پنجشنبه بازار
بود. برای خریدن تیل و نمک بازار رفته بودم. هنوز به منطقۀ بیروبار و شانه جنگی
وارد نشده بودم که صدایی به گوشم رسید:
ـ
شتر مرغ بخرید، شتر مرغ؛ ارزان شده به نرخ مرغ.
مرغ
دلم پرپرکرد، شتر وار به سوی صدا دویدم. هرچه به سوی صدا نزدیک تر می شدم، حنجرۀ
فروشنده صاف تر می شد:
ـ
شترمرغ بخر، شترمرغ؛ لیلام به نرخ مرغ؛ خویشای فیل مرغ، چوچیش چو کل مرغ.
وقتی
به محل شترمرغ فروشی رسیدم، تلاتوپ عجیبی بود. مردم به دور قفس بزرگی حلقه زده
بودند، و هرکس می کوشید تا شترمرغی را به نرخ مرغ بخرد.
خریداران در هنگام خرید از چهارسو، شتر مرغ فروش را سوال پیچ می کردند:
ـ
کاکا، نگفتی که این بلا، تخم می دهد یا چوچه؟
ـ
جان کاکا، اگر با شتر رفاقت کرد، تخم می دهد؛ و اگر با خروس چکر زد، چوچه.
ـ او
برادر، این شترمرغت کنجاره می خورد یا پنبه دانه؟
ـ گل
برادر، فراموش نکنی که این مظلوم، آخورگریز است. غذایش ارزان است: روزانه تخم خر
می خورد و شبانه شیر زاغ می نوشد.
با
شنیدن این بگو مگو ها شقیقه هایم گل کرد. شانه زنان خودم را به جایگاه فروشنده
رساندم. تا نظرم به قفس شتر مرغ ها افتاد، ازسراسیمه گی بسیار، فراموش کردم که
تعجب کنم. بی اختیار سر فروشنده صدا زدم:
ـ
ای خاین مرغ فروش! چرا شتر مرغ صدا می زنی، کجاست شترش؟
فروشنده سرش را مثل کل مرغ به طرفم چرخاند و گفت:
ـ
کنجاره به حرفت، شترش در طویلۀ شعور سیاسی مردم!