این که چگونه گسترش یافته است. نظریهی جایگزینی که توسط آتران و دیگران عرضه شده است میگوید دین به عنوان محصول فرعی و طبیعی شیوهی اندیشهی انسانی پای به جهان گذاشته است. البته این را نباید به آن معنا در نظر گرفت که مغز انسانی همانگونه که برای زبان یک واحد یا مدول (module) بخصوصی دارد برای خدا نیز دارای یک چنین مدولی است. بلکه برخی از ظرفیتهای شناختاری و بی مانندی که ما را به عنوان یک گونه (species) جانوری چنین قرین موفقیت ساختهاند به کمک یکدیگر گرایشی برای اندیشیدن به مسائل فراطبیعی را نیز ایجاد میکنند. در واقع نشانههای بسیاری وجود دارد مبنی بر آن که برخی از مبناهای باورهای دینی از پیش در ذهن ما کارگذارده شده است. بیشتر چنین مستنداتی از آزمایشهایی به دست آمده که بر روی کودکان به انجام رسیده است، در واقع کودکانی که در حکم یک وضعیت استاندارد از پیش معین شدهی گویا و روشنگر برای ذهن هستند که این وضعیت همچنان در سنین بلوغ با آنها باقی میماند ـ هرچند که البته در شکل تعدیل شده اش. به عقیدهی جاستین بارت (Justin Barrett) انسان شناسی از دانشگاه آکسفورد کودکان در سرتاسر جهان دارای قوهی پذیرندگی بسیار شدید و ذاتی برای باور به خدایان هستند که علت آن نیز شیوهی کارکرد ذهن آنها است و این قوهی پذیرندگی نخستین و در حال کامل تر شدن آنها همچنان در سرتاسر عمر انسان به تثبیت کردن شیوهی تفکر شهودی (intuitive) خود ادامه میدهد. اما مغز بشر چگونه به تصوردرآوردن خدایان را برای خودش ترتیب میدهد؟ یکی از عوامل کلیدی به باور بلوم این واقعیت است که مغزهای ما دارای نظامهای شناختاری جداگانه برای درآویختن با چیزهای زنده ـ چیزهای دارای ذهن یا حداقل دارای اراده و اختیار ـ و چیزهای غیرجاندار هستند. این جدایی در همان اوایل زندگی هر انسانی در ذهن او روی میدهد. بلوم و همکارانش نشان دادهاند که نوزادان پنج ماهه میتوانند چیزهای بی جان را از انسانها تمیز دهند. هنگامی که به آنها جعبهای نشان داده میشود که بعد از کمی حرکت متوقف شده و دوباره به حرکت ادامه میدهد، باعث شگفتنی آنها میشود. اما چنانچه انسانی به همان شیوه حرکت و توقف کند موجب تعجب آنها نمیشود. برای نوزادان اشیاء زیر سلطهی قوانین فیزیک هستند و در مسیری قابل پیش بینی حرکت میکنند، اما انسانها دارای مقاصد و اهداف خود هستند و به نحوی حرکت میکنند که خود میخواهند. ذهن و ماده
بلوم بر این عقیده است که این دو نظام از هم مستقل هستند و در ما دو نوع دیدگاه در بارهی جهان به جای گذارده اند: یکی از آنها به ذهنها میپردازد و دیگری به جنبههای مادی و فیزیکی جهان. او این فرض یا تصور ذاتی در انسان را که ذهن و ماده از هم جدا هستند « دوگانگی عقل سلیم » مینامد. جسم برای فرآیندهای مادی مانند خوردن و حرکت کردن است، در حالی که ذهن خودآگاهی ما را در بستهای جداگانه و تفکیک پذیر با خود به دنبال میکشد. وی میگوید: « ما به طور کاملاً طبیعی این را میپذیریم که شما میتوانید بدن خود را در رویا و یا به کمک جفت ستارهای خود و یا با نوعی جادو ترک گوئید. اینها نگرشهای همه جایی هستند. » نشانههای بسیاری وجود دارد که اندیشیدن در بارهی ذهنهای بدون بدن منشأ طبیعی دارند. مردم به سهولت با دیگرانی که وجود خارجی ندارند نوعی دوستی ایجاد میکنند: تقریباً نیمی از کودکان ۴ ساله برای خودشان یک دوست خیالی دارند و افراد بالغ اغلب با خویشان متوفی خود یا با شخصیتها و دوستهای [جنسی] تخیلی نوعی رابطه برقرار کرده و آن را همچنان حفظ میکنند. همانگونه که بارت اشاره میکند، این درواقع نوعی مهارت مفید تکاملی است. بدون این چنین روابط خیالپردازانهای برای ما حفظ سلسله مراتبها و اتحادهای وسیع اجتماعی غیرممکن میبود و به همین ترتیب پیش بینی آن که یک دشمن پنهانی چه نقشههایی بر ضد ما ممکن بود طرح کند. به گفتهی او: « نیازمند بودن به یک کالبد یا تن در اطراف خود و اندیشه در بارهی ذهن او یک استعداد مهم است. » دوگانگی عقل سلیم اگرچه مفید است اما به نظر میرسد که به نوعی مغز را برای مفاهیم فراطبیعی مانند زندگی پس از مرگ آماده میکند. جس برینگ (Jesse Bering) از دانشگاه کوین در بلفاست در سال ۲۰۰۴ ترتیب انجام یک نمایش عروسکی را برای گروهی از کودکان پیش دبستانی داد. طی این نمایش یک تمساح موشی را میخورد. سپس محققین از کودکان در بارهی وجود مادی آن موش پرسش به عمل میآوردند از قبیل: « آیا موش ممکن است هنوز هم بیمار باشد؟ آیا آن موش به خوردن و آشامیدن نیازی دارد؟ » پاسخ کودکان منفی بود. اما هنگامی که سوالهای بیشتر « معنوی » پرسیده شد ـ مانند این که « آیا آن موش فکر میکند و چیزی میداند » پاسخ کودکان مثبت بود. برینگ بر اساس این آزمایشات و بعضی تحقیقات دیگر باور انسان به بعضی شکلهای زندگی را جدا از آنچه در بدن به عنوان وضعیت استاندارد از پیش تعین شدهی مغز انسانی تجربه میشود مورد توجه قرار میدهد. به عقیده او آموزش و تحصیلات و تجربیات به ما میآموزند که آن را نادیده بگیریم، اما این اندیشه همچنان در ما باقی میماند. و به عقیدهی پاسکال بویر روان شناسی از دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیز میسوری از اینجا تا مجسم کردن ارواح، اجداد متوفی و البته خدایان فاصلهی کوتاهی باقی مانده است. بویر اظهار میدارد که مردم انتظار دارند که ذهن خدایانشان بسیار شبیه به ذهن خود آنها کار کند و به عبارتی از نظر آنها از همان نظام عقلی و مغزی برخاسته است که ما انسانها را قادر به فکر کردن در بارهی کسانی که غایباند یا وجود خارجی ندارند میسازند. هرچند توانایی در به تصوردرآوردن خدایان بهانهی کافی برای بوجود آمدن دین نیست. ذهن انسان یک ویژگی اساسی دیگر نیز دارد: احساسی بیش از حد رشد کرده برای دیدن علت و معلول که ما را وامی دارد به هر جایی که مینگریم منظوری و نیتی مشاهده کنیم، و حتی جایی که چنین چیزی به هیچ وجه وجود ندارد. به قول بلوم: « وقتی خش خش شاخهها را میشنوید، این را فرض میگیرد که کسی یا چیزی در آنجاست. » این ویژگی در اسناد و انتساب غلو شده برای مسئلهی علت و معلول در ذهن ما احتمالاً برای بقای ما تکامل یافته است. چنانچه حیوانات خطرناکی در اطراف ما باشند، بهتر است که به طور کامل وجود آنها را تشخیص دهیم. و اگر اشتباهاً در حالی که خطری وجود نداشته پا به فرار گذاریم این بهایی خواهد بود برای پرهیز از خطر و آنهم هنگامی که چنین خطری واقعی است. برای بار دیگر باید به آزمایشاتی با کودکان اشاره شود که در آنها این وضعیت استاندارد از پیش تعین شده برای ذهن انسان به اثبات رسیده است. کودکانی که فقط 3 سال سن داشتند به سهولت منظور و نیت را به اشیاء بی جان نسبت میدادند. هنگامی که دبورا کلمن از دانشگاه آریزونا در توکسون کودکان ۷ و ۸ ساله را در بارهی اشیاء بی جان و حیوانات مورد پرسش قرار داد به این نتیجه رسید که بیشتر آنها بر این تصور بودند که آنها برای مقاصد بخصوصی بوجود آمدهاند. صخرههای نوک تیز برای این آفریده شده بودند تا حیوانات خود را با آنها بخارانند. پرندگان برای ایجاد صداهای زیبا بوجود آمده بودند و رودخانهها برای آنکه قایقها بتوانند در آنها حرکت کنند. کلمن میگوید « شگفت آور بود شنیدن آن که به باور کودکان چیزهایی مانند کوه و ابر برای مقصودهای بخصوصی بوجود آمدهاند و آنهم در حالی که به هیچ وجه حاضر نبودند اتفاقی بودن آنها را بپذیرند ». در آزمایشی مشابه اولیویا پتروویچ از دانشگاه آکسفورد از کودکان پیش دبستانی در بارهی منشأ چیزهای طبیعی مانند گیاهان و حیوانات پرسشهایی را به عمل آورد. وی دریافت که آنها هفت بار احتمال بیشتری وجود دارد که پاسخ دهند تمامی آنها را خدا و نه انسان آفریده است. این پیش داوریهای شناختاری به گفتهی پتروویچ چنان قدرتمند هستند که کودکان به طور خودانگیخته گرایش به ابداع مفهوم خدا و آنهم بدون دخالت بزرگترهای خود دارند: « آنها به تجربه روزانه خود از جهان مادی متکی هستند و مفهوم و تصور خداوند را بر اساس چنین تجربهای میسازند. » به همین جهت هنگامی که کودکان ادعاهای دینی را میشنوند، به نظر میرسد که برایشان کاملاً قابل قبول است. آمادگی طبیعی ما برای باور به جهان فراطبیعی همچنان که پیرتر میشویم همراه ما میماند. کلمن به این نتیجه رسید که انسانهای بالغ همان اندازه گرایش به دیدن قصد و نیت در جایی که نمیتواند چنین چیزی وجود داشته باشد دارند که کودکان. افراد بالغ هنگامی که از آنها خواسته میشود برای پدیدههای طبیعی توضیحی بیابند غالباً به استدلالهای غایت شناختی (teleological) از قبیل « درختان اکسیژن تولید میکنند تا حیوانات بتوانند تنفس کنند » متوسل میشوند و یا مثلاً به « خورشید داغ است زیرا گرمی زندگی را میپروراند. » بویر مشتاقانه اشاره میکند که افراد بالغ دیندار نه ذهن کودکانهای دارند و نه ناقص العقلاند. بررسیهای علمی به عمل آمده نشان میدهند که قالب ذهنی چنین افرادی از کودکان بسیار متفاوت است و آنها در درجه اول به ابعاد اخلاقی ایمان دینی خود توجه میکنند و کمتر به ویژگیهای فراطبیعی. به عقیده بلوم حتی به این ترتیب بازهم دین ابداعی گریزناپذیر از ارتباطهای درونی مغز ما است: « همه انسانها این مدارهای مغزی را دارند و از آن هرگز گریزی نیست. » پتروویچ اضافه میکند که حتی افراد بالغ که خود را به عنوان ملحد و لاادری میپندارند نسبت به تفکر فراطبیعی بسیار مستعد هستند. برینگ نیز با این نظر موافق است. هنگامی که یکی از دانشجویانش مصاحبههایی با افراد بی باور به خدا به انجام رساند، روشن گردید که آنها اغلب به طور سربسته قصد و نیت را به لحظههای مهم یا تکان دهنده در زندگی خود نسبت میدادند، گویی که بعضی کارگزاران برای انجام آن رویدادها دخالت کرده اند: « آنها به طور کامل مفهوم خدا را از ذهن خود دورنمی کنند، بلکه فقط در گوشهای از ذهن خود آن را مخفی میکنند. » به عقیده آتران این واقعیت که غالباً ضایعه روحی مسئول این قبیل لغزشها است سرنخی به دست میدهد که چرا در افراد بالغ دست شستن از اعتقاد ذاتی به خدایان دشوار است. او این مسئله را « تراژدی شناخت » مینامد. انسانها میتوانند رویدادهای آتی را پیش بینی کنند، گذشته را به خاطر آورند و این مسئله را در ذهن خود مورد بررسی قرار دهند که چگونه ممکن است مشکلاتی روی دهد از جمله مرگ خودشان که پرداختن به آن بسیار دشوار است. آتران میگوید: « شما مجبورید که به راه حلی برسید، در غیر این صورت از پای درخواهید آمد. » هنگامی که جریانهای طبیعی مغز به ما حکم خروج از زندان میدهند ما آن را میپذیریم. این دیدگاه را آزمایشی مورد تایید قرار میدهد که سال گذشته منتشر شده است. جنیفر ویتسون از دانشگاه تگزاس در آستین و آدام گالینسکی از دانشگاه نورد وسترن در اوانستون ایلینویز از مردم این پرسش را مطرح کردند که آنها چه طرح و نقشی را در آرایش و نظم و ترتیب نقطههایی که به آنها نشان داده میشد و یا در اطلاعات مربوط به بازار سهام میتوانند تشخیص دهند. آنها قبل از طرح این سوال خود در نیمی از شرکت کنندگان در این آزمایش جوری رفتارکردند که آنها (شرکت کنندگان) احساس کنند چندان زیر نظارت قرار ندارند. نتیجه آزمایش بسیار قابل توجه بود. گروهی که احساس میکردند نظارتی بر روی آنها وجود ندارد حتی در جایی که هیچ طرح و نقشهای وجود نداشت چنین چیزی را میدیدند. خانم ویتسون میگوید: « ما از این که این پدیده تا این اندازه متداول است متعجب هستیم. » به عقیدهی او آنچه در اینجا مطرح است این است که وقتی ما احساس میکنیم نظارتی وجود ندارد به شیوههای تفکر خرافاتی بازمی گردیم. این توضیح میدهد که چرا ادیان در دورهی اخیر با رونق و شکوفایی روبرو شده است. بنابراین اگر دین پیامد طبیعی شیوهی کارکرد مغز ما است تکلیف خدا در این وسط چه میشود؟ تمامی محققینی که در این مطالعات شرکت داشتهاند تاکید میکنند که این یافتهها در بارهی وجود یا عدم وجود خدا چیزی برای گفتن ندارند: همانگونه که بارت اظهار میداد، این که عقیده به چیزی صحت داشته باشد یا نداشته باشد کاملاً مستقل است از این که چرا مردم به آن باور دارند. بنابراین چنین به نظر میرسد که خدا همچنان با ما باقی میماند و بی خدایی (atheism) همیشه یک کالای کم مشتری باقی خواهد ماند. ایمان دینی « راهی با کمترین ایستادگی ممکن » است در حالی که بی اعتقادی به ادیان مستلزم تلاش انسانی. این یافته در واقع این اندیشه را به چالش میگیرد که دین نوعی سازگاری است. آرتان میگوید: « بله، دین به ایجاد جوامع بزرگ کمک میکند، و هنگامی که عملاً چنین جوامعی بوجود آمده باشند، شما میتوانید با رقابت گروههایی را از گردونه خارج کنید که از عهدهی مبارزه با شما برنمی آیند. دین در حکم نوعی دست ساخته بشر است برای آن که بتوان به کمک آن جهانهای پنداری ساخت. فکر نمیکنم که برای دین نوعی سازگاری در کار باشد به همان نحوی که برای ساختن هواپیما چنین چیزی مطرح نیست. » هرچند طرفداران نظریه دین به مثابه سازگاری براین باورند که این دو عقیده میتوانند در کنار هم وجود داشته باشند. بر اساس آنچه دیوید سلوان ویلسون از دانشگاه بیرمنگام میگوید عناصر باورهای دینی میتوانند به عنوان محصول جانبی از تکامل مغز ایجاد شده باشند، لیکن دین اساساً برای آن که به بقای گروههای انسانی کمک مینمود گزینش تکاملی شده است. به گفته خود او: « بیشتر سازگاریها توسط ساختارهای پیشین ایجاد شده است. هم نظریهی بویر و هم آنچه من میگویم هردو میتوانند صحیح باشند. » رابین دانبار از دانشگاه آکسفورد یعنی دانشمندی که به عنوان سرسخت ترین مدافع نظریهی دین به مثابه سازگاری شناخته میشود با این ایده که دین مدارهای مغزی را که برای چیزدیگری تکامل یافته بود انتخاب کرده است مخالفتی ندارد. ریچارد داوکینز نیز میپذیرد که این دو نظرگاه میتوانند باهم هماهنگ باشند: « چرا نباید حق با هردوی آنها باشد؟ در واقع نظر من این است که آنها چنیناند. » و سرانجام این که یافتن منشأ حقیقی چیزی به پیچیدگی دین کاری بس دشوار است. هرچند آزمایشی وجود دارد که میتواند راه درازی طی کند و ثابت نماید که آیا بویر، بلوم و بقیه در تعقیب چیزی قابل پذیرش هستند یا خیر. مسائل اخلاقی دلالت بر آن دارند که این آزمایش زودتر از این امکان پذیر نبود، علی رغم آن که مردم از حدس و گمان در باره نتیجه نهایی آن فروگذاری نکردند. چیزی شبیه به این را در نظر بگیریم. چنانچه کودکان را به حال خود رها کنیم آنها زبانهای کرئول (creole) خودشان را به کمک مدارهای مغزی مخصوص سخن گفتن که در مغز ما کارگذاشته شده است اختراع میکنند. آزمایشی مشابه میتواند بهترین آزمون ما برای گرایشات ذاتی برای زبان در انسانها باشد. آیا گروهی از کودکان که در انزوا بزرگ شدهاند ممکن است به طور خودانگیخته باورهای دینی خودشان را نیز بیافرینند؟ پاسخ بلوم به این پرسش مثبت است. خداوند زودباوران ریچارد داوکینز در کتاب « توهم خدا » چنین استدلال میکند که دین به کمک مغزشویی به ویژه مغزشویی کودکان اشائه یافته است. به عقیدهی او تکامل چنان کودکان را آماده میکند که هرچه والدین و بزرگان قبیله به آنها میگویند به سهولت میپذیرند، زیرا اطمینان و توکل به فرمانبرداری برای بقاء ارزشمند است. این باور در عین حال داوکینز را به پذیرش این نکته کشانده است که وی آن را « زودباوری کورکورانه » به هنگام مواجهه با ادعاهای دینی مینامد. هرچند چنانچه کودکان دارای نوعی باور مادرزادی نسبت به وجود خدا باشند فرضیهی مغزشویی دیگر چه نقشی خواهد داشت؟ داوکینز میگوید: « من به طور کامل از این که فکر میکنم کودکان برای داشتن ایمان به خدایان ناپیدا توسط جریان تکاملی آماده شدهاند خرسندم و همیشه نیز چنین بوده ام. باوجود این فرضیه مغزشویی را نیز کاملاً موجه میدانم. این دو عامل موثر میتوانند یکدیگر را تقویت کنند و به عقیده من چنین نیز میکنند. » به عقیدهی او زودباوری حاصل از تکامل، گرایشهای کلی و طبیعی کودک در باور به خدایان را به آنجا میرساند که آنها را به نوعی باور بخصوص به خدا (یا خدایان) مطابق با آنچه والدین آنها ایمان دارند معتقد سازد.
برگرفته از سایت ایران امروز
|
