Home    Archive    Contact    Links    update
 
 

 

 

فضای شعر

در یک فضای شعر پریشان نشسته ام

باماجرای زندگی یکسان نشسته ام

ترسیده ازکناره آن کوچه های سرد

این بار در کناره توفان نشسته ام

حالا که بی خیال به تصویر لحظه ها

در برگ های خاطره حیران نشسته ام

از نغمه های خاطره و لحظه ای خیال

از لحن نغمه ها هراسان نشسته ام

درکوچه ای زمانه و آهنگ لحظه ها

دیگر چرا به گوشه پنهان نشسته ام

..............................

از کوچه های وسوسه و دار خسته ام

حا لا به جای وسوسه فریاد میکشم

از لابلای حادثه تکرار خسته ام

با یک خیال و خاطره و لحظۀ امید

از ازدحام لحظۀ دیدار خسته ام

در انتهای زمزمه و لحظۀ خموش

آری زپشت پنجره بسیار خسته ام

......................

لحظه ها را بعد از ین در اعتبار آویخته

هر سپیدار خیالت را به دار آویخته

نیست دیگر ارزشی در باغ های زنده گی

بعد ازین گل برگ ها را در چنار آویخته

شاخه ها را بعد ازین امید وار از زنده گی

زنده گی را در فضای پر غبار آویخته

برسر روز خزانم بسته امیدی به دل

کالبد لرزنده را در انتظار آویخته

آه دیگر من که دانم سر گذشت تلخ را

سر نوشتم را به دست روزگار آویخته