|
فضای شعر در یک فضای شعر پریشان نشسته ام باماجرای زندگی یکسان نشسته ام ترسیده ازکناره آن کوچه های سرد این بار در کناره توفان نشسته ام حالا که بی خیال به تصویر لحظه ها در برگ های خاطره حیران نشسته ام از نغمه های خاطره و لحظه ای خیال از لحن نغمه ها هراسان نشسته ام درکوچه ای زمانه و آهنگ لحظه ها دیگر چرا به گوشه پنهان نشسته ام .............................. از کوچه های وسوسه و دار خسته ام حا لا به جای وسوسه فریاد میکشم از لابلای حادثه تکرار خسته ام با یک خیال و خاطره و لحظۀ امید از ازدحام لحظۀ دیدار خسته ام در انتهای زمزمه و لحظۀ خموش آری زپشت پنجره بسیار خسته ام ...................... لحظه ها را بعد از ین در اعتبار آویخته هر سپیدار خیالت را به دار آویخته نیست دیگر ارزشی در باغ های زنده گی بعد ازین گل برگ ها را در چنار آویخته شاخه ها را بعد ازین امید وار از زنده گی زنده گی را در فضای پر غبار آویخته برسر روز خزانم بسته امیدی به دل کالبد لرزنده را در انتظار آویخته آه دیگر من که دانم سر گذشت تلخ را سر نوشتم را به دست روزگار آویخته
|
