|
داکتر خاکستر
در پاسخ پامیری
نخست :
میپذیرم که آن " خزعبالات " با تعقید
و ایهام و تعقیف و ابهام و دشوار فهمی و نیز کمتر
با "منطق درونی نبشتاری"
همراه بوده است، اما چه
کنم ؟ منی بینوا اگر "سره نویس" میبودم، میشدم "
واصف باختری " و خودم را در پس نام "خاکستر" پنهان
نمی کردم و منظر هر چند " کریه " و ناپسندم را،
شفافیت زدایی و سیاه و سپید نمی ساختم. با لبخندی
بگذاریدیش در قطار هزلیات و مطایبات، ما باز هم با
هم دوست میمانیم. مگر میشود خرچ ره کنم و به شهر
"پامیری "سفر کنم و او را نبینم؟
دو دگر:
اگر یک "کامه" یادم نرفته بود، کارل مارکس بسیار
ریشو و محتاج، با " ماکس وبر" کمتر ریشو و پولدار
مغالطه نمیشد، جگرم !
منظورم "کارل مارکس" بوده است نه "ماکس وبر"، که
هیچ سنخیتی با " چپ افغانی " ندارد و آنجا که
نبشته ام :"
پی ریختن برنامه عمل در سایه "مارکس" و اما دوری
گزینی از مارکس
و برگزینی رفتار ماراتونی " یعنی که : حرف "و"
جدا است و واژه "برگزینی" جدا. منظور
این است که، برگزینی رفتار دوامدار غیر مارکسیستی
مدعیان چپ در حزب دموکراتیک .
بعید نبود اگر کارل مارکس زنده بود و با آنهمه
بی پولی که دامنگیرش بود، چهار "انتحاری کاتولیک"
را کمر بند می بست، یکی را میفرستاد " تورینگن" که
قبر " ماکس وبر" را گرد هوا کند که چرا نظریه او
را در باب سرمایداری نقد کرد ه است، یکی آمده بود
دنبال منی بینوا در هامبورگ، که چرا "کامه"
نگذاشته ام و وضاحت بسیار نداده ام و یکی هم میرفت
مونشن، دنبال همین "پامیری" شوخ که چرا بد فهمیده
است و یکی آخری را هم میفرستاد پاریس رویایی، دم
در "فهیم ادا" که در مقام شامخ "مدیر مسوول"، چرا
دست از پا خطا کرده است و آن خزعبال را ،روی سایت
گاشته است.
سه دگر :
چرا نبشته ام: چپ تازه پیریخته شده ؟ تلقی باز
نگری شده ای سازمان های کنونی از چپ، با تلقی از
چپ که در وجود " حزب دموکراتیک " فروریخت ، تفاوت
ماهوی دارد. گفتار دقیق سنجش شده ای روسای اروپایی
احزاب در هامبورگ، به وضاحت به آن اشاره داشت، اگر
که "شوخی" نکرده باشند، آخر اینان شوخ و نظر باز و
دل آزارند و دل میدهند و دل میگیرند و گاهگاهی از
سر حَجب و رقافت و فشار جمعی یک "خوب" گویند و
اما "مجرا" ندهند.
چهار دگر :
آنجا که نبشته ام: پرده برا نداختن است
از روی یاری که به
اغراقش به ماه مانند کرده بودند، ماه انجم !
و هنوز که هنوز
است و آبها از آسیاب ها، ته فتاده و گندم ها
کوبیده شده ،
به آفتابش مانند می کنند، به آفتاب جهانتاب!
چیزل نه نبشه ام جز اینکه :حزب دموکراتیک با رفتار
ناشیانه پس از هفتم ثور ،سزاوار آن نبود که تنها
سازمان رهبری کننده ۲۰ میلیون از آسیب پذیر ترین
خلق های دنیا باشد و هزار شعر و شعار در ذکر شمایل
هفت رنگش، بر خواندند و اکنون که همه چیز گذشت و
بازنده ها با برنده گان، هم ردیف شده اند همان "رجز"
ها را دوباره تکرار میکنند. پیتر شارلاتور در یک
گفت و شنود به خنده اشاره کرد : چهار حکومت در
اتحادیه غرب و یازده وزیر، به خاطر این افغانستان
ما، استعفا داد و یا که فروریخت و آخرینش هالند،
اما یک وزیر افغان به سبب اشتباهات مکرر و بر ملا
شده،حاضر به کناره روی نیست. میخواهم اضافه کنم:
چرا ۱۸ سال پس از سقوط، حاضر نییم گژتابی گذشته و
بسا از گذشتگان را [ نگفتم همگی ] سنجش و داوری
کنیم ؟ خون یک میلیون کشته را در پای کی بنویسیم؟
مگرتنها دگران مسول اند؟ چپ نو نیاز به تفکر نو
دارد، تعلق خاطر به گذشته گان ناگزیزی است و اما
رفتار دگرگونه را برگزیدن، اختیاری .
پنجم :
نبشته ام: گسست از گذشته، گسست از رهبری گذشته را
در پی دارد، و طبیعتاً بار عاطفی و احساسی رابطه
ها و هیرارشی نا نبشته و اما پذیرفته شده میان
حزبی ها، بسان یک مانع واقعی و عامل باز دارنده،
عمل میکند . چیری نگفته ام جز اینکه : تداوم
اندیشوی آنان در وجود نسل نو ، ناگزیر القاء
میگردد و اما زیانبار است و باید کژروی های رفتاری
آنان[ نگفتم همگی ]،روشنگری گردد. آنان با آنهمه
توانایی و خطر کردن ها، رخ نمای زشت از چپ بیرون
دادند. همینطور نیست مگر ؟ شیفتگی به اقتداریان،
مبحثی است در روانشناختی اجتماعی که روشنگر بسا
تاریکی هاست.
|